- دیدی فلانی پرشیا خریده؟ نخریده بابا براش خریدند؟ خدا شانس بده پس چراهیچ کس برای ما محض رضای خدا ماشین نمی خره؟؟ شهرزاد گفت.
- دیدی چه تیپی شده ؟؟ انگشترش الماس بود؟؟ یعنی کی براش خریده؟ گفتن نداره که معلومه؟؟ آخه روزی که اومد سر کار کفش پاره پاش بود؟ حالا زیر شنل نمی پوشه؟؟ دیگه دیگه..!! سپیده گفت.
- فلانی رو دیدم با یک ماشین توپ داشت میرفت خونش !! گفت: خونه گرفتم تو فرشته ماهی دو میلیون تومان!! تازه کلی هم عمل زیبایی کرده بود..!!! مهسا گفت.
فکر کنم شما هم از این حرفها زیاد شنیدید و زن و دخترهای زیادی را دیدید (البته فارغ از عده ای که پدرهای مولتی میلیاردر دارند) که بدون زحمت و به سرعت زندگیشان تغییر میکند؟؟ آخه خداییش با پول کارمندی ماهی ۲۰۰ هزار تومان نمی شه این کار رو کرد؟ می شه؟
این افراد قربانیان جامعه هستند افرادی که به واسطه تنگدستی یا انتقام می روند برای بهتر شدن ؟ حال متن زیر را خوب بخوانید: این متن انشا یک دختر ۱۰ ساله با موضوع همیشه تکرار "میخواهید چکاره شوید؟"
"خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند!! (خوب معلومه که نمی دانی) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است. این را مامان گفت. تا پارسال دلم میخواست مثل مامانم پرستار بشم . پدرم همیشه مخالف است و مامانم هم دیگر کار نمی کند من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد. او همیشه مرتب است. ناخن هایش لاک دارندو همیشه لباس های قشنگ می پوشد!
ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد. بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست. ولی یکبار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد.گفت ازش سووال کاری داشته ؟ بابای من ساختمان سازی می کند یعنی مهندس است.
ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندسان ساختمان است؟خانم همسایه هنوز دم در بود. فقط کله اش را می دیدم. بابا یکی زد تو گوشم اما جواب نداد. من که نفهمیدم چرا من و زد. بعد من را فرستاد تو و در را بست؟من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدمهای مهمی هستند؟
مامان همیشه می گوید مردها به زن ها احترام نمی گذارند ولی مردها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من. زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند..شاید حسودی می کنند آخه مامان می گوید زن ها حسود هستند.
آدمها زیادی به خانه اش می آیند همه هم مرد هستند برای من عجیب است که یک زن رییس این همه مرد باشد؟ بعضی هایشان چند بار می آیند! بعضی وقت ها هم اینقدر سرش شلوغه که جلسه هایش را شب ها برگزار می کند... همکارهایش آنقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند.
من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت: "تولدت مبارک". بابا می خواست من را ببرد پارک. بهش گفتم: تولد خانم همسایه است؟ گفت که می داند.
آن روز من تصمیم گرفتم که فاحشه شوم آخه بابا روز تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند! تازه خانم همسایه خیلی پول دارد زود به زود ماشینش را عوض می کند.
فکر کنم چند راننده دارد که به دنبالش می آیند. وسایل خونه اش هم که دیگه وای.. من هنوز در این مورد با بابا و مامان حرف نزدم امیدارم بابا مخالفت نکند..."
طی چند روز گذشته در خانه جدیدمان (لگن بژسحربانو) خیلی در این مورد با بچه ها حرف زدیم و هرکس ایده ایی داد که چرا؟؟ چرا بیشتر دختران دهه ۶۰ معتقدند که چرا باید دل بست بعد هم مثل یک دستمال کاغذی پرتت کنند؟ این گونه آدم ها بهتر هستند؟؟
آری آیا واقعا این گونه آدم ها بهتر هستند ؟ آیا انقلاب کردید برای رسیدن به این روز آیا هشت سال جنگ کردید تا سهم نسل جوان این تفکرات باشد؟؟ دست مریزاد موفق شدید؟؟
حال یک سووال آیا واقعا این گونه است؟؟؟ به دور و بر خود خوب نگاه کنید بعد پاسخ دهید؟ من که به این نتیجه رسیدم
پ.ن:
- تشکر ویژه دارم از برادر عزیزم "سید رضا گنجی" تمام پنج ماه گذشته را به دنبال کارم بود .. آنقدر دوید تا بالاخره حضورم را در دانشکده خبر نهایی کرد.. روز ثبت نام هم مانند یک برادر پله ها را بالا و پایین کرد .. ممنون و شرمنده اش هستم باشد برای جبران..!!
- چند روز پیش پیامکی برایم فرستاده شد که برای ساعتها مرا در فکر فرو برد؟؟ چقدر دوستش داشتم! چقدر برادرم بود ! چقدر وقتی اسمش را بر روی گوشیم می دیدم جیغ می کشیدم و بلند می گفتم "جوووووووونم داداش.." اما حالا یک شماره غریب بود برایم. پیامش را خواندم و سکوت کردم و تنها یاد روزهای خوش خواهر -برادری افتادم.. روزهایی که؟؟ اما چرا اینقدر برایم غریبه شدی؟؟
- تو جلسات شرکت می کنم همچنان! اوضاع خوب داره پیش می ره و منم همچنان مسخ شدم
- خداییش این پوتیفار خیلی خیلی خیلی جیگرتر از این یوزارسیو زشت و مسخره است .. واقعا اگه زلیخا پوتیفار خوش تیپ رو به اون بسیجی زشت ترجیح داده باید بمیره!
خوبه از امام زمان و حضرت محمد سریال نمی سازند وگرنه همه جوان ها دین گریزتر می شدند..
- برای آدم برفی! دلم هوای بارانی است.. پاییز دل می برد.. باز. و من زیر این آسمان بی چتر.. خیسم! کسی.. جایی منتظر است! واقعا تو کیستی که تو را می شنوم؟! خودم هم نمی دانم؟؟