تبليغاتX
آدمک تنهاست بخند


آدمک تنهاست بخند

آدمک آخر دنیاست بخند... آدمک مرگ همین جاست بخند...

گم شدم .. خیلی وقته خودم رو گم کردم.. کی می دونه من کجام؟ چرا اینقدر تغییر کردم؟ چرا اینقدر عوض شدم؟ خودم کجام؟

دلم برای خودم تنگ شده ؟ خود واقعیم ؟ منی که اگه کسی بهم توهین می کرد لهش می کردم؟ اگه کسی پشت سرم حرف می زد روزگار برایش نمی گذاشتم؟ منی که غرورم از همه زندگیم برام مهمتر بود و..و..و..و..و !!

من کجام ؟ دو ساله گم شدم؟ خودم و گم کردم؟ هر چی پیش می رم بدتر می شم؟ سه شبه دنبال خودم می گردم؟ اما هر چه می گردم بیشتر گم می شم؟

قدرتم رو از دست دادم بدجوری .. من و یک عالمه اقتدار کجا رفته؟ من و اون همه غرور.. وای آدمک واقعی کجاست؟ اینقدر عوض شدم که به راحتی لهم می کنن و دم نمی زنم؟

توهین می کنند..سکوت می کنم... داد می زنند! سرم پایینه.. پشت سرم حرف می زنند می شنوم و فرو می روم در خودم ! هنرمند هم شدم قشنگ بغض می کنم .. من و بغض ؟؟؟؟؟

دیشب تا صبح به آسمون نگاه کردم تا تغییر رنگ داد و از سیاهی به سپیدی رسید.. تصمیم گرفتم خودم را اونجاهایی که فکر می کردم پیدا کنم..

نه پیش صابر نبودم.. پیش مونا هم رفتم.. نبودم که نبودم! ساعتها کنار سنگهای سرد و پوشیده از برف نشستم .. وقتی به خودم اومدم که دیگه کرخ شده بودم.. اما بازم خود واقعیم نبودم!!

نه این دو تا هم قرار نیست گویا کمک من کنند؟؟ عهد کردم دیگه نرم؟ یعنی نمی رم؟ وحشت می کنم از صدای "لا اله الا الله".. کاش برای من گفته بشه به زودی !

زدم بیرون .. دست به صورتم کشیدم صورتم خیس بود .. پس بازم خود واقعیم رو پیدا نکرده بودم؟؟ خودم را کجا پیدا کنم؟؟

وقتی زنگ درب رو زدم صدای لخ لخ پاهایش آمد.. بغلش کردم  و موهای کاملا برفی اش را بوسیدم.. خیلی وقت بود ندیده بودمش !!

سرم را به صورتش چسباندم  .. گفت گرم شدی ؟ مگه سردم شده بود!.. نه حس نکرده بودم!! گفتم مامانی؟ من اینجام؟ گفت : نه ؟

گفتم: پس کجام؟؟

نگاه تارش را به دیده ام دوخت.. گفت: دلت کجاست؟ قلبت کجاست؟ دست روی قلبم گذاشتم گفتم : اینجاست؟

ابروهایش به مانند همیشه بالا رفت و آرام خندید. گفت: نه...نه.. نه؟ نيست كه نيست !! برو خودت اونجایی که قلبت هست!!

منظورش این بود که کجام؟؟ هنوزم نمی دانم

پ.ن:

- بچه ها بدجوری گم شدم .. می شه کمکم کنید خودم را پیدا کنم؟؟

- دو سال پیش شب عید غدیر صابر رو از دست دادیم... روز عید هم تقدیم خاکش کردیم.. به همين راحتي !! محمد صابر اون روز ۱۴ سالش بود .. فقط می خواستم بهش بگم "ای غریبه غم مخور من هم غریبم"!!

- چم شده دوباره .. دوباره می کشم .. درد و همه آنچه را که ترک کرده بودم!!

- بریز دور همرو ! کی گفته صورتت با ماسک قشنگ تره ؟! عادت نکن تغییر بده ! خودت رو به اندازه قالب کوچیک نکن یه قالب از نو بساز یک قالب بزرگتر که گنجایش عظمت فکر و ذهنت رو داشته باشه!

مضحک نماها رو به حال خودشون بذار و لبخند بزن به هر آنچه که گونه هاتو از هیجان سرخ می کنه  ماسک رو آروم آروم بردار! یه نگاه تو آیینه همین نشان آدمیت تو!

- بدجوری این روزها سردمه چرا؟؟

- جشنواره موسیقی فجر با همه پستی و بلندی هایش تموم شد .. دست مریزاد به رییس مهربونم به خاطر همه روزهای خوبی که برایمان رقم زد!! اخبار جشنواره را در این سايت خبري جشنواره موسيقي فجر ببیند!

- تو زندگیم ماشین حساب ندارم ! قرض گرفتم یک شب حساب کنم نشد که نشد؟ زندگی من بدون ماشین حساب می گذره!!

- شاید دیگه ننوشتم..! نوشتن هم تخلیم نمی کنه!

- صدای قطار مترو روی ریل و ترمزش را خیلی دوست دارم.. ترمز ناگهانی! عجیب قلبم می لرزه! با مترو!! ایده بدی هم نیست!! دل می خواد !!

- روزی یک آدم بزرگ (۵۰ ساله) توی یک شهر کوچک برام گریه کرد.. باورم نشد حالا گویا بدجوری دعای خیر کرده برام! فقط بهش میگم مهندس گرفتارم !! یادته این جمله رو گفتی بهم! خندیدم !! بلند بلند ! حالا؟؟

- بابام داره می ره سفر.. به هرکس اعتقاد داره پشت و پناهش !!

- چرا همه با هم می آیند و با هم می روند .. ؟؟ چه دلیلی داره ؟؟

- مدیونید فکر کنید حالم بده ها!! این ها رو تو هوشیاری نوشتم .. مدیونید جز این فکر کنید!!

- تنها شدم باز !! نه؟؟

-....

نوشته شده در ساعت توسط آدمک | |

امروز تولد این صفحه است ... صفحه ایی که یک سال است که برای دلم می نوازد.. هر چند همه آنچه که باید به دیگران را نمی گوید و گاهی فالش می زند .. اما مهم این است که می نواخت برای تنهایی هایم!

روزی که این صفحه را باز کردم نه اولین تجربه من در وبلاگ نویسی بود و نه تنها نوشته های من!

اما وقتی این بار شروع کردم انگیزه ای بزرگ داشتم.. می خواستم بگویم از پرنده ای افسانه ای که برای به دست آوردن از تلاش باز نمی ماند.. نوشتم و بالاخره پرنده موفق شد!

البته تعارف نداریم نوشته های من سرگذشت کلمات پریشان و سرگردانیست که ترکیبشان خزعبلاتیست  که قرار نیست در هیچ کجای تاریخ ماندگار شود و تنها شاید سبب شود روزی تلالویی باشم در اذهان دوستان !!

این صفحه برای نبودنش یک کلیک فاصله داشت .. اما ؟؟!!

این دکلمه رو خیلی دوست دارم عجیب توی روحم تاثیر می ذاره .. صدای آروم این دختر بدجوری من و خلع سلاح می کنه.. متن زیبایش از سوی این صفحه یک ساله برای همه دوستام..

"چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوستش داری...

چقدر سخته بخوای سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یکبار زیر آوار غرورش تمام وجودت له شده....

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی.

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور بشی بهش بخندی و نفهمه که هنوزم عاشقانه دوستش داری..؟؟

چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی  "گل من باغچه ی نو مبارک"...!!

پ.ن:

- واقعیتش اینه که نوشتنم نمی یاد اصلا .. بدجوری قلمم شکسته.. بازم واقعیش اینه که تراشم نمی خوام؟؟

-بالغ بر دو هزار تا کامنت داشتم در یک سال ممنونم از همه شماها
 
- این وبلاگ و آخرین درد و دل هایم نثار کسانی باد که کاستی هایم را می دانند و باز دوستم دارند!! (اگه روزی مردم و راحت شدید یادم کنیدااااااا) 
نوشته شده در ساعت توسط آدمک | |
                     

 

 پ.ن:

- سنی ندارد کوچک است اما روح بزرگی دارد.. برایم بسیار عجیب بود.. نوشت با خط خودش.. با بیان خودش قلمش توانمند است مانند استعدادهایش!! دست نوشته اش را گذاشتم تا برای همیشه به یادم باشد که دوستی دارم که روحش بزرگ است به وسعت دریا!

می دانم در آینده به خاطر استعدادش اسمش را زیاد خواهم شنید.. اما نمی دانم آن روز من کجا هستم و چه می کنم!

- البته که متن این غزل کامل نیست..نمیتونم همه متن و بذارم آخه خصوصیه

- منصف شدم من !  بالاخره منصفانه دیدم در تلاشه...

- "من می دانم در کنار تو کم بودم، خیلی کوچک! اما گویی تو همواره مرا، همین گونه که بودم دوست می داشتی! شاید هم نداری و این حس من است ! اما مهم این است کسی پیدا شده تا مرا خط بزند و دوباره بنویسد! آن هم شاید"

نوشته شده در ساعت توسط آدمک | |

امروز احساس کردم بزرگ شدم.. احساس کردم این همه زحمت بعد از سالها برایم ارزشی بزرگ دارد .. احساس کردم دیگه دختر کوچولو گزارش نویس نیستم.. آری امروز وقتی نشریه ای را که با حمایت "دوست همیشه هایم" بسته بودم به دست گرفتم بازم بغض کردم ..

یعنی این اسم من است .. البته که لطف کرد مثل همیشه و قدرت بزرگی را به من تلقین کرد.. درست است باز هواي داغ چشمانم حكايت از تشکر داشت..

 حال مي خواهم دراين هواي باراني چشمانم بنويسم...مي خواهم بنويسم براي رسيدن به چشمهاي باراني تو ... باران شدم و بر دفتر خيس باريدم اما او بارش اشكانم بر دفتر خيس را نديد... با قدرت آمد و  پا به روي چشمان بارانيم گذاشت.. قدرت داد به من !

مي دانم در اين شكست لحظه ها باورم كرد.. و مرا با كوله باري از اشك در این پاییز سرد تنها نگذاشت!

حال دارم قد می کشم و بلند و بلندتر می شوم و در کوچه هاي پاييز قدم می زنم و آری این من هستم بزرگ و بزرگتر..!

می آموزم زیاد ... می آموزم قشنگ و با دلی که مهربان است !! آری براحتی به من اعتماد کردو مرا با دلهره ای سخت تنها گذاشت اما دستم را در دستانش گذاشت تا دیگر به دنبال رد پا نباشم..

او به من اعتماد کرد تا امروز لبخند را بر لب پدرم.. رییسم و دوستانم ببینم .. می دونم نمی تونم جبران کنم اما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 پ.ن:

- دعا کنید اوضاع همینجور پیش بره و مشکلی پیش نیاد به زودی راز نشریه را افشا می کنم..

- وای چه روزهای خوب و لذت بخشی ... مرسی !

- کاری کرد که شاید هیچ کس نمی کرد.. حتی عزیزترین ها در زندگی ام..چقدر سرخوشم این روزها...

- حرفهای ما ناتمام .. تا نگاه می کنی وقت رفتن است.. باز هم همان حکایت همیشگی.. "ناگهان چقدر زود دیر می شود.."

-  اعتماد کردی می دونم ؟؟ یعنی می تونم پاسخ اعتمادت رو بدم ؟؟ برام دعا کن و دستم را رها نکن..

نوشته شده در ساعت توسط آدمک | |

وبلاگم رو به روز کردم چون به عزیزی قول دادم به خاطرش برای دیگران بنویسم فعلا همین به ذهنم رسید..

درمدرسه به من یاد نداده اند اما حالا که در جریان زندگی غرق شده ام با خودم فکر می کنم که چیزهای زیادی وجود دارد که در مدرسه و دانشگاه یاد نگرفتم.

درمدرسه به من یاد نداده اند که ببخشم این رو از نسرین هشت سال پیش یاد گرفتم بعد از اختلافمان او گفت ببخش و فراموش کن دوست من!

درمدرسه به من یاد نداده اند که ساده زندگی کنم که فقط خودم در مقابل احساساتم مسوولم و بیشترین کنترل را روی آنها دارم.

... که خود را باور کنم

...که چگونه کودک گریانی را در آغوش بگیرم

.. که دوست بدارم

.. که بین ترس و احترام و احترام و فرمانبرداری تفاوت دارد

.. که دنیا میدان رقابت و مسابقه است

.. که غمخواری و دلسوزی چیست؟

... که چگونه تفاهم را نشان دهم

... که دنیا منتظر نیست تا من زندگی کنم

... که دنیا منتظر است قبل از این که غم بخورم کار مثبتی انجام دهم

... که اگر فکر می کنم معلمم جدی و خشک است می خواد بیاموزم

... که اگر کاری را خراب کردم تقصیر والدینیم نیست پس نباید نق بزنم بلکه باید از اشتباهم بیاموزم

... که همه دنیا بر علیه من بلند نشده

... که هست دریچه ای برای زندگی دوباره!

در مدرسه به من یاد نداده اند که

... مدرسه همیشه به کار قبولی ها و ردی ها مشغول است و در برخی مدارس رد شدن وجود ندارد و همه دانش آموزان عاقبت قبول می شوند اما این کمترین شباهتی به زندگی واقعی ندارد.

.. که زندگی به مانند سال تحصیلی به چند ترم تقسیم نشده و تابستان ها تعطیل نیست..

... که هیچ کارفرمایی به من کمک نمی کند تا خود را پیدا کنم و هر کاری باید در زمان خودش انجام شود.

.. که تلویزیون زندگی واقعی را نشان نمی دهد در زندگی واقعی مردم باید کافی شاپ ها را ترک کرده به سر کار بروند

..به من یادنداده بودند که عاشق بشم و بمونم ؟؟؟؟؟ 

اما حالا آموختم

می آموزم برای کسی که قول داده بماند!!

 پ.ن:

- روزگار آرامی را می گذرام اینقدر خوشحالم که سکوت کردم .. حال دارم همه خوشی های زندگی را در یک روح.. روحم گنجایش ندارد.. می ترسم بازهم دنیا حسودی کند و از دستم بگیرد خوشی هایم را!

- هر چند با تاخیر ... نوشتم تا یادم نرود چقدر عالی بود همه آن روز یکم آذرماه "تولدت مبارک".

- تموم شد .. آدم برفی را به خاطره ها سپردم.. معترض بود.. چرا وقتی هست با سایه اش حرف می زنم .. چرا خودش را نمی بینم و نمی خواهم.. حالا آدم برفی را معامله کردم با خودش! دیگر در این صفحه پی.نوشتی ندارد.. خودش متن زندگی من شد!

نوشته شده در ساعت توسط آدمک | |

پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ