آدمک تنهاست بخند
آدمک آخر دنیاست بخند... آدمک مرگ همین جاست بخند...
دیدید عادت کردیم، دیدید حالا تنها اعتراضمان تو جمع سه یا چهار نفری تو دانشگاه، تاکسی یا اتوبوس است..! دیدید عادت کردیم که "همینه که هست"... دیدید عادت کردیم فقط تو دلمون فحش بدیم، کانال تلویزیون عوض کنیم تا دلمون خوش بشه که از حقمون دفاع کردیم..! دیدید عادت کردیم به داستان ترانه سهراب و ندا که با هیجان یا تاسف نقلش کنیم، دیدید عادت کردیم که به بازی خوردنمان بخندیم و فقط اعلام کنیم این آخرین رای من بود! دیدید حتی به مردن امپراتور قطبی هم عادت کردیم ... دیدید حتی به چسبیدن سرمون به سقف هم عادت کردیم ... دقیقا درسته به خوردن پوزمان عادت کردیم! عادت کردیم مثل زندگی روزانه همینه که هست کسی هم که تغییر بخواد میشه مثل من زخم خورده و تحقیر شده ! به منم می گن عادت کن که انسانها فقط سیاهند، عادت کن که خدا درد بده ، صبر می ده...! عادت کن که دیگه تو خودت نپیچی به پای دیگران بپیچ! عادت کن روزنامه نداری ... عادت کن که همه مرد نیستند ... عادت کن به زخم روزگار! عادت کن به باتوم و چکمه های سیاه به ریش که ریشه هایمان را سوزاند..! عادت کن پل بشی واسه نامردا... اما نه من عادت نمی کنم ... من عادت نمی کنم چون من یک انسانم.. پ.ن: - هنوزم می رم به بلاگفا کامنت ها مو چک می کنم بعد میام اینجا... سخته ... سخته .. سخته چرا؟؟ آهان چون عادت ندارم! - شنیده بودم خدا درد بده صبر هم می ده ... چرا به من صبر نمی ده؟! چرا اینقدر می پیچم.. - هم امتحان دارم هم شیفتم وگرنه یک گوشه می خزیدم .. - جایی خواندم "من برف را آن زمانی دوست داشتم که تو کنارم بودی...چقدر خوبه که من از تابستون بدم میاد و این روزها داره توی تابستون میگذره و من می تونم روزهای خوب زمستونی رو با تو تصویر کنم..." - گزارش "قامت خیابان ولیعصر دوباره سبز می شود" واگویه هایم - وقتی در مقابل چشمانم قامت می بست پر صلابت بود و دست نیافتنی .. صلابتی سخت.. بزرگ و البته واقعی ... صلابتی که حس می کردی چتری است برای حفاظت از زمینی ها در مقابل گزند ها و زخم ها ... سعی کردم مثل او قامت ببندم تا یاد گرفتم فهمیدم صلابت هم خودش گزند است و زخم و صد البته پوشالی ..!
** تازه نوشته شده عین مطلب ارسالی از بلاگفا "دوست و نویسنده توانمند آدمک تنهاست بخند هیچ دوست نداشتیم بدون برگزاری دادگاه برایمان حکم ببری و بدون درخواست قصاص کوله بار جمع کنی و بری. اما تهمت زدی ،بهتان زدی و نوشتی و رفتی ، حتی یکبار هم نگفتی بگذار با مدیر بلاگفا حرف بزنم ، کسی که بارها برای دیگران باهاش تماس گرفته بودی. البته خیلی ها بعد از انتخابات ما را محکوم کردند و ناسزا گفتند و رفتند اما توقع ما از رفقایمان با ما به از این باش بود. دوست داریم باری دیگر درب وبلاگ پر طرفدارت را باز کنی و فارغ از شایعات بیان شده به کارش ادامه دهی. این درخواست دوستانی مشترک است به پاس سه سال زحمت برای حفاظت از وبلاگت. می دانم که زخم خورده ای اما از ما نه. از دیگران. پس منتظر بازگشتت هستیم." به امید آن روز نمی دانم چه حسی است که نمی گذارد قلم بچرد .. برقصد و بنگارد.. نمی دانم چه حسی است که نمی گذارد این خونه نقلی روشن شود تا دوستانم دست خالی باز نگردند.! اما این بار می دانم .. می دانم آمدم جواب دهم ... آدم بگویم به کسی که نمی تواند آب بینی اش را بالا کشد اما اینچنین برایم قد علم می کند ! آمدم بگویم به کسی که به خوبی حضورش را در ایرنا به یاد دارم ... به کسی که چند حکم اخراجش را به دستش دادند اما از رو داری زیاد سر باز زد و آنقدر التماس کرد و زنگ زد و گریه کرد که بازش گرداندند.. به کسی که هنوز هم اس.ام.اس های التماسش را به یاد دارم که چگونه مادر و همسرش را به حراج گذاشت برای بازگشتن به کارش! ببینم هیچ می دانی نیازی نیست که مرا تصدیق کنی یا انکار؟ مرا سرآغاز بپنداری یا پایان؟ اما بدان من در پایان.. پایان ها فرو نمی روم! چه نیازی است که مرا بشنوی یا بخوانی؟ مرا جستجو کنی یا نکنی؟. من هستم هرچند همیشگی نیستم... هستم تا خاری شوم بر چشم تو و امثال تو که این روزها خیمه اتان را باز کردید که به اصطلاح نابودمان کنید.. ! اما نمی دانید که خشم زمان ما را منهدم نمی کند! این شمایید ... راهی برای منهدم شدن!! یادت باشد .. نه اصلا یادتان باشد من روح جاری این خاکم..! من روان دائم یک دوست داشتن هستم.. دوست داشتن سبز! حال قفل شده ام به کلمات، واژه ها..! حال ما رسایی ها این زمزمه های دلتنگی را هی با خودمان مرور می کنیم و هی در خودمان تکرار میشویم.. می دانیم که بالاخره نقابها کنار می رود و این واژه های التهاب در شرف تولد.. زبان باز می کند تا فریاد زد: کوله بار جمع کنید پ.ن: - کامنت های احمقانه ات را جمع کن این روزها در شرایطی نیستم که سکوت کنم...! - خاک بر سر ملتی که جومونگ را می پرستد و شجریان را در انزوا می برد واگویه هایم (جدید) - دیشب تمام مدت راندم..! - ابرهای تب زده زندگی ام ... ببار
*** مطلب دوست خوبم "جواد حیدریان" برای یار دبستانی امیر حسین شمشادی من یک زنم ... با همه محبتها و عشق ورزیدن ها.. من یک زنم با همه احساساتی که پاک است و برای پاک نبودنش خودش تصمیم می گیرد.. من یک زنم با همه سکوت هایش در مقابل ناجوانمردی ها .. من یک زنم .. زنی برای از خود گذشتن ها و زندگی کردن عزیزانم .. من یک زنم زنی که بار زندگی اش را به مانند دیگران زنان زندگی اش تنهایی به دوش می کشد .. من یک زنم زنی حمایت گر برای پدرش برای خانواده اش برای دوستانش.. من یک زنم زنی که دوست داشت در سرزمینش زندگی کند .. زنی که آویزان هیچ کس به جز خودش نبود .. کسی که متهم کردنش به راحتی امکان پذیر است اما روحش را !!!؟؟.. من یک زنم زنی که دوست داشت در زبان مادری اش "زن" بن مضارع "زدن " نبود پ.ن: - این بغض آخرم بود!! هنوزم در ذهنم دوران دارد! - تا مدتها شما بنویسید من می خوانم ...! به گزارش خبرنگار مهر، مترو این روزها برای مردم تهران دیگر نه واژه ای لوکس و مدرن که ضرورتی انفکاک ناپذیر از زندگی یومیه آنهاست. روی آوردن مردم تهران به مترو به عنوان یکی از بهترین وسایل حمل و نقل عمومی دلایل مختلفی دارد که ترافیکهای سرسام آور پایتخت، سهمیه بندی بنزین، اجرایی کردن طرح زوج و فرد از سوی راهنمایی و رانندگی از جمله علتهای اصلی اقبال عمومی از این سامانه حمل و نقل است. پ.ن: - تشکر ویژه از دوست بسیار خوبم "مریم خسروی" که من را از تصمیم کنار گذاشتن وبلاگ نویسی منصرف کرد و زحمت انتقال مطالب را به خونه جدید کشید تا از دنیای مجازی نروم.. باشد برای جبران دیشب باران قرار با پنجره داشت روبوسی آبدار با پنجره داشت تا صبح به گوش پنجره پچ پچ کرد چک چک چک چه کار با پنجره داشت؟ پ.ن: - ممنون از حمایت همه در این فصل پاییزی دل ها! - توی این وانفسا روح بزرگ خیلی کمه! اما بهم ثابت شد لبخند زدن به جوان ها دل بزرگ می خواد که این مدیرعامل داشت! ممنونم - در یک سکوت عجیب فرو رفته ام ... دیگه حتی خودم هم صدای خودم را نمی شنوم .. جمله آخری که به خودم گفتم این بود "برای دیدن فردا که اعتبارم نیست...به برگ اول عمرم نگاه کردم و بعد...به این نتیجه رسیدم که هیچ بارم نیست.." - برج آزادی چگونه شسته می شود استارت زدم تازه نوشته شده: بچه های موسوی رسایی شدند... تشکیلات راه سبز امید. - تشکر از برادرانم احسان و هادی که بالاخره موفق شدند من را غافلگیر کرده و هدیه تولدم را ارسال کنند.. ممنون بهار بود و شکوفه و باران و من بودم که هر سال نوشتم از تولد پاکی و شجاعت و شوق تابستان بود و بیکرانی دریا و سخاوت درخت که من راوی سادگی موج بودم و بی پیرایی عشق خزان که از راه رسید برگ ریزان را به تماشا نشستم و باز گفتم از آرزوهای پاییزی در میان صدای شکستن استخوان های برگ.. زیر پای رهگذران و این صداقت قلم من بود که زمستان را رو سفید کرد تا پایان دنیا اما من پیام رسان واگویه هایم تو آشنا با فروختن وبم من پل میان زندگی ام تو خراب کننده اعتمادم من همیشه هستم حتی اگر نباشم تو محو می شوی در خاطره ها حتی اگر باشی تو یک...!!! پ.ن: - علیرضا شیرازی مدیر بلاگفا امیدوارم بهای فروختن پسورد ها گران باشد و گر نه باخت دادی رفیق... باخت ! - با زندگیم بازی کنید وقتی عزیزانم بازی می کنند..! - گفت: فردا زنگ می زنم تا حالا هم صبر کردم نه این که فردا نیامد امد زنگ نزد تا بدانم تا وقتی وجود دارم که مشکل نداشته باشم..! - کاش به جای پرت کردن سرم رویش دست می کشیدی تا از خودم خجالت نکشم - ترمز بریدم برام دعا کنید! برای او: ساعتهایی که نمی خواستم زود تمام شوند.. گذشت ! انگاری عقربه ها حسودی کرد و آنقدر با سرعت دویدند که وقت خداحافظی رسید... او آمد وقتی که صدایم را شنید.. وقتی حس کرد باید باشد... نگاه پدرانه اش این بار نه با چشم های خندان با چشم های غمگین به صورتم دوخت و گفت: چه کنم برایت .. حالا زمان جبران زحماتت است اما ... گفتم: پدر .. بخند! خندید اما چشم هایش دروغ می گفت... تشکر از عزیزی که وزن محبتهایش از وزن تمام دنیا سنگین تر است! شکسته ام...!! انگار غم دنیا رو بیهوده به دوش می کشم..! حرفی داشتم که نزدیکش شدم ... دل آشوب بودم ناگهان دستم خالی شد و قلبم ! آری اشک هایم در چشمانم به دنبال راه گریزی گشتند فریاد زدم گشتم نبود .. نگرد نیست !!! پ.ن: - انگار یکی روی گلوم دست گذاشته و فشار می ده ..! می دونم کیه ؟؟؟ !! روزگار! - نسرین به دادم رسید این بار که کاش نمی رسید!! - حسام عزیز خاله در این روزها هم دست بردار نیست .. خوابیده بودم روی تخت یهو گفت : خاله خواب الناز و دیدم (الناز عروس نسرینه - واقعا خدایی هست ؟؟؟ - امیر حسین شمشادی هم آزاد شد .. چقدر برایش خوشحالم .. قلبش سبز باد - یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد - تو این روزا چقدر تنهام... چقدر!! - سهم من از همه دنیا یه قفس بود!!! هی خودم! مانده ام اینجا میان دو راهی تصمیم که بمانم یا بروم ؟ بهانه ام برای رفتن کافیست اما چیزی این میان پاهایم را برای رفتن سست می کند ...! می اندیشم به نگاه بغض آلود خودم...به نگاهت به دور دستها ..! هی خودم !! می اندیشم ... پر و خالی می شوم... آری خسته ام از حسادت به باد .. باران ... خورشید..! هی خودم ! گوشه های دلم آتش گرفته اما بدان بهانه هایم برای ماندن هم کافی نیست... راستی خودم ...برایم اشک های انتظار نمانده این را هم می دانستی؟؟؟! هی خودم جوابت این بود... خاطره ای دور و یخ زده از زنده بودن برایت کافیست!! پ.ن: - متاسفم و ممنونم به دوستی که حرف های طولانی اش را برایم اس.ام.اس کرد!! رفیق ! نیش عقرب از نیش دوست بدتر است.. پس بزن عقرب که دردش کمتر است! - به کسی که بی احترامی هایش را شنیدم و دم نزدم ... برای آدم نابینا شیشه و سنگ فرقی ندارند پس اگر کسی قدرتو ندونست فکر نکن شیشه ای اون نابیناست !! جمله اخرت خیلی نادرست بود.. قضاوت و مهمان نوازی رسم داره! متاسفم - نفس های وبم بریده نفس های خودم هم ... !! - با خودم صادق شدم ... دروغ چرا؟؟ - روز خبرنگار و خیلی ها بهم تبریک گفتند خیلی ها.. ممنون از این که هنوزم تو ذهن شما یک خبرنگارم!! اون هایی هم که تبریک نگفتند.. من از چکامه های دروغ که به خودم می نالم خسته ام از گریه هایم از وابستگی هایم از کرمهای تنیده بر قامت علاقه ام بیزارم باز هم رسم عاشقانه می خواهد دلم... باز هم پ.ن: - این ها نه شعره نه نثر.. من نه زیبا می نویسم نه بلدم شعر بگم ... شعر نوشتن کار من نیست ... این ها فقط واگویه های دلم است تا روز رفتنم که چیزی به ان نمانده همین و بس! - چقدر دلم می خواد مطالبی سیاسی که می نویسم روی این وب گذارم متنی که برای افشین قطبی نوشتم عالی شده بود اما انگاری قلم آدمک در وبلاگش هم محبوس نشده کلا شکسته!! - می رم برای بررسی.. بهانه ام برای رفتن کافیست اما پاهایم ...!!؟؟ چرا فکر می کنید ریشه ام در آب است نه در خاک ...؟؟ چرا فکر می کنید که دستم جلوی کس و ناکس دراز می شود؟؟ چرا فکر می کنید نیاز دارم که به زور و با ترس حمایتم شوم؟؟ چرا فکر می کنید که اگر به یکدیگر بگویید من اشتباه کردم ناراحت می شوم؟؟ چرا فکر می کنید عیار ارزش تفکرات مرا شما باید مشخص کنید؟؟ چرا فکر می کنید که پشیمانم؟؟ چرا فکر می کنید با داستان سرایی های مداومتان پشتم به لرزش می افتد و سرم را پایین نگه می دارم ؟؟ چرا فکر می کنید با قطع تماستان به دلیل این که موقعیتتان به خاطر ارتباط با من به خطر می افتد ناراحت می شوم؟؟ چرا فکر می کنید اگر رویتان را از من برگردانید تنبیه می شوم؟؟ چرا فکر می کنید که با زدن حرف های صد من یک غاز و پر کردن این که من پارتی کلفتی داشتم تا کار پیدا کردم تا فلانی نباشه نمی تونم نفس بکشم یا پشت روسا و استادانم حرف در بیارید... سکوت را ادامه خواهم داد؟؟ چرا فکر می کنید به خاطر ۲۰۰هزار تومان شرافتم را به مانند دیگران به حراج می گذارم؟؟ چرا فکر می کنید با خبر رسانی های دروغتان به حوزه ای که هنوز کارم را در آن آغاز نکردم باید شرمسار باشم و خجالت بکشم ؟؟ چرا فکر می کنید که با تهدیدهای تلفنی و نوشتاری و گذاشتن کامنت های ناموسی آزارم می دهید؟؟ چرا فکر می کنید که همه باید به مانند شما بی وجود باشند؟؟ سرمست باشید! بخندید، به ریش من. شاید من در نگاه شما و هم کیشانتان یک اقلیتُ و زندگی تباه شده به خاطر هیچ باشم... اما یادتان باشد آقایان خانم ها... بعضی زخمها هرگز خوب نمیشوند، برخی حرفها و تحقیرها، بعدها جواب دارد!! این حرفهای صد من یک غاز، این خاله زنک بازی ها، این بی مرامی ها و بی معرفتی ها، فقط زخم به من نمیزنند، فقط روح مرا نمیدرند . این ها تخم کینه میکارند و نفرت تقسیم میکنند در میان هم نسلان من؛ از فصل برداشت بترسید ... این تازه اول قصه است این ره به ترکستان است. به امروزتان خوب نگاه کنید ... نگذارید بگویند خلایق هر چه لایق! پ.ن: - به خدا گله ای ندارم از هیچ کس چرا اینجوری فکر می کنید؟ هر کس را با شخصیت خودش دوست دارم نیاز نیست برایم رل بازی کنید...! - کاشکی بودی ... کاشکی ! - یادم باشد استاد کاظمی دینان را بخوانید ** تشکر ویژه - تشکر ویژه ای دارم از مدیرعامل محترمی که مرا دعوت به همکاری کرد و مردانگی را در کلام و نگاهش برایم تفسیر کرد... تا همیشه مرهون لطفش هستم تازه نوشته شده: اینجا ته خط است.. صدای نفس هایم... چراغ های روشن و نگاه سرد! اینجا ته خط است.. بغض در گلو ... حرفهای زده نشده و روحی تحقیر شده! اینجا ته خط است.. دود غلیظ سیگار... صدای آرام شکستن قلبی متلاطم و پنجره هایی بلندتر از تنهایی! اینجا ته خط است.. دربی کلون شده ... دستی لرزان ... سری افکنده! اینجا ته خط است.. دخترکی کوچک ... بادبادکی بر دست ... ورزش بادی تند و پرواز بادبادکی به نام زندگی! او شکل یک آدم بزرگ است اما خودش... عین من ساده او صورتش را قرض کرده چون صورتش مال خودش نیست او با خودش فرق دارد انگار هم سال خودش نیست او توی جیبش همیشه آدامس دارد توی دلش هم تا بخواهید شعر و خدا و نور..! چشمان او لو داده او را چون چشمهایش شکل یکرنگی ست لبخندهایش خنده دار است از بس او بی شیله پیله ست وقتی که می خندد نگاهش قل می خورد این جا و آن جا او می رود دنبال چشمش در لا به لای دست و پاها شاید کمی قدش بلند و کوتاه باشد یا یک کمی پایش بزرگ باشد اما دلش اندازه ماست او آرزوهایش بزرگ است من مطمئنم کودک او یک روز می خندد دوباره شاید بماند توی دستش تنها نقابی پاره پاره از من پ.ن: - بازم از همه شما به خاطر تمام پیام ها و تماس ها ممنون - چقدر بر روی گلویم دست کشیدم تا بغضم نشکند !! سخت بود خیلی سخت - "دلگرمی اجدادم به شجره نامه ای بود برخاسته از قله های افتخار... نمی ترسیم از ریشه های سست از جالیزهای خیار!! بزرگ ماندی نه؟؟" - هر آنچه که بهم دلگرمی میده از دست میدم فعلا اسب سفید را هم از دست دادم؟؟ به احتمال فراوان هم آدمک 86 را وا می نهم چون اسم صفحه ام شد متن زندگی ام.. راستی خدایا میشه خدایی کنی هر چه که می دی پس نگیری؟؟ خدایی کن دیگه !! - شنیدم وقتی سیلی اول را بزنی برنده ای ؟؟ درسته ؟؟ - بهم دروغ نگید کاملا می فهمم به خدا کاملا ... - نسرین هم تو این روزا رفت شیراز ... کنار حافظ و سعدی ... قول داده برایم فال بگیره ... به یاد همه روزهای خوشمان در شهر راز !


خبرگزاری مهر - گروه اجتماعی: "شلوغی قطارها آزاردهنده است!"... "چرا کسی به درد ما توجه نمی کند؟ "... " مردم را وجه المصالحه سیاسی کاریها نکنید! "... این جملات واگویه های شهروندان تهرانی است که مترو برایشان نه یک وسیله حمل و نقل لوکس که ضرورتی انکارناپذیر است.
ادامه مطلب


) گفتم : خوب .. گفت اومده بود دنبالم .. با هم رفتیم بیرون یهو مامانش اومد!!! بعد گفت خاله همین سمند و گل بزنم یا ۲۰۶ پدرووووووووووووو.. وقتی لبخندم تبدیل به قهقهه شد درد در تمام بدنم پیچید .. دوستت دارم حسام گلم.
![]()


من تشنه خوبی
به من محبت کن!
که ابر رحمت اگر در کویر می بارید
به جای خار بیابان
بنفشه می روئید
وبوی پونه ی وحشی به دشت بر می خاست
چرا هراس؟
چرا شک؟
بیا که من بی تو
درخت خشک کویرم که برگ وبارم نیست
امید بارش باران نوبهارم نیست.. 
كه پشت پنجره آواز كيست مي آيد
كه كيست مي خواند
كسي به سوك نشست
كه سوگوار جواني ست سوگوار اميد
و سوگوار گذشتن و برنگشتن هاست


| پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ |


