آدمک تنهاست بخند
آدمک آخر دنیاست بخند... آدمک مرگ همین جاست بخند...
البته اعتقاد دارم اين بازي بيشتر تخيليه تا واقعيت! اين هم بهانه اي شد براي به روز رساني وبلاگم ! امروز رییس جمهور ایران به آمریکا می آید و تنها پذیرفته با کمپانی خبری "ای -زد " مصاحبه داشته باشه همون کمپانی که باعث جنجال های بسیاری در چند سال اخیر شده! کمپانی خبری که از بی.بی.سی .. سی.ان.ان و البته اسوشیتدپرس جلو زده و هم اکنون حرف اول دنیا رو می زنه.! تلفن اتاقم افکارم رو بهم می ریزه.. گوشی را بر می دارم و منشی می گه تلفن از ایرانه از خبرگزاری .. هر تلفنی از ایران شادم می کنه.. بازم تمام قد می ایستم آخه هنوزم ازش می ترسم می گم سلام رییس! می خنده می گه الان خودت رییسی دست بردار.. ما رو از همه جا زودتر خبر کن واسه اخبار دسته اولت.. چشم غرایی می گم و خداحافظی! از منشی می خوام که معاونم رو صدا کنه .. نسرین به اتاقم می آد و همه چیزو براش توضیح می دم بازم طبق معمول خیالم رو راحت می کنه .. حالا وقت رفتنه .. کت و شلوار طوسی رنگ و با پيراهن يقه خرگوشي سفيد ، پالتو پوست و شال سفیدم را به احترام رییس جمهور سرم می اندازم چقدر شبیه زمانی شدم که در ایران بودم .. موهام سفید شده و گذر زمان و دلتنگی کار خودش رو در چهرم کرده! بازم تلفن اتاقم زنگ می خوره و نسرین چشم غره می ره مدیونید فکر کنید شوهر کردم اين دختر حاصل عشقه!! عشق افسانه اي به داشتن يك فرزند! این دختر رو به سرپرستی قبول کردم.. حرف می زنه و من دلم غنج می ره ! چشماش افسونم می کنه حتی یادآوریش.. می بوسمش و خداحافظی .. قبل از سوار شدن به ماشین لیموزینم یک بار دیگه تو آیینه خودمو نگاه می کنم آدمک در ۱۴۰۰ شمسی! (ديررره اين صداي نسرينه) ۲- بازم اگه نمرده باشم یک مزرعه بزرگ دارم تو نیوزيلند .. دور ترین نقطه دنیا.. گاو و گوسفند هم زیاد دارم و اونجارو تنهایی اداره می کنم.. سوار اسبم می شم و یک دوری تو مزرعه می زنم .. زیر یک درخت تنومند پیاده می شم و تو سایه اش دراز می کشم .. سيگار برگم را روشن مي كنم! حسابی عوض شدم اون وقت ۳۸ سال سن دارم .. کتاب آدم برفی رو می نویسم تازه اولشم می دونم پر فروش می شه .. یکبار دیگه گذشته ام رو مرور می کنم و لبخند و اشک هر دو صورتم رو می پوشونه! صدای سازم در مزرعه با صداي آبشار نواي سنگين تنهايي است! - كنسرت بزرگترين گروه پاپ و زيرزميني ايران در استاديوم بزرگ دبي براي نخستين بار.. "دي . جي زي.زي" به همراه "نسرين نقطه.. سيندي مانكن . رضا كپل. هادي دودي و احسي حراف" و البته با درخشش محسن بزی!.. ميليون ها نفر چشم انتظارند.. اما واقعيت - جايم در زير سنگ سرد و سخت.. تنها كسي كه برايم فاتحه مي خواند نسرين خواهر است و بس! - شایدم معتاد شدم و تو جوب خوابیدم هنوز نمی دونم البته همه چيز اعم از دزد و قاتل و قاچاقچي از من بپذيريد الا تن فروشي! بايد ديد سرنوشت چه تصمیمی برام گرفته این که چطور باشم ! پ.ن: - بازم برگشتم! اینجا ننویسم چه کنم آخه؟؟ - هر کس دوست داره بدونه تو کمپانی خبری من چه سمتی داره بپرسه جواب می دم ؟؟ البته رابط خبر ندارم..فقط معاونم معلوم شد.. باقی بپرسند پاسخگو می باشم! - تنهایی مرامه عشقه!! - دوست دارم چند روزی سفر برم... یک جایی تو دل كوه با يك عالمه درخت كه شكوفه داشته باشه .. شايد حالم سر جاش بياد! - شنیدم "علی لاریجانی" می خواد نامزد انتخابات ریاست جمهوری بشه! اگه رای بیاره من باید به قول محسن یگانه "بار و بندیل و ببند اینجا دیگه جای تو نیست" بشم! - اعتماد به نفس مازندرانی جماعت "تمام کارتون های گارفیلد به زبان مازنی ترجمه شده و با هزینه ای گزاف در مازندران به فروش می رسد"... ای خداااااااااااااااااااا - دنبال یک مرخصی طولانی مدت از کار و دانشگاه هستم .. دعا کنید درست بشه! - این باران بهاری عجب زیباست! من چند روز گذشته زیر تمام بارون های بهاری پیاده روی کردم البته تنهایی! - مهرناز به من می گه "نارنجک دستی قهقهه" عجب تعبیری نه؟؟؟ -ممنون از نسرين عزيز به خاطر مهموني سنگينش! هر چند كه تا ساعتها مجبور شدم ظرف بشورم اما بازم مرسي ! آخه اين درسته كه يكي ديگه مهموني بده يكي ديگه بخوره من بشورم.. (شوخي كردم) - به بهترين پيشنهاد براي خريد هديه تولد نسرين جايزه مي دم اين قول شرافتمندانه است. - ديگه هيچ اعتراضي ندارم به هيچ چيز! سر در گريبان فرو بردم شديد! - من هم مجيك، مهرناز، الميرا محسن و البته هادي كه تازه به جمع بلاگرها اضافه شده رو به اين بازي دعوت مي كنم! - فعلا همين! او بهانه نوشتن نيست ...اين منم كه هر از گاهي شوق گفتن دارم، شوقی که شاید به دیگر احساسات مرده ام هنوز نپیوسته! شوق گفتن حرفاي بي سر و ته، .. گفتن از روزمرگی های بی مزه؛ گفتن از دنیایی که سالهاست دوره خودش می چرخه...گفتن از این روزها! يه چيزايي ازسر من افتادند... مثل كلاهي كه از سر به زمين مي افته.. مثل يك سنگ كه به ته دره سقوط مي كنه... مثل برفي كه به روي دريا مي باره و ديگه اثري ازش نيست.. منم اوني نيستم كه خودم ميشناختم، كسي چه مي دونه كه در من چه خبره وقتي اين روزها حتي خودم هم خودم رو نمي شناسم..! من دل تنگ هیچ کس نیستم... من هیچ توقعی از کسی ندارم...من در خودم آروم و به زور نفس می کشم...من با کسی کاری ندارم...من خودم رو مرور می کنم و می بینم که بارها تکرار شده ام. راستی که برای دوباره تکرار شدن بی حوصله ام!!ا بهار سال جدید هم از راه رسید اما من منتظر معجزه نیستم... منتظر هیچ چیز نیستم.. می دونم روزها از پس هم خواهند آمد .. می دونم حادثه هایی بازهم تلخ انتظار من رو میکشند اما من منتظر نیستم.. چون مصيبت آمد؟! همه ما روزهای خوب وبد داشتیم اما همه ما به یک اندازه عمق خوبی ها و بدی ها رو درک نمی کنیم. چاره چيست؟ همه ما گاهی عمیقا فکر می کنیم که هم دیگر رو می فهمیم اما در واقع این طور نیست..ما به سادگی همدیگرو میشکنیم بدون اینکه حتی بفهمیم چی کار کردیم!! هیچ چیز در حقیقت اونی نیست که ما فکر می کنیم، وای که چقدر این روابط انسانی پیچیدست، وای که ما چقدر آسون اسیر خیالات خودمون می شیم بعد هم با بيانش مي شكنيم طرف مقابلمان را ! وای که برای اشتباهاتمون چه بهای سنگینی می پردازیم!! من همیشه تو کار زندگی می مونم.. یه وقتای ادم فکر می کنه داره درست ترین کار دنیا رو انجام می ده؛ اما وقتی زمان می گذره می فهمه که نه!!همش خیالای باطل بود...حالا از کجا بفهمیم که کارا و فکرای امروزمون درسته؟؟؟نکنه دوباره چند وقتی بگذره وبه این روزا بخندیم؟؟ زندگی گاهی بی مفهوم میشه..گاهی پر از معنی..هیچ وقت ثابت نیست..همیشه در تغییره...خیلی وقتها دقیقا اون چیزی رو ازت می گیره که بهش وابسته ایی شدید!!ا ما دنیای عجیبی ساختیم... عاشق مي شيم بدون اين كه بدونيم طرفمون كيه؟ چيه؟ اون وقت عشق های ما فقط یک هیجان احساسیه که گاهی طولانی میشه، وگرنه چطور ممکنه گرمی عشق به سردی تنفر تبدیل بشه؟؟چطور ممکنه این طور راحت از هم بگذریم؟؟ چطور ممکنه برامون مهم نباشه که این بی معرفتی ها...این دل شکستن ها..این نبخشیدن ها یادگاری های ماست تو این دنیا. نمی خوام شعار بدم.نمی خوام حرفای خوب بزنم..فقط گاهی داستان های زندگی قلبم رو به درد میاره...کاش ما انسانهای بهتری بودیم.کمی مهربون تر..کمی بزرگتر .. کمی بخشنده تر... و البته كه كمي منصف تر!! اما حیف که نیستیم!!!! فقط می دونم من دروغ گو نيستم اون بهانه نوشتن است و من هم هر از گاهی شوق گفتن دارم گفتن از زندگی بی سرو ته.گفتن از قصه های بی سرو ته!!ا پ.ن: - -اصلا اهل نفرين و اين حرفا نيستم ... دعاي خيرم بدرقه راهت! !
۱ - پاهایم روی میز کارم است و از پنجره اتاقم دارم به ساختمان های بلند نگاه می کنم آسمانخراشهایی که جلوی دیدگانم را گرفته.. چرخی می زنم و به ۱۰تا مانیتور جلويم چشم مي دوزم. کارمندانم به جد مشغول کارند ... لبخند می زنم .. حس خوبی بهشون دارم .. سیگارم را روشن می کنم و يکبار دیگه کارهای امروزم را مرور...
.. به ساعت اشاره می کنه دیرررررررره! (اين نسرين وا بده نيست) اما جواب می دم دخترم "دینا" پشت خطه.. وای که صداش آرامش بخش ترین مسکن دنیاست!![]()
![]()


| پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ |


