تبليغاتX
آدمک تنهاست بخند

آدمک تنهاست بخند

آدمک آخر دنیاست بخند... آدمک مرگ همین جاست بخند...

كشتگاه غريبي‌ست نفرت مي‌كارند و كينه برداشت مي‌كنند. پاسخ اعتمادت را با خيانت مي‌دهند، در شب مهرباني‌هايت توطئه مي‌چينند، عاشقانه‌هايت را سلاخي مي‌كنند.
تا تو سكوت كني و در خود ديوانه شوي.

تا تو تنها خاموشي‌ خويش را فرياد كني و فريادت را تنها ديوار رو به ‌رويت پاسخ دهد.

شعرهايت را در دادگاه هيچ‌كسان محاكمه مي‌كنند. با سيم‌هاي عواطفت ترانه‌هايت را به دار مي‌كشند. و آن را بر ديوار تاريك سكوت ميخ‌كوب مي‌كنند.تا ديگر فريادت كه هيچ ناله‌ات را هم هيچ‌كس نشنود.

حضور خورشيدوارت، سايه‌اي تنها مي‌شود. در چهارديواري غمگين- تو هراسان از انبوه سايه‌هاي پنهان در پشت ديوار.

از نگاهت مي‌هراسند، كه عصيان دردناك يک نسل است. صدايت را در زندان سينه‌ات حبس مي‌كنند، زيرا شهادت‌نامه‌ي آزادي‌ست.

دیروز آمديم تا همه‌ي نگفته‌ها را، بغض‌هاي گرفتار در سينه را، از پشت پنجره كه نه، اين بار از حنجره‌ي خونين نسلی تنها فرياد كنيم.

آري به همه‌ي هيچ‌كسان بگوييد!
آدمك دوباره مي‌خواند.

اما اين بار تنها نيست، اين بار فرياد او فرياد خلقي بت‌شكن است، و ترانه‌اش قصه سرگرداني هزاران آدمك.

کوتاه سخن اين که :

ما هستیم و آن کس که می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باشد

پ.ن:

- کلا آدم سیاسی نیستم اما دیروز بغض احسان..سرگشتگی صادق.. نگاه تلخ گلبو... همه و همه  عذابم داد حق این بچه ها این نیست!

- نه این پیامک را نمی پسندم "بچه ها من انگیزه ندارم.." این حرف داداشای من نیستتتتتتتتتتت.

- فعلا سکوت!!..!!

 

** یک آدم بزرگ یک کار بزرگتر برام انجام داده ..! کاری که اگه سرتا پاشو طلا بگیرم کمه... ازش پرسیدم چرا؟ گفت به خاطر دلم... اما من که می دونم دلش نمی خواست اما به خاطر دل کوچک من حاضر شد... چقدر مدیونشم .. قدر نفس هایی که می کشم.. امیدوارم لحظه لحظه زندگیش سبز باشد

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 17:45 توسط آدمک |

نمی دونم واقعا انعطاف پذیری مان حاصل پیراهن هایی است که پاره کرده ایم..! یا ؟؟ گو این که این روزها پاره نمی شوند از مد می افتند...

بچه تر که هستیم تردیم و شکننده .. تردی امان همه دردسر نیست .. کم اش این است که به دست انداز که می افتیم سر و صدایی بلند می شود و دردمان می آید هم خودمان می فهمیم داریم "اووف" می شویم و هم دیگران...

البته که کم آوردنمان ناغافل و بی امان نیست ...

بزرگ که می شویم اما تردی پر سر و صدای گذشته جایش را می دهد به نرمی و انعطاف خاموش پختگی که خم شویم اما نشکنیم..

ضربه گیر می شویم یک جورهایی به دست انداز که می افتیم پقی صدا می کنیم و نرم می گذریم.. آنقدر بی صدا که تنها خودمان می فهمیم دست اندازی در کار بوده نه دیگری...

نتیجه عالی است تا وقتی که دست اندازها خارج از تحمل نباشد... اما ای وای به این که خارج از تحمل ما باشد آن وقت است که بی هوا جایی که نباید.. وقتی که وقتش نیست صدای پیچ و مهره هایمان در می آید!

درد... تیزی و خستگی غافلگیرمان می کند.. درگیر جدال با درد و ناتوانی باید دیگرانی را هم که تا دیروز بی دغدغه مان دیده اند قانع کنیم باید بگوییم خوشی زیر دلمان نزده دردی هست که درمانش نیست ...

اما چه کسی می فهمد..!

پ.ن:

- بالاخره نفهمیدیم این دوستمان شکمش را داده تو یا نه ؟؟؟ تازه نمره گرفته پدیده  .. تصمیم جمعی این است که برای تی شرتی که از اون آقاهه خریده یک شماره ۷ بخریم بزنیم روش.. چطوره؟؟؟!!

- جشن ولنتاین خوبی داشتیم چقدر از دست بچه ها خندیدیم .. بالاخره مشخص نشد پسر عموی آدم فامیلیش چی می شه؟ مرسی بابت حضور همه

- کادو گرفتم برای روز عشق  تنهای تنها... یک عالمه محبت هدیه من بود برای این روز

- تبریک و صد تبریک به خواهر عزیزتر از جانم برای قبولی در دانشکده خبر.. چقدر خوشحالم و چقدر دلم باز شد ... اما شیرینی چه کنیم ؟؟  وای چقدر بخوریم .. دوستت دارم قد یه دنیا

- تنهایی مرا انتهایی نیست ... اگر چه صد هزار دوست و یاور ... صد هزار دست یاریگر کنارم باشد.. چون تو نیستی تنهایم!

** امروز همه ایمیل های غمناکم را پاک کردم البته یکبار دیگه همه رو مرور کردم .. چه می توانم بگویم جز سکوت که سرشار از ناگفته هاست.!! اما فراموش نه گویا جلوی چشمانم رژه می روند...!! چه تحملی داشتم من!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 13:3 توسط آدمک |

ساز دهني ام را بي حضور تو به دهانم مي گذارم

و

سرخوش از عشق نواي خاموش قلبم را مي نوازم

تا

شايد نسيم صدايم را به تو برساند

    و

باز تو را به ياد قلب سوخته ام بيندازد

گرچه خيلي دير است اما هنوز هم چشم به راه جاده اي هستم كه از آن رفتي بي هيچ دليلي !!

و

باز در كنار جاده بي حضور تو مي نوازم


پ.ن:‌

- مي خواهم فرياد بكشم خيلي دلم از يك سري مسايل زندگي پر شده ولي سكوت را ترجيح مي دهم ... چون صداي سكوت از فرياد بلندتر است ... سكوت خواهم كرد!!

- متنفرم از اين كه كسي تلفن رو در حالي كه خداحافظي نكرده قطع كنه!! اما اين روزا بدجوري به شخصيت توهين شده !!! اما ...

- دوستم رفته تي شرت بخره .. آقاي فروشنده گفته مي شه شكمتون رو بديد تو!! بعد نگاه كرده گفته : آقا الان شكمتون داديد تو!!!

- امروز ساعت 4 يك خبرهايي است .. بدجوري .. ناجوري ... مي روم تا در آتش سوزي سهيم شوم!

- يكي گفت با راي آوردن خاتمي مي شم وزير ارشاد...!! نمي دونم راست گفت يا نه؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 10:36 توسط آدمک |

دنیا نزدیک است اما نه برای من، برای تو، برای او.

آری بهار عمرم را با ریزش بی موقع شکوفه های عشق بر باد دادم!

تابستان دلم را ثمرات به بار نشسته چراغانی نکردم.

مرگ برگ ها را دیدم و پاییز عمر را باور کردم.

درس نیاموخته ، مشق های نانوشته، کسی اینجا را گم کرده ، اینجا زمستان است!!

در گوشم خواندند:

شمع روشن محفل کسی شو

با عشق درآمیز

بگذار نیکخواهی مرام تو باشد

سکوت کن

بال و پر  بهانه است

پرواز را نه با جسم فانی، با روح ازلی بیاموز

در ساحت روحانی عشق

یکپارچه شور شو

تهی از امیال

و همه را در مهر خود سهیم کن

به سوی عشق بازگرد و آن چیزی شو

که برای آن آفریده شدی

اما...!!

پ.ن:

- تبریک به استاد بزرگوارم نویسنده وبلاگ پرطرفدار "بهانه نوشتن " امیدوارم قلمش مثل این روزها همیشه دریایی باشد... رکورد شکسته! کلیک کنید باز میشه..

- دست هایم به آرزوهایم نمی رسند، آرزوهایم بسیار دورند! ولی گویا کسی در گوشم زمزمه می کند ، هنوز امیدی هست! این بار برای رسیدن به آرزوهایم یک صندلی زیر پایم گذاشتم .. شاید دستم برسد .. یعنی می رسد؟؟

- ترنس ها تعطیل شد.. مجبور شدم تعطیل کنم.. اخطار داشتم .. ادامه دهم وبلاگم تعطیل می شه اما چون به این صفحه قول دادم تا یک روز خاص باشد.. فعلا تعطیل می کنم تا بعد!!

- امشب که بگذرد .. نمی دانم می شود چند  روز!!! ولی نمی گذرد!

- عید نزدیکه ! بازم سال تحویل ... بازم تنفر ... بازم بغض! دوست ندارم ... دوست ندارم

- وقتی گرمای نگاه تو نیست این می شود حال و روز من و زمستان: سرماخوردگی های پی در پی ، تب و لرزهای بی پایان!!

- تنور انتخابات از حالا گرم شده ! من اصلا سیاسی نیستم اما هرکس یک ناهار یا شام توپ بده حاضرم به نامزد مورد نظرش رای بدم..!! آخه برام فرقی نمی کنه تا بوده تعرفه حقوق من همین بوده.. خوب همین هم سبب می شه به راحتی تحقیر بشم به خاطر بی پولی!

- حرف هایت مانند سنگ میان گلوله برفی ست! به نظر می رسید شوخی می کنی اما خیلی جدی بودی!!

- ماشین خیلی خیلی دوست دارم... یک روز می خرم... سوار می شم، می رم ته دنیا ... آخه می گن اونجا جواب سووالاتم و می دن!!

- خوشم می یاد اینقدر مهمم که از صبح تا شب می شینند در مورد من و آدم برفی و حرکاتمون حرف می زنند!! چه با حال! اصلا فکر نمی کردم اینقدر مهم باشم.. دستشون درد نکنه !! بیکارند چه کنند دیگه؟

- والنتاین همگی مبارک پیشاپیش... بدم می یاد از این که فیلم بازی کنم که بگم عشق وطنم پس سپندارمزگان و جشن می گیرم اصلا اصلا... داستان عشق اون دختر و پسر و که با تمام وجود همدیگر رو دوست داشتن رو با هیچی عوض نمی کنم ..

- سهم من از زندگی همینه؟؟ تازه این سهمم... سهیمم چه جالب!!

- فعلا برای فرار از فیلتر تا بعد!!

** برادر عزیزم از راه دور فقط یک کلام "دلم برات تنگ شده یک عالمه هر چی بگم بازم کمه!"

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 19:59 توسط آدمک |
"خفه شو برو خوكچه، نجس، تو براي SEX پول مي گيري، عوضي ،كثافت، چاغال كريم خاني..."
اين واژه هاي زننده و زشتي بود كه توسط يك مامور كلانتري هنگام صرف نهار در رستوران از دهانش خارج شد.. يوهانس گفت.

من براي خودم شخصيت دارم همانجوري كه همه آدم هاي دنيا براي خود شخصيت دارند تازه من بيمار هم هستم.

***

 يوهانس گفت: بدترين جايي كه با ترنس ها برخورد بسيار بدي دارند، نيروي انتظامي است،   پرونده هاي جعلي يكي از حربه هاي نيروي انتظامي در برخورد با ما است.

وي تاكيد كرد: در كلانتري پس از حرف هاي زشت و زننده و حتي اقدام به تعرض درخواست ملاقات با رييس كلانتري را كردم .

از كلانتر نيز يك جمله بيشتر نشنيدم.

كلانتر خواب بود به من گفت: برو بيرون

گفتم: به عنوان يك انسان به حرف من گوش كن.

گفت: نه تو انساني نه من!

بنابر ادعاي يوهانس، ماموران مفاسد و نيروي انتظامي بيشترين دست درازي را به ترنس ها دارند.

يكبار حول و حوش ميدان وليعصر (عج) دستگير شدم ولي به جاي كلانتري به خانه اي راهنمايي شدم، نيمه شب به سراغم آمدند، اجازه ندادم، با كتك خوردن تعرض انجام شد، ساعت سه نيمه شب در زمستان مانند يك سگ بيرونم كردند.

يكي از آنها گفت: من مدال بابت دارم به اين خاطر كه چند تن از منافق ها و مجاهدها را كه تهران را با خمپاره زدند، دستگير كردم.

چاق ، ريش بلند و چهره اي سياه از مشخصات اين فرد بود.

***

وي اظهارداشت: پليس به جاي ايجاد امنيت ، تشنج به وجود مي آورد ، اگر اين اراذل اذيت كنند مي توان شكايت كرد، ولي وقتي نيروي انتظامي جلو مي آيد ، هيچ كس اجازه دخالت ندارد و حتي به صورت قانوني تو را محكوم مي كنند.

به گفته كارشناسان، معمولا جدال در خانواده ها سبب طرد اين افراد از خانواده شده كه منجر به فرار اجباري و رها شدن در اجتماع مي شود كه سرآغاز مصائب و سو استفاده افراد خاطي (تشنگان شهوت) از چنين افرادي مي شود.

اين افراد پس از چند بار تن دادن به شهوت ديگران به سوي انزوا طلبي، كناره گيري ، نا اميدي ، احساس پوچي و افسردگي و نهايتا خودكشي كشيده مي شوند.

***

http://pendar.ir/images/newspost_images/2jensi.jpg


هانا يكي ديگر از ترنس هايي است كه در قهقراي جامعه امروزي فرو رفته است ، بسيار شيك پوش است و خودروي 206 و تلفن همراه شيكش وي را در بين ديگر ترنس ها سر خوش تر نشان مي دهد.

سخنور خوبي است، سيگار مي كشد و عمل جراحي "بيضه برداري" را انجام داده ، اما لبخند تلخش راز نهفته در اين ثروت را نشان مي دهد.

وي به راحتي گفت كه از روسپيگري به ايجاد رسيده و ديگر ترنس ها را به باد سخره گرفت .

هانا صحبتهايش را اين گونه آغاز كرد:

نمي توانم، تا آخر عمرم آويزان ادارات دولتي ايران شوم بقيه ديوانه هستند از اين دولت چيزي براي ما بر نمي آيد.

ديگر هيچ چيز در زندگي براي من لذتي ندارد ، هميشه عاشق داشتن پدر و مادر خوب و مهربان بودم كه به اندازه يك پدر و مادر معمولي دوستم داشته باشند.

دوست داشتم درس بخوانم چون هميشه در مدرسه از لحاظ ذهن و ضريب هوشي اول بودم، اما فرصتي براي استفاده نداشتم ولي هوشم را در روسپيگري خرج كردم.

هانا با اخماهايي درهم و چشماني كه به دود سيگارش دوخته شده بود گفت كه انقدر روسپيگري مي كنم تا از ايدز بميرم. ديگر زندگي براي من مسخره است ولي توانستم انتقام خود را از مردم، اجتماع و دولت بگيرم.

***

يوهانس اما مي گويد:

مي خواهم درس بخوانم ولي نه در ايران ، اين كشور آزار دهنده و مانند ديدار و سلول است.

در سن 25 سالگي هستم اما از زندگي و از به دنيا آمدن خود بيزارم، اما نمي خواهم بميرم، مي خواهم زندگي كنم نه به خاطر اين كه زندگي قشنگه، فقط به خاطر اين كه زندگي را دو بار به آدم نمي دهند.

يوهانس ادامه مي دهد كه درآمد، جايي براي خواب و هيچ چيزي در اين دنيا ندارم اما اگر روسپيگري كنم به همه چيز دست مي يابم.

اما من روسپيگري را دوست ندارم مثل اين مي ماند كه براي زنده ماندن بخواهم با زبانم زمين را تميز كنم اما من اين كاره نيستم.

يوهانس مدعي است كه تا كنون تمام زورم را زده ام كه سالم بمانم اما نمي دانم تا كي مي شود اين گونه زندگي كرد.

پ.ن:

- "احسان مازندرانی" دوست خوب منه! البته اگه باز به تیریش قبای بعضی ها بر نمی خوره !! منظورم از دوست..دوست پسر نیست داداشه! شنیدم که دو ترم از تحصیل محروم شده .. بهش زنگ نزدم.. اما می دونم "حالش خوبه".. اون بزرگتر از این حرفاست .. مگه نه؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 12:59 توسط آدمک |

برای تو می نويسم. برای تو كه با طوفانی آمدی، با آنكه شبهای طوفانی ام زياد بودند ولی آنشب طوفان برايم چيز ديگری بود ..

طوفان زير و رويم كرد. مرا شست، پاكم كرد... بعد از مدتها سبك شدم، احساس پرواز ميكردم.!

احساس پريدن و چقدر اين پريدن و پرواز كردن قشنگ بود...

نميدانی چه حس قشنگيست با بالهایی كه مال خودت نيست پرواز كنی، بپری، بالا بروی،  تا ابرها، ستاره ها و...

آن روزها فكر مي كردم حالا ديگر تمام دنيا برای من است و تمام دنيايم در تو خلاصه مي شد. تو بال پرواز من بودی و من با تو پريدن را تجربه كردم...

چه شبهای قشنگی بود... ولی چقدر كوتاه.

برای اولين بار بود كه دلم ميخواست باز هم مثل آنشب طوفان شود.

طوفان شد، بارانی شدم. اما نبودی ... جای خاليت را حس ميكردم.

 به انتظار نشستم تا صبح و تازه حس كردم جمله ای را كه بارها بر زبان ميراندی: گاهی ازانتظار خسته ميشوم...

اما من هم از انتظار و هم از اينجا بودن خسته شده ام.

 مي خواهم بروم. كجا؟! نميدانم.

شايد همان جاده بی انتهایی كه هميشه بر سر رفتن در ان با هم دعوا داشتيم... جاده ای كه مقصدی ندارد...

فقط میروی، میروی، میروی..

رفتن از ماندن و انتظار كشيدن راحت تر است.

ميدانی چرا؟ چون اميد داری شايد در انتهای آن جاده نامعلوم، انتظارت به پايان برسد

كاش ميدانستی چقدر " دلم برايت تنگ است" ..!!!

اما

ديگه عروسک خیمه شب بازی خسته شده قیچی می خواد تا نخاشو پاره کنه.. !!

 

پ.ن:

- دلم مي خواد تا هميشه عمر شاد باشي .. بودنت براي من مهم نبود.. مهم اين بود تو شاد باشي .. آرام باش دوست من و عاشق!

- چند روزيه بهم خبر مي دهند بعضي پا روي پاشون مي ندازن پشت سر من اراجيف مي بافند ..!! اين قضيه به وبلاگ ها هم رسيده .. مي خواستم بگم راحت باشيد آخه من راحتم..

- يك روز يك دوست قديمي كه خيلي روي روح بزرگش حساب مي كردم اومد جلوم نشست.. بعد سوييچ ماشين جديدش رو بي هيچ ربطي پرت كرد روي ميز كه من ببينم.. واااااااااااا خوب مبارك باشه !!

- دعوت شدم به رستوران جنوبي ها براي خوردن قليه ماهي.. اما خداييش من دوبار قليه ماهي خوردم در سطح مرگ خوشمزه .. واي دلم از اونها مي خواد!

- ترنس ها ادامه خواهد داشت.. يك عالمه كامنت خصوصي داشتم دوستان عمومي بگذارند تا ديگران هم نظراشان را بدانند!!

- خوبم خوب

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 13:3 توسط آدمک

...تو يه آشغال عوضي هستي، هرزه اي ، فقط به فكر ايجاد رابطه جنسي هستي، تو رو بايد كشت... تو كثافتي، نجسي، اي خدا چه گناهي در حق تو كردم كه اين خوك وحشي را در دامن من گذاشتي!!

اين چه مجازات وحشتناكي بود كه خدا به من داد، از بچگي مي دانستم ايراد داري، تو از من نيستي ؟؟

این صدای فریادهای کر کننده پدرم بود.. وقتی ابروهای برداشته و لباس های دخترانه داخل کمدم را دید.. اینچنین فریاد زد.

نمي دانستم به كدامين گناه اينچنين توبيخ مي شدم؟؟؟ نمي دانم چگونه بايد به او مي فهماندم من هم بيمارم؟ اما افسوس چطور بايد به پدرم مي فهماندم من  مشكل دارم يا پسر بزرگترش كه حتي در حمام به من رحم نمي كرد، مني كه برادرش بودم!!! تجاوز تا كجا؟

وقتي نخستين تجاوز از سوي خانواده باشد از بقيه چه انتظاري بايد داشت؟

اين سووال هاي بي جواب "يوهانس" ترنس امروزي است، لبخندي كه با گريه از صورتش مي تراود، انسان را با عمق يك فاجعه عظيم پيوند مي زند.

برادرش اقدام به تعرض به همجنس خود كرده ، پدرش نيز در جواني به عياشي و خوش گذراني بسيار مشهور بوده و چند سال بعد از ازدواج، مادرش طلاق گرفته و با مرد ديگري ازدواج كرده اين سابقه قابل تامل است زيرا احتمال دارد دراين خانواده غير از "محمد حسن" اعضاي ديگري نيز در اين خانواده دچار مشكل عصبي يا ژنتيكي جنسي باشند.

بعد از این داد و بیداد پدرم، براي هميشه از خانه فرار كردم.

***

برپايه گزارش كارشناسان بيشتر خانواده ها پس از پي بردن به مشكل اين فرزندان آنان را از خانواده طرد مي كنند . آنان معتقدند اگر خانواده اقدام به نگهداري از فرزندان بيمار خود كنند كه درصد بسيار كمي هستند با اين كار بسياري از فشارها و اسيب ها در خصوص اين افراد كاهش مي يابد.

يك متخصص پزشكي معتقد است كه نخستين مشكل اين بيماران در خانواده به وجود مي آيد كه پدران و مادران چنين افرادي به قبول نقص و عيبي از سوي فرزندان خود نمي شوند

علي كاهاني مي گويد: خانواده ها اگر هم به مشكل فرزند خود پي ببرند، به علت ديدگاه هاي فرهنگي – اجتماعي ، جنبه هاي تعصبي، حرمت و  آبرو به خود اجازه نمي دهند كه براي رفع اين مشكل اقدام كنند.

ترس از زبانزد شدن در فاميل ، اجتماع ، سرافكندگي و ذلت در مقابل اين خواسته و ميل فرزندان مقاومت به خرج داده كه در نتيجه منجر به جدال ، كشمكش ضرب و شتم و رانده شدن از خانواده ها مي شود .

به گفته وي، اين افراد كمتر در اجتماع ديده مي شوند و يكي از بزرگترين مشكلات آنها در خانواده ، هزينه عمل جراحي براي تغيير جنسيت و درمان است.

همچنين نداشتن معلومات لازم افراد جامعه و كم فرهنگ بودن آنان  از بزرگترين مشكلات جامعه است.

اين كارشناس معتقد است كه خانواده ها  اين افراد را آدم هاي  همجنس باز مي دانند كه فقط دوست دارند مفعول باشند و تنها به دنبال جلب توجه هستند.

كارشناسان معتقدند يك ترنس واقعي هرگز به دنبال جلب توجه نيست و فقط مي خواهد مانند يك زن يا مرد در جامعه حق زندگي كردن داشته باشد.

كاهاني تصريح كرد: متاسفانه اجتماع، پزشك و مردم افراد را به عنوان يك زن يا مرد در جامعه نمي پذيرند.

***

"رضا" اندامي زيبا، كشيده و چهره غرق در آرايشي دارد، ناخن هاي لاك زده دستش به قدري بلند است كه انسان را ياد چنگ گربه مي اندازد. وقتي كه مي خندد دندان هاي زردش در ميان چهره زيبايش رخ مي نمايد.

سيگار بلندي در دستان دخترانه اش وجود دارد، در انتظار مشتري است. رضا تبديل به ترانه اي شده كه پاتوقش زير پل كريمخان است، وي ترنسي ديگر در قهقراي جامعه امروزي است و يكي از روسپيگران بزرگ اين قشر است.

صحبت هايش را اين گونه شروع مي كند، فقر مالي بدترين مشكل ماست، 99 درصد بچه ها به دنبال روسپيگري رفته اند نه به خاطر اين كه دوست داشتند ، روسپي باشند، فقط به خاطر اين كه در جوي هاي آب از گشنگي نميرند.

بايد اعتراف كنم كه در جامعه اين بيماري كسي نمي تواند سالم ماند ، سالم ماندن در اين قشر مساوي با مردن است.

پس از چند بار مورد هوسراني از سوي مردان قرار گرفتن ديگر همه چيز براي ما بي تفاوت است شايد اولش اين كار بسيار سخت باشد ولي بعد از مدتي عادي مي شود ، ديگر دلبسته كسي نمي شويم ، فقط مي خواهيم زنده بمانيم.

***

شغل براي ترنس ها يك اروزدي دست نيافتني است

 يوهانس نيز معتقد است كه وقتي از خانواده بيرون آمدم به دنبال كار گشتم تازه فهميدم كه من در هيچ جاي اين كشور جايي ندارم حتي در پست ترين شغل هايش.

هم اكنون پيش مردي زندگي مي كنم زيرا درآمدي ندارم كه مستقل شوم و مجبورم براي روسپي نشدن به خواسته يك نفر تن دهم.

در جامعه كارگري نيز يا صاحبكار به ما كار نمي دهد و اگر هم پيدا شود تنها به خاطر سو استفاده جنسي است

از سوي ديگر به فرض محال اگر انسان خوبي پيدا شود و به ما كار دهد كه اين شخص پيدا نمي شود،  نيروي انتظامي و يا اداره اماكن اجاره كار نمي دهد و به بهانه هاي مختلف اذيت مي كند.

/ادامه دارد..../

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 12:3 توسط آدمک |

دوباره بی خیال بی خیال، از پس روزهای سرد و یخ زده می گذرم.

نه نگاه عاشقانه ای به این آدمکهای خاکی و نه چشمان اشکباری رو به آسمان.

نه دستانم می لرزند و نه التهاب قلبم دیوانه ام می کند...

دوباره بی خیال بی خیال، از کنار آغوشهای پر از محبت نیمکتهای گوشه پارک می گذرم و به زمین چشم می دوزم.

نه لبخندی بر لب و نه شوق پروازی در دل...

دوباره می گذرم، نمی مانم...

این شهر پر از تلخی و ناکامی عذابم می دهد.

این روزهای نامهربان نابودم می کنند...

می روم، می گذرم، نمی مانم...

آرزوهایم در دل، گامهایم پر تردید، پرستوی عشقم از آشیانه ای به آشیانه دیگر...

به دنبال چه می گردی؟!نمی دانم...

نگاهی منتظرت نيست، چه می خواهیم از این زندگی؟!نمی دانم...

پ.ن:

- بدجوری دلم گرفته بود.. بدجوری تنها بودم بازم اومدم سراغ صفحه ای که برای تنهاییام می نواخت اما باهاش راحت نیستم اصلا .. دارم به اینم دروغ می گم ؟؟؟ چه کنم؟؟؟

- مطلب ترنس ها ادامه دارد .. می نویسم

- یک پیشنهاد اگه روزی خواستید کسی رو امتحان کنید ازش بخوایید که در یک تصمیم بزرگ خودشو بذاره جای شما.. جوابش خیلی مهمه !

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 9:49 توسط آدمک

تمام دلتنگی را از مشکی چشمانم به رسم خاطره به حافظه ات بسپار...

 من چمدانی به بزرگی دلتنگی هایم بسته ام.

 وای... چه آورده ای بر سر من؟!

 وای... کجای حرفهایم دل نا مهربانت را آزرد؟!

 اما، تو نگران چیزی نباش عزیزم...

 من همه چیز را برداشته ام و دیگر بر نمیگردم، حتی به بهانه ای...!

 حتی در لابلای قلبم بوسه هایت را نیز پنهان کرده ام...

 تو نگران چیزی نباش عزیزم...

 رفتنم برايت دردناک نيست ، اما امیدوارم تابوت آرزوهای روی شانه ات،

 به سنگینی بار چمدان دلتنگی های من نباشد...

 فقط...فقط، لطفی بکن

لگدی به این دنیای وارونه ام بزن

 شاید دیگر

نبضم نزند...!

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 9:42 توسط آدمک