تبليغاتX
آدمک تنهاست بخند

آدمک تنهاست بخند

آدمک آخر دنیاست بخند... آدمک مرگ همین جاست بخند...

امروز در آستانه نخستين روز پاييز ، تولد پدر خوانده عزيزم "رضا پيمان يغمايي" است ... اين متن رو به عنوان تنها هديه كوچك تولدش ، تقديمش مي كنم! او استثنايي ترين و عزيزترين استاد دنياست!  

"روز اول پاییز مادر دهر، میلاد خجسته ایی را در تقویم مهربانی هایش ثبت می کند و روز اول مهر تو زاده می شوی تو که نمی دانم برای توصیفت چه کلمه ایی می تواند از گفتن عاجز نماند.. !

دست و دلم می لرزد برای نوشتن، کلمه ها یک به یک در مقابلم صف می کشند تا برای توصیف تو به کار گمارده شوند اما نه ... هیچ کدام نمی توانند. نکند در مقابل تو تنها باید سکوت کرد سکوتی که از سر نیاز است، برای اینکه همیشه باشی سبز و برقرار، پس سکوتم را فریاد می زنم تا همه بشنوند..!

ای استاد ای بزرگوار

تویی که بی چشمداشت شعری یا کلامی همراهیم کرده ایی هزار بار...  چرا انقدر عاجز شده ام در نوشتن، در وصف کردن، مگر تو چه فرقی با بقیه داری که از تو نمی توانم بنویسم ؟.. مگه تو خودت نوشتن را یادم ندادی!

خیلی فرق داری من که خوب می دانم اما می خواهم فریادم را همه بشنوند و همه بدانند که در این وانفسای بی مهری ها و محبت دریغ کردنها تو بی دریغ آفتاب بودن را بر من می آموزی... هر چند نمی توانم سوسویی از آن همه گرم تابیدنهایت را تکرار کنم!!

تو باران می شوی  و بی چشمداشت بر تشنگی هایم می باری و من باز هم نمی توانم نم نم باریدن را هم تجربه  کنم ...!

تو کوه می شوی استوار،  تو دریا می شوی بی انتها و من همچنان بی قرار ...!!

استاد پیمان، نه من شاگردی کردن را هم غلط مشق کردم من که از روی دست تو نوشتم پس چه شد که تو را تکرار نکردم؟ ناتوانی من به جای خوبیها و بزرگواریهای تو در هیچ ظرفی نمی گنجد حالا چه کنم ؟

تو آنقدر زیاد و من آنقدر کم! و تو باز هم بی چشمداشت شعری و کلامی کنار من می مانی، دست کودکی خوب زیستن و خوب ماندنم را می گیری تا راه رفتن به این راه و روش را بر من بیاموزی نا امیدت می کنم ؟مي دانم ..می دانم پیشرفت من امیدوار کننده نیست اما تو استواری و پر تحمل ...

حالا امروز که میلادت را تاریخ در صفحه مهربانترین ها و برترین هایش حک کرده ، باز هم من ماندم و ناتوانی هایم در انتخاب کلمه ها برای گفتن یک تبریک ساده!!

ساده به نظر می رسد، شاید برای دیگران،  اما نه ساده نیست زبانم خموش می ماند و دلم در خروش !!

استاد عزیزم امروز نوبت من است که بگویم و تو بشنوی و من عاجز از بس که تو بهترین ها را گفتی و من شنیدم و آموختم حالا من که بهترین ها به ذهنم نمی رسد چکار کنم ؟ باز هم سکوت ؟

نوبت هدیه دادن که برسد باز هم من می مانم در انتهای صف، می دانم به پاس خوب بودن و خوب زیستنت فرشتگان در عرش، قصری از نور و بلور را برایت آذین بستند و این هدیه آنهاست به تو، حالا من چه کنم ؟

باز هم سیاه مشق های نثر گونه ام را به پاس دل بی صدا شکسته ات تکلیف کنم ؟یا باز هم سکوت کنم برای مردی که شبیه باران است مانند دریا و خود آفتاب...

ای کاش همه حرفها گفتنی بود ای کاش همه خوبیها وصف شدنی بود...!!جای پای تو را در زمین می یابم و همه تلاشم را می کنم تا قدم هایم را بگذارم درست جای قدمهای تو، اما تو چه تند گام بر میداری در جاده نیکی ها من عقب افتاده ام نفس نفس می زنم از نفس افتادم و آخر نرسیدم به آخرین رد پای تو ...

استاد پيمان عزيز اگر دست من بود امروز شهر را  به پاس ورود تو به زمین  آذین می بستم، همه تاریکی ها را روشن می کردم از نور و آئینه ها را تکرار می کردم با بلور!!

اری رقص و پایکوبی را اجباری می کردم، همه سیران و گرسنگان شهر را مهمان سفره ایی به بزرگی دل پاک تو !!

ای کاش دست من بود      ای کاش دست من، ناتوان نبود 

 همه زمینی ها که  نمی دانند سالها پیش در چنین روزی  چه مهربانه بی دریغی زاده شده، اما آسمانیها خوب می دانند آنقدر شادی می کنند که نوای شادیشان رنگ و بوی شهر را تغییر می دهد و کم کم همه جا را رنگ پر می کند...قرمز، طلایی، زرد و پاییز با همه دلفریبی و زیباییش آغاز می شود با آغاز تو ...

آه استادم همه حرفهای تو که یادم می آید این حرفهای سرشار تو هر کدام ضیافتی است برای روح گرسنه من !!..تو هم حرفهای خوب داری هم بیش از آنچه من قادر به گفتن باشم به من گوش می دهی ...

تو آگاهی من شدی وقتی که من چیزی نمی فهمیدم،تو نور جهان شدی وقتی که خاک خود را نمی شناخت، تو تصویر ما شدی وقتی که ما خود را ندیده بودیم...

از خود عبور می کنم ،  تو آن سوی من ایستاده ایی  و لبخند می زنی...لبخند تو آنقدر بها داردکه بخاطرش از آتش هم بگذرم.. 

من طلا نخواهم شد روزی شبیه تو می دانم!!

استاد پيمانم، می خواستم برایت چراغ بیاورم ای مهربان، چراغی روشن تر از آفتاب وجودت نیافتم! خواستم برایت دریچه ایی بیاورم رو به سوی کوچه خوشبختي ، دیدم کدام کوچه است که تو را ندیده ادعای خوشبختی کن!!

حالا مثل همیشه من مانده ام در برابر تو با دست تهی .. تنها وسع من این است که بگویم پدر خوانده عزیزم تولدت مبارک و دوستت دارم تا همیشه!!

پ.ن:
- نمي دونم چي شده! مدتي بود كه شعله هاي شيطوني كردن در وجودم كم شده بود.. الان مدتي است دوباره وحشتناك روشن شده و به اطراف شعله می کشد!! همش دنبال كسي مي گردم كه حسابي اذيتش كنم و بهش بخندم!! روزی ۳ تا ۴ ساعت هم به خودم می خندم چه كنم كه دوباره وحشتناك از ديوار راست مي روم بالا..

- دلم يك داداشي مي خواد.. هميشه دوست داشتم يك داداش داشته باشم خیلی از خودم بزرگتر..  داداشی که هروقت دلم مي گيره با من همگام شود و دستي به سرم بكشه ! هروقت هم از اذيت كردنم مردم به ستوه امدند باز هم باشد تا جواب آنها را پس دهد..شاید یکی از دلایلی که من بیشتر دوستام مذکر هستند همینه و با همشون مثل یک داداشی برخورد می کنم.. بچه ها یك داداشي خوب دلم می خواد.. كاش من يك داداشي داشتم!!

- قرار بود امروز اينجا يك جمله اي بنويسم براي استاد غلامرضا كاظمي دينان ، استاد عزيزي كه 11 مهر روز تولدش است اما گويا "قلمم به هواي خش خش برگ هاي پاييزي تمام شين هايش را مي كشد.. فقط تراشم با اين تيغ كند مي تواند جلويش را بگيرد" تولدت مبارك استاد عزيزم.. همين و بس
 
- برای آدم برفی.. حالا من یک آرزو دارم تو سینه .. تا دوباره چشم من تو رو ببینه
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:0 توسط آدمک |
چرا؟ نشسته ام رو به روي حضورت ، دقيق شده ام به حرف زدن ها و برخوردهايت با ديگران،‌ با خودم و با خودت. هر بار كه به تو نگاه مي كنم ، اشتياق دانستن جواب يك سووال ، تمام ذهنم را به هم مي ريزد. دلم مي خواهد اين سووال هزار بار مطرح شده در ذهنم، دست ازسرم بردارد.. اما دست بر نمي دارد و اين دلبخواه من نيست . ميخواهم يك سووال نپرسيده را مطرح كنم. نمي دانم بپرسم يا نه؟! جواب آن براي خودم خيلي مهم است اما مطرح كردنش سخت.. خيلي سخت!   سريع مي روم سر اصل مطلب سووال من اين است (بگذار يك نفس عميق بكشم) حتي نوشتن اين سووال هم نفسم را بند مي آورد: "تو واقعا دوستم داري"! چرا تعجب كردي؟.. نه! لطفا نگو كه سوالم بچگانه است.. لطفا نگو "تو خودت بايد از رفتارم بفهمي".. لطفا نگو..  من به رفتارت با خودم و ديگران خيلي دقيق شده ام ! تو با همه آدم هاي اطرافت همان رفتاري را داري كه با من! تو با افرادي كه دوستشان هم نداري با احترام برخورد مي كني و با من هم مثل ديگران!!   از لهجه فلسفي و رسمي ات متنفرم من اين حرف را قبول ندارم كه بايد به همه مردم به يك چشم نگاه كرد. بايد از هيچ كس توقع نداشته باشيم.. بايد عاقل باشيم. بايد.. بايد  ما بايد با ديگران با احترام برخورد كنيم اما بايد با افرادي كه دوستمان دارند يا دوستشان داريم با شيوه اي متفاوت برخورد كنيم. ما بايد از افرادي كه دوستشان داريم توقع داشته باشيم (كجاي حرفهاي من نادرست است؟؟)  قبول ندارم قبول ندارم و قبول ندارم كه اين را نمي فهمي !!    دلخور  نشو  تو مي گويي به من بها دادي، اما من اين حرفها را لمس نمي كنم و اين موضوع عجيب مرا اذيت مي كند ..ثانيه به ثانيه اذيت مي شوم و تو !! تنها مي خندي!! شايد تو داري به شيوه خودت به من محبت مي كني . اما اين شيوه تو براي همه است .. تازه! تودر هزار موردي كه پيش آمد هميشه ديگران رابه من ترجيح دادي! هميشه خودت را به من ترجيح دادي !!   متاسفم  لطفا يك روز واقعا درك كن كه بايد مرا دوست داشته باشي. خيلي! تو الان سرت شلوغه و نمي خواهي درك كني كه من چه مي گويم . اميدوارم روزي كه در اين مورد با من هم عقيده شدي ، روز خيلي دوري نباشد و من در همين نزديكي باشم. در غير اينصورت با تمام احساسام برايت متاسفم!!  

پايان

در ازدحام بی وقفه سکوت و تنهایی و دلتنگی های مزمنم... دوستت دارم

پ.ن:- مازندراني هاي مقيم مركز بدجوري واسم نقشه کشيدند.. خوب به من چه كه كفش رييس دفتر يكي ازخبرگزاري هاي خارجي رو دزديدند.. به من تهمت زدند تو خط دادي!! اما دم سحر بياتي نويسنده وبلاگ هفت اقلیم  درد نكنه، حسابي از شرمنديگيشون در اومد!!

- سارا آينه تمام نماي همه آرزوهاي دست نيافته منه! يادمه اينقدر كوچك بود كه تو بغلم غلط مي زد.. حالا آنقدر بزرگ شده كه دانشگاه قبول شده و شده يك خانم.. سارا ديگه خواهر كوچك من نيست حالا يك دختر بزرگه!

- حالم از خبر و محيط خبري بهم مي خوره .. من هيچ وقت خبرنگار خوبي نمي شم.. اگه يك كار ديگه پيدا كنم و حقوق خوب .. قطعا از اين حرفه مي رم..

 براي آدم برفي.. شيشه دل را شكستن احتياجش سنگ نيست اين شقايق بانگاهي سرد پرپر ميشود..!!

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10:28 توسط آدمک |

جدال تلفني با يك دوست جرقه نوشتن اين درد و دل را درذهنم روشن كرد.. تا شايد بالاخره بفهميم حق با چه كسي است؟

نسل سوخته ام من.. نسلي كه هيچ گاه پدري بالاي سرش نديد.. نسلي كه هرگاه چشم باز كرد تا درد و دل كند پدرش نبود.. نسلي كه هرگاه از پدرش خواست با او همگام شود، ديواري ديد به بلنداي جبهه و جنگ!!..

نسل سوخته ام من..نسلي كه هرگاه خواست به پدرش بگويد كه پول مي خواهد ، فيش حقوقي پدرش را جلوي چشمش ديد.. نسلي كه هرگاه خواست فرياد بزند پدر من هم سهم دارم، سهم من چي؟ با اعتقادات پدرش روبرو شد!

نسل سوخته ام من.. نسلي كه حال در دهه سوم عمرش به سر مي برد نسلي كه به واسه افكار و اعتقادات پدرش براي روزي حلال هنوز در خانه مستاجري زندگي مي كند.
نسل سوخته ام من .. نسلي كه وقت يادگرفتن ادبيات و هندسه براي پدرش، براي مادرش ، آنها مشق سياست كردند..
 
نسل سوخته ام من .. نسلي كه از ترس بمباران و وجود پدرم در ميدان جنگ، هيچ گاه خوب نخوابيد .. تنش مي لرزيد و دستهاي كوچكش غرق عرق مي شد!! اين ميراث امروز من است دستهاي هميشه يخ اما خيس از عرق!
 
نسل سوخته ام من ، نسلي كه به واسطه همين نبودن هاي پدرش.. ضجه هاي مادرش سر سجاده نماز.. نسلي بيمار است، افسرده، عصبي و خشن..
 
نسل سوخته ام من.. نسلي كه در اوج بلوغ تنها دوربين پدرش را به عنوان سلاح بر دوشش ديد.. تا برود براي به دست آوردن پول براي خانواده اش.. نسلي كه هرگاه خواست ازاد بپوشد، بلند بخندد، فرياد بزند، رنگارنگ بچرخد گفتند: پدرت سفر است مي گويند نبود دخترش چه كرد؟
 
نسل سوخته ام من... نسلي كه پدرش جنگيد تا كشورش حفظ شود! تن داد به شعار فرزند بيشتر، زندگي بهتر!! غافل از اين كه براي چنين جمعيتي منابع محدود در كشورش وجود دارد..
 
نسل سوخته ام من.. نسلي كه پا بلندي مي كرد تا چهره پدرش را ببيند پدري كه جانباز شد و در اعتقاداتش ماند براي هميشه!!..
 
نسل سوخته ام من.. نسلي كه ديگر براي ديدن پدر ديگر نياز به ايستادن بر روي انگشتان پايش ندارد تا چهره عزيزش را ببيند، ببوسد.. ديد كه تنها خواسته پدرش از كشورش يك عينك بود براي ديدن و يك عصا براي راه رفتن، وقتي اعتراض كرد پدر گفت: "اعتقادم نيست، نمي توانم !"
نسل سوخته ام من.. مني كه حالا دختري بالغ و بزرگم .. دختري كه حالا ديگر توقع دارد.. مي بيند همدوره اي هاي پدرش را كه نه جنگيدند نه اعتقاد داشتند.. اما حال فرزندانشان در بهترين دانشگاه ها درس مي خواندند و بهترين خودروها دارند و بهترين....
نسل سوخته ام من.. مني كه پدرش حتي هزينه تامين دانشگاهش را نداشت .. و..و..و چرا من هم درس مي خواستم! سفر خارجي مي خواستم ! پول خوب مي خواستم ! مهمتر از همه پدر مي خواستم! پدري كه باشد نه براي تامين زندگي اش مجبور به سفرهاي طولاني باشد  تا نبيند رشد دخترانش را!!
 
 نسل پدر هم مي گويد .. من دين دارم .. من اعتقاد دارم .. من هم مي خواهم زندگي كنم.. نسل پدر مي گويد،حرف هايي هست براي گفتن كه اگر گوشي نبود نمي گوييم و حرف هايي است براي نگفتن ، حرف هايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورد..
 حرف هاي شگفت، زيبا و اهورايي همين هايند و سرمايه ماورايي هركسي به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد..

حال هم من گلايه دارم از نسل پدرم.. هم نسل پدرم از من !! حق با كيست؟

پ.ن:

1- اين مطلب نه از براي دل من تنها.. بلكه براي دل همه اون بچه هايي است كه پدرانشان براي به دست آوردن روزي حلال تنهايشان مي گذارند.. و حال چه زيبا مي شود كسي زماني بيايد كه قرار نيست!


 2 -  داستان چي شد  دوست من آزرا سوار شد!! داستان فولكس قورباغه اي اسپرت را هم نمي تونم بگم آخه تماس هاي مكرر داشتم و تهديد شدم اما به دليل احترام به اين عزيز چشششششممم.. اما فكم درد مي كنه هنوز از خنده
 
۳- خوب به سلامتی امپراتور ایرنا هم سمت جدیدی گرفت و همه را متعجب کرد و شاگردانش را خوشحال.. جعفری چمازكتي  مدیرکل روابط عمومی  و امور بين الملل ديوان محاسبات كشور شد. امیدوارم درپناه خالق نیلوفرهای آبی شکیبا باشد.

۴ -  براي آدم برفي .. پرنده ، لب تنگ ماهي نشسته بود و به ماهي نگاه مي كرد و هي مي گفت: سقف قفست شكسته ! چرا پرواز نمي كني؟ با خودم فكر مي كنم كه چقدر پرنده در اطرافم وجود دارد و من چقدر ماهي هستم! اطرافيانم مدام مي گويند از قفس سر شكسته وابستگي تو بيام بيرون اما من مي دانم بيرون آمدن همان و مردن همان! آخر يكي نيست به اين پرنده هاي دلسوز بگويد كجاي دنيا، ماهي مي تواند بدون اب زندگي كند؟! كجاي دنيا؟!
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 1:20 توسط آدمک |