تبليغاتX
آدمک تنهاست بخند

آدمک تنهاست بخند

آدمک آخر دنیاست بخند... آدمک مرگ همین جاست بخند...

تقویم جلوی چشمانم ورق خورد... شناسنامه ام گویی بانگ زد! انگاری خواست ثابت کنه که بزرگ تر شدم اون هم یکسال ..!

حالا جلوی آیینه ایستادم و به خودم نگاه کردم... من خیلی ساله بزرگ شدم اما این بار قد کشیدم انگاری آری قد کشیدم...!

قد کشیدم دیگر نه تردم نه شکننده ..! بزرگ شدم واقعا چون با تمام درگیری ها وقتی اخراج شدم به خاطر اعتقادم لبخند زدم..!

وقتی گفتند عذرخواهی کن رویم را چرخاندم و به افق های دور دست نگاه کردم ...

وقتی نامه اخراجم را به نام عدم نیاز به دست پدرم دادند و جلوی حقوقم را گرفتند به پشتم زدم و گفتم بزرگ باش ..!

و حالا بزرگ شدم بزرگ بزرگ ..!

آنقدر بزرگ شدم که بدانم بی وجدان بودن عین خواری است ..!

آنقدر بزرگ شدم که بدانم داور بر حقی است که داوری کند ..!

آنقدر بزرگ شدم که بدانم جلوی چه کسانی باید تمام قد بیاستم و از چه کسانی دفاع کنم ..! و به چه کسانی اهمیت ندهم !

آنقدر بزرگ شدم که فریاد بزنم بر سر اعتقادی سبز بزرگم بزرگ !

پ.ن:

- متولد شدم امروز ... تعریف شده اینقدر عجله داشتم که تو آسانسور بیمارستان به دنیا اومدم امیدوارم هینجوری هم برم .!

- باید از خیلی ها تشکر کنم اما دستم کوتاه و خرما بر نخیل تنها کاری که می توانم انجام دهم لینک دوستانم را بگذارم .. دست بوس شما تا آخرین لحظه عمر

۱- استاد جعفری چمازکتی  بزرگوارم

۲- نسرین نیکنام عزیزم               ۳- مجیک سختکوش

۴- مریم خسروی گلم                ۵- سحر رستمی خوبم

۶- برادرم محمد رضا جابری           ۷- مهرناز اویسی قشنگم  

۸- مانی دوستی قدیمی         ۹- میلاد بهشتی داداشی 

۱۰ - صادق کرده  یار دبستانی

و مدیران محترم سایت های عبرت ... صدای فردا و خیلی های دیگر .. دیگه اگر کسی جا افتاد شرمنده اعلام کنه...! رو هر کدوم کلیک کنید باز میشه

- امروز برای تمام آرزوهام فقط دعا کردم و به خودم گفتم "حرکت کن شاید ببازی.. حرکت نکتی حتما می بازی"!

- به همه میزهای اتاق خبر و خبرگزاری ایرنا کاش یکبار همتون دست در دست هم بودید.. با همه مخالفت ها و نداشتن عقاید یکسان ... کاش

- از همه کسانی که طی این مدت همراهم بودند چه با تلفن چه با کامنت ممنونم به امید روزهای جبران به خوشی

- تمام شایعات را در خصوص کار جدید تکذیب می کنم ! مسافرم مسافر یک راه نزدیک اما کلبه ای دور

- آدمک تنهای قصه ما ۲۶ ساله شد!! با یه دونه آرزوی دست نیافتنی !!

 

* از همه بابت تبریکات سریع ممنونم  اما از استاد کاظمی دینان به خاطر تماس راس ساعت بیست و چهارش سپاسگزارم و می گویم شرمنده ات استاد مهربونم

**شعر برادر خوبم مانی برای هدیه تولدم

* متن زیبای همراه همه لحظه های من خواهرم برای تولدم

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 0:0 توسط آدمک |
نمی دونم چطوری شروع کنم غرق در افکارم شده ام و در سیلاب اندیشه ام سیر می کنم تا بتوانم چیزی را بر روی این صفحه مجازی برای امپراتور ایرنا بنویسم..
آری هر انسانی در هر لحظه از زندگی اش به چیزی می اندیشد یکی به محبت، یکی به عشق، یکی به زندگی و دیگری به آینده!!؟؟...
و من به تنها چیزی که فکر می کنم زندگی است که چقدر پوچ است و بی ارزش.. همه ما گاهی اوقات به قدری خوشحالیم که خنده هایمان جنگ جنون می گیرد و گاهی از درد و عذاب در مرداب زندگی غرق می شویم!!..
عجیب است همانند یک صفحه شطرنج که انسان ها در آن نقش مهره را دارند و حرکت یک مهره موجب از بین رفتن مهره دیگر می شود و عجیب تر این که شاهان همیشه می مانند!!..
حال با آمدن تیمی جدید در خبرگزاری رسمی کشور و آغاز تغییر وتحولات در ایرنا، مهره های قبل خواسته و ناخواسته!! شایسته و غیر شایسته یکی پس از دیگری کوله بار جمع می کنند و می روند..
با آمدن مدیرعامل جدید ایرنا، احمد جعفری چمازکتی معروف به امپراتور ایرنا هم از سمت معاون خبری کنار کشید .. مردی که شاید گاهی همانند امپراطور بود و گاهی شکل دیگر!!!
امپراتور بود برای پیشبرد خبرگزاری و شکل دیگر بود برای ارتباط صمیمی و!!!
آری شاید می‌دانست که ایرنایی‌ها بسیار خوش استقبال و بد بدرقه هستند و هم اکنون همگان روزی را که به ایرنا آمد خوب به یاد نمی آورند..
درست است با مخلصیم و چاکریم او را به عرش فرستادند و هم اکنون با چرندیات به قهقرای شایعه.. اما گویا خودش می دانست چه موقع از پای میز امپراتوری بلند شود!!!
به سرعت برخاست تا قمار یکساله بردن را بازنده نباشد و دانست به موقع برخواستن و دل به میز نبستن راز محبوبیت است ..آری او هم رفت تا رابطین خبری باز هم بی ‌پشتوانه باقی بمانند..
رابطین خبری خبرگزاری که فرزندان ناخوانده این سازمان هستند دیدند که چگونه رییس عزیزشان را متهم به مفسده اقتصادی و نظامی کردند و بعد هم شد یک روانی و دارای مشکلات...!!
اما او به هیچ یک از این تهمت ها توجه نکرد و برای پیشرفت ایرنا و کمک به کارمندان تمام توان خود را به کار بست
قربانی شد، قربانی بی مروتی اطرفیان.. اما این تیم جدید هم باید بداند قربانی شدن تنها مختص به او نبود و نیست!!
جعفری چمازکتی سکوت کرد چون می دانست سکوت حرف آخره !!!
البته تا بوده همین بوده ، آدمها می‌آیند بر روی بوم نقاشی زندگی، قلم موی عمر خود را می‌کشند، از رنگ‌های خدا یاری می‌گیرند و با تجسم خاطرات خوش با هم بودن، به همراه کوله‌ای از خاطرات و تجربه های کسب شده، می روند تا در جای دیگری خالق آثار دیگری با رنگهای متفاوت‌تری باشند البته با قلم‌های مختلف و البته دستان دیگری...
همه نقاشیم در این امانت خداوندی ، اما مهم این است که طرح‌های خودمان را با احساس بکشیم.. ..
از بودن با شما خیلی چیزها یاد گرفتیم که "امید و اعتقاد به کاری که انجام می دهیم" شاید مهمترین آن باشد...
آری، امید به بودن، ماندن و برای آینده گام برداشتن...
خوشحالیم که یک نقاشی زیبا از خاطرات دوستیمان را دست در دست همدیگر قلم زدیم و تابلوی زیبای خاطرات خود را برای همیشه در طاقچه دلمان قاب کردیم تا خدایی ناکرده، گرد و خاک روی آن نشیند...
گرچه به ظاهر از همکاران دور می‌شوی اما خوشحالیم که به جای دیگری می‌روی تا خالق آثار دیگری شوی برای انسانهای دیگر...
 
 
 عکس: احمد جعفری چمازکتی
 
گریه‌ات از سر شوق... خنده‌ات از ته دل .. نبود هیچ غروبت غمناک...

پ.ن:

- یک نکته را لازم دونستم با توجه به کامنت های برخی از دوستان عزیز بگم این مطلب تنها به درخواست شاگردان آقای جعفری نگارش شده و هرگونه برداشت سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، ورزشی ، شهری و رفاهی ممنوع ! این تنها واگویه های کوچک شاگران وی است برای زحماتش و بس!
- .. پادشهی درویشی را گفت: جلمه‌ای گو تا در لحظات غم، شاد و در لحظات شادی غمگینم سازد؛ درویش گفت:
این نیز بگذرد...

- برای آدم برفی عزیز "آسمان هرگز صدای انتظارم را نشنید" و تو هم !!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 16:28 توسط آدمک |

 

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است

با ریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید

پرواز را علامت ممنوع می زنید

با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟

گیرم که می کشید

گیرم که می برید

گیرم که می زنید

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟

 

- با تشکر از یکی از مردان رشید جنگ که ممنون وی هستم سایت عبرت (کلیک کنید)

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 14:40 توسط آدمک |

آقای رییس جمهور! من همون زینبم... زینت دهنده پدر!

آقای رییس جمهور! من همون زینبم همون که وقتی کوچک بود به همراه مادرش ساعتها در صف نفت می ایستاد تا زیر زمینی را که خانه اشان بود گرم کند.

آقای رییس جمهور! من همون زینبم همون که شبها تا صبح صدای موشکباران تنش را می لرزاند چون تکیه گاهش میان آتش بود.

آقای رییس جمهور! من همون زینبم همون که پدرش زخمی از ترکش خمپاره از جنگ بازگشت و وقتی ازش پرسیدند چه می خواهی گفت: یک عصا برای راه رفتن یک عینک برای دیدن!

آقای رییس جمهور ! من همون زینبم همان که هنوز هم پدرش با ۲۵ سال سابقه کاری و جانبازی در خانه مستاجری سر می کند چون سالم  زندگی کرد.

آقای رییس جمهور! من همان زینبم همان که پدرم را از صدای کشیدن پای زخمی اش بر روی زمین می شناسم و قدر تمام لحظه های بودنش بهش می بالم.

آقای رییس جمهور! من همون زینبم همان که از استاد بزرگش به حق دفاع کرد آن هم نه با توهین نه با تحقیر ... اما به دست منصوبین شما اخراج شد با بی حرمتی.

آقای رییس جمهور! من همون زینبم همان که دو سال خبرنگار ویژه ات در شهرداری بود و بهش می گفتی :" دختر تو وقتی می خندی زبون کوچیکت هم معلومه."

آقای رییس جمهور! من همون زینبم همان که اکبر جوانفکر رفیق نزدیکت بعد از این همه دوری از ایرنا با دیدن من می گفت: "پدرت افتخار ماست"!!!!

آقای رییس جمهور! من همان زینبم دختر مجید فرزند جبهه ... زینب کریمیان همان که سر خم نخواهد کرد و پای اعتقادش خواهد ایستاد ... سبز سبز!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 10:44 توسط آدمک |

هر چه کردم نتوانستم "آقا" خطابت کنم! "آقا " خطابت نخواهم کرد ... "اقا" برای کسانی است که بزرگ باشند... مرد باشند و مهمتر از همه وجدان داشته باشند!

هنوز نمی دانم فکر کردی که با این کار پشیمان خواهم شد ؟؟؟ یا فکر کردی با پیغام های داده شده سر کج خواهم کرد... می آیم و عذرخواهی خواهم کرد؟

نه ... نه ... نه این بار تیرت به سنگ خورد .... درست است که کارتم را سوزاندی تا حق را در مقابلت نبینی نبینید! اما دیگر خودم را که نمی توانی بسوزانی ... روحم را هم نه!

هنوز هم نمی دانم فکر کردی من هم به مانند شماها یا اطرافیانتان آنقدر بی وجود هستم که "کی بود کی بود" بشم یا "من نبودم تو نبودی!"

شنیده بودم که به آزار دیگران عادت داری اما این بار آزارشونده تاب آورد و بهت خندید اما تو منتظر بودی صدای نعره هایش را بشنوی و لذت ببری نه؟؟ بعد هم صدای سیاه سرفه هایی که فکر کنم از آه ها نصیبت شده !!

من نوشتم اعتقاداتم را ... نه توهین کردم نه تحقیر ... نوشتم برای پدری معنوی برای استادی بزرگ ... نوشتم برای همه روزهای خوش ایرنا... برای تمام روزهایی که در اوج پرواز را در سرزمین رسانه تجربه می کردیم اون هم تنها چند خط !!

خواستی که من هم مثل تو چشم ببندم روی همه چیز ؟؟ انتقاد بر بتاب کمی !

اگر تو به آرزویت که نشستن لحظه ای روی صندلی معاونت خبری خبرگزاری رسمی کشور بود رسیدی آن هم در نبود صاحب صندلی و خودت را گم کردی ... من اندازه هشت سال خاک این سازمان را خوردم !

راستی می دانی من دختر همان پدری هستم که در جبهه جنگید و جانباز شد تا از ناموس خودش و دیگران محافظت کند او با خدا معامله کرد تو و امثال تو با چه کسی معامله کرده اید؟  

من دختر همان پدری هستم که ترکش های تنش را دور از چشمهای همکارانش از تن بیرون می آورد تا در معامله اش با خدا غش نباشد .

من فرزند همان پدری هستم که برای ثبت رشادت های جوانان این مرزو بوم دوربین به دست گرفت و زیر آتش دشمن آن فداکاریها را ثبت کرد تا کوچکترهایی چون تو که هنوز به سن بلوغ نرسیده بودید ببینید تا بدانید وارث چه خونهایی هستید.

پس می بینی که مردونگی به ریش نیست به ریشست!

داوری! داور برحق داوری می کند فراموش نکن!

پ.ن:

- دیروز بعد از هشت سال بی هیچ دلیل توجیه کننده ای و تنها به واسطه یک کامنت  و به نام معاون خبری که هم اکنون در سفر حج هست  از خبرگزاری ایرنا اخراج شدم ... دست به قلم نبردم تا نگوید عصبانی بود نوشت ... صاحبان دولت نهم و دهم تبریک!!!!!

- این متن برای من است آقای رییس جمهور! خبرنگاری که از ایرنا اخراج شد فرزند یک جانباز است

- این هم همینطور  زینب کریمیان از ایرنا اخراج شد

- از تمام کسانی که تماس گرفتند ممنونم .

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 23:58 توسط آدمک |

مریم یک وقت نخوابی دختر! ما بیدار نیستیم ... مریم هرکس گفت ما بیداریم دروغ گفت... آخه مریم می دونی که این روزها دروغ زیاده ... عین نقل و نبات !

مریم یادته می گفتی آبی رودها و گاهی نیز آسمان آبی هنوز باقی است ... باران هم هنوز هست ... درختها و همین طور حدیث و روایت هنوز باقی است ...

یادمه می گفتی مرگ در راه آزادی هم باقی است ... هنوز باقی ست اشک های به خاک نسپرده.... و حقیقت تاریخ باقی است . تاریخی که حول مرگ سپری شده ...!!

مریم یادته گفتم چرا رای دادیم وقتی ندای عدالت نامش آشوبگری است ؟ وقتی عدالت معنای ندارد ؟ وقتی واژه ها و حقمان با تنگ چشمی بی معنا می شود ؟

یادته گفتم قلم را که بفروشیم ، دفترچه انشایمان دفتر دیکته می شود و دیگر نوشتن بازی واژگان است چقدر عصبانی شدی؟؟

گفتی به ایران بیندیش...

چند روز است که می دانیم در بندی! نگفتم تا رییس با غممان نگران نشود ... اما طنین صدایش در پشت تلفن نشان داد که می داند...!

حال قلبم فسرده است و دستم لرزان ... لحظه گرفتنت را بارها و بارها... با چشم گریان مرور کردم... و هر بار چونان یک ابله مجبور به تحمل شکنجه ای دیگرم..!

 بار گرانی است و من در مقابل شهامت و معصومیت تو خرد خرد!

حال مریم ما نخواب!

پ.ن:

- این یکی از نوشته های مریم ذوالفقار عزیزم است ... دوستی که دوستیش تا نداره!

"می‌شینم انقدر گریه می‌کنم که لجت بگیره از اینکه این بنده‌ات این همه اشک رو از کجا آورده...می‌شینم انقدر اخم می‌کنم... که بمونی این بنده‌ات گره به این کوری رو از کی یاد گرفته...می‌شینم انقدر بغض می‌کنم... که بمونی این بنده‌ات قفس به این محکمی رو از کجا آورده و توی سینه‌اش گذاشته...می‌شینم.. انقدر می‌شینم بست... که بمونی چرا فراموش کردی برای این بنده‌ات پای رفتن بذاری...

بیا و خدایی کن... دستم به دامنت...

"آدرس وبلاگم مریم با نوشته هاش بیشتر آشنا شوید آرامش آن سوی خیال

- مریم ذوالفقار عزیزم هم دستگیر  شد.. با همه عدالت و بی طرفی اش... بی خبریم از او! در شب آرزوها امیدواریم تنش سالم باشد.

- امیر حسین شمشادی هم دیگر هم دانشکده ای ماست که او هم در اوین به سر می برد ... برایش صبر خواستاریم!

- ...

+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 1:2 توسط آدمک |
صدا به صدا نمي‌رسد
چشم، چشم را نمي‌بيند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
ما به اندازه كافي بهانه براي گريستن داريم

بيا به خانه برگرديم
مگر نمي‌بيني
اينجا نه پرنده‌اي آواز مي‌خواند
نه كودكي لبخند مي‌زند
و از دهان بهت‌زده كوچه‌ها و خيابان‌ها
آتش و دود برمي‌خيزد

بيا به خانه برگرديم
این ها بی روح اند
گلوله‌هاشان مشقي نيست
چشم‌هاي معصوم تو، خواهركم
طاقت اين همه گاز اشك‌آور و
دشنام و دود را ندارد


بيا به خانه برگرديم خواهركم
اين خيابان را
پيش از اين بارها به خون كشيده‌اند
اينجا اميرآباد است

و كمي‌پايين‌تر
خوابگاهي است كه اي بسا شب‌ها
يك ذره خواب به چشمش نيامده است
بيا به خانه برگرديم
اينجا خوابگاه نيست
بيدارگاه جوان‌هاي ماست
اينجا آشيانه كتاب‌ها و كاغذهايي است
كه اي بسا شب‌ها
چون پرندگاني سپيد
در آتش و دود چرخ خورده‌اند
و با بال‌هاي سوخته
بر نعش‌ها و دست و پاهاي شكسته فروريخته‌اند
و ‌اي بسا شب‌ها
درها و پنجره‌هاشان
از زور درد و ضرب چکمه جهل
مانند موشك‌هاي كاغذي كودكانه ما
تا آن سوي خيابان، پرواز كرده‌اند


بيا به خانه برگرديم خواهركم
من، از لابه‌لاي اين همه شلوغي و فرياد
صداي مادر را مي‌شنوم
كه چشم‌هايش را به كوچه دوخته است
و از تمام رهگذران
كه شانه‌هاشان امروز، خميده‌تر از ديروز است
مي‌پرسد:
«خانم! آقا! شما نداي مرا نديده‌ايد؟
نمي‌دانم كجاست، موبايلش چرا جواب نمي‌دهد؟!
»


نه! خواهركم
حالا ديگر، راهي براي برگشتن نيست
باید به بیمارستان ها  سرد خانه ها  زندان ها

باید به پزشکی قانونی برویم

بايد تمام شب‌ها را
دنبال ردپاي تو
در کوچه ها و خیابان ها باشیم

فردا، تمام تلویزیون های دنیا

چهره خونینت را پخش می کنند

و صفحه‌هاي اول روزنامه‌ها
، در سراسر دنيا
زير عكس تو خواهند نوشت:
اينجا تهران است، خيابان اميرآباد
و این «ندا»

پ.ن:

- این شعر و "حافظ موسوی" برای ندای ما گفته ... بسیار زیبا بود .. ممنون از استاد بزرگ!

- دست به قلم بردن این روزها حرامه... چه بنویسی که از خودت خجالت نکشی! توان نوشتنم نیست این روزا...

- سرد شدم یخ شدم همین !!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 15:5 توسط آدمک |