دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیدم که هیچ زندگی نکردم ام ، تقویمم پر شده و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده .
پریشان شدم و آشفته و عصبانی نزد خدا رفتم تا روزهای بیشتری ازش بگیرم.
داد زدم و بد و بیراه گفتم، خدا سکوت کرد.
آسمان و زمین را به هم ریختم، خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پیچیدم ، خدا سکوت کرد.
کفر گفتم ، خدا سکوت کرد.
دلم گرفت و گریستم !!
خدا سکوتش را شکست و گفت: " عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت .. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقیست، بیا و لااقل یک روز را زندگی کن."
لابه لای هق هقم گفتم: اما با یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد؟!
خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید."
و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانم ریخت و گفت: "حالا برو و زندگی کن ."
مات و مبهوت ، به زندگی نگاه کردم که در گوی دستانم می درخشید!! اما می ترسیدم حرکت کنم، می ترسیدم راه بروم، می ترسیدم زندگی از لای انگشتان بریزد..!!
قدری ایستادم.. بعد با خودم گفتم: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟"
شروع به دویدن کردم ، زندگی را به سر و رویم پاشیدم، زندگی را نوشیدم و زندگی را بوییدم و چنان به وجد آمدم تا تصمیم گرفتم ، بال زدم ، پا روی خورشید گذاشتم و .."
من در این روز هیچ چیزی را به دست نیاوردم اما دست بر پوست درخت کشیدم ، روی چمن خوابیدم ، آسمان را دیدم و آرزوهایم را نقاشی کردم..."
سرم را بالا کردم و ابرها را نیز دیدم و به آنهایی که نمی شناختمشان سلام کردم و خندیدم .. در همان یک روز آشتی کردم، خندیدم، سبک شدم و لذت بردم.. سرشار شدم ، بخشیدم و عاشق شدم و عبور کردم و تمام شدم...
امروزم گذشت و تصمیم برای پریدن قطعی شد گویا خدا به من وقت داده...
پ.ن:
- فامای گلم به خاطر مطلب زیبات در مورد من ازت ممنونم(اگه دوست داشتید بخونید به وبلاگ اون همیشه هست در پیوندها مراجعه کنید) .. یادت باشه هر جا که باشم تو همیشه در قلب منی ... رفیق من سنگ صبور غم ها
- رییس مهربونم من و ببخش چاره ای ندارم این بار رو به بزرگیت ببخش...نمی تونم به حرفت گوش کنم چاره ای جز خراب کردن پل های پشت سرم ندارم ؟؟ اینجا نوشتم چون روم نمی شه تو چشات نگاه کنم و بهت بگم گفتم شاید یه روزی یه وقتی خوندی و من و بخشیدی... می بخشی؟
- دیدی آدم برفی با آدمک چه کردی؟ اما بازم ساده ترین جمله دنیا تقدیمت باد دوستت دارم هر چند که نمی دونی!!!
پریشان شدم و آشفته و عصبانی نزد خدا رفتم تا روزهای بیشتری ازش بگیرم.
داد زدم و بد و بیراه گفتم، خدا سکوت کرد.
آسمان و زمین را به هم ریختم، خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پیچیدم ، خدا سکوت کرد.
کفر گفتم ، خدا سکوت کرد.
دلم گرفت و گریستم !!
خدا سکوتش را شکست و گفت: " عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت .. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقیست، بیا و لااقل یک روز را زندگی کن."
لابه لای هق هقم گفتم: اما با یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد؟!
خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید."
و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانم ریخت و گفت: "حالا برو و زندگی کن ."
مات و مبهوت ، به زندگی نگاه کردم که در گوی دستانم می درخشید!! اما می ترسیدم حرکت کنم، می ترسیدم راه بروم، می ترسیدم زندگی از لای انگشتان بریزد..!!
قدری ایستادم.. بعد با خودم گفتم: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟"
شروع به دویدن کردم ، زندگی را به سر و رویم پاشیدم، زندگی را نوشیدم و زندگی را بوییدم و چنان به وجد آمدم تا تصمیم گرفتم ، بال زدم ، پا روی خورشید گذاشتم و .."
من در این روز هیچ چیزی را به دست نیاوردم اما دست بر پوست درخت کشیدم ، روی چمن خوابیدم ، آسمان را دیدم و آرزوهایم را نقاشی کردم..."
سرم را بالا کردم و ابرها را نیز دیدم و به آنهایی که نمی شناختمشان سلام کردم و خندیدم .. در همان یک روز آشتی کردم، خندیدم، سبک شدم و لذت بردم.. سرشار شدم ، بخشیدم و عاشق شدم و عبور کردم و تمام شدم...
امروزم گذشت و تصمیم برای پریدن قطعی شد گویا خدا به من وقت داده...
پ.ن:
- فامای گلم به خاطر مطلب زیبات در مورد من ازت ممنونم(اگه دوست داشتید بخونید به وبلاگ اون همیشه هست در پیوندها مراجعه کنید) .. یادت باشه هر جا که باشم تو همیشه در قلب منی ... رفیق من سنگ صبور غم ها
- رییس مهربونم من و ببخش چاره ای ندارم این بار رو به بزرگیت ببخش...نمی تونم به حرفت گوش کنم چاره ای جز خراب کردن پل های پشت سرم ندارم ؟؟ اینجا نوشتم چون روم نمی شه تو چشات نگاه کنم و بهت بگم گفتم شاید یه روزی یه وقتی خوندی و من و بخشیدی... می بخشی؟
- دیدی آدم برفی با آدمک چه کردی؟ اما بازم ساده ترین جمله دنیا تقدیمت باد دوستت دارم هر چند که نمی دونی!!!
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 4:59 توسط آدمک
|


