تبليغاتX
آدمک تنهاست بخند

آدمک تنهاست بخند

آدمک آخر دنیاست بخند... آدمک مرگ همین جاست بخند...

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیدم که هیچ زندگی نکردم ام ، تقویمم پر شده و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده .
پریشان شدم و آشفته و عصبانی نزد خدا رفتم تا روزهای بیشتری ازش بگیرم.
داد زدم و بد و بیراه گفتم، خدا سکوت کرد.
آسمان و زمین را به هم ریختم، خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پیچیدم ، خدا سکوت کرد.
کفر گفتم ، خدا سکوت کرد.
دلم گرفت و گریستم !!
خدا سکوتش را شکست و گفت: " عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت .. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقیست، بیا و لااقل یک روز را زندگی کن."
لابه لای هق هقم گفتم: اما با یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد؟!
خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید."
و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانم ریخت و گفت: "حالا برو و زندگی کن ."
مات و مبهوت ، به زندگی نگاه کردم که در گوی دستانم می درخشید!! اما می ترسیدم حرکت کنم، می ترسیدم راه بروم، می ترسیدم زندگی از لای انگشتان بریزد..!!
قدری ایستادم.. بعد با خودم گفتم: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟"
شروع به دویدن کردم ، زندگی را به سر و رویم پاشیدم، زندگی را نوشیدم و زندگی را بوییدم و چنان به وجد آمدم تا تصمیم گرفتم ، بال زدم ، پا روی خورشید گذاشتم و .."
من در این روز هیچ چیزی را به دست نیاوردم اما دست بر پوست درخت کشیدم ، روی چمن خوابیدم ، آسمان را دیدم و آرزوهایم را نقاشی کردم..."
سرم را بالا کردم و ابرها را نیز دیدم و به آنهایی که نمی شناختمشان سلام کردم و خندیدم .. در همان یک روز آشتی کردم، خندیدم، سبک شدم و لذت بردم.. سرشار شدم ، بخشیدم و عاشق شدم و عبور کردم و تمام شدم...
امروزم گذشت و تصمیم برای پریدن قطعی شد گویا خدا به من وقت داده...
پ.ن:
- فامای گلم به خاطر مطلب زیبات در مورد من ازت ممنونم(اگه دوست داشتید بخونید به وبلاگ اون همیشه هست در پیوندها مراجعه کنید) .. یادت باشه هر جا که باشم تو همیشه در قلب منی ... رفیق من سنگ صبور غم ها
- رییس مهربونم من و ببخش چاره ای ندارم این بار رو به بزرگیت ببخش...نمی تونم به حرفت گوش کنم چاره ای جز خراب کردن پل های پشت سرم ندارم ؟؟ اینجا نوشتم چون روم نمی شه تو چشات نگاه کنم و بهت بگم گفتم شاید یه روزی یه وقتی خوندی و من و بخشیدی... می بخشی؟
- دیدی آدم برفی با آدمک چه کردی؟ اما بازم ساده ترین جمله دنیا تقدیمت باد دوستت دارم هر چند که نمی دونی!!!

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 4:59 توسط آدمک |
مدتها بود كه دل به هيچ نواي آشنايي نسپرده بودم، ديرزماني بود كه براي گرفتن زندگي در حجم خالي و متروك كاشانه ام تلاش و فكر مي كردم...
مي دانستم رسيدن به آرامشي رويايي براي من كه سياه ترين روزها را در تقويم قلبم نگاشته ام آرزويي است عظيم تر و وسيع تر از همه بايدها و نبايدها...
اما سربزنگاه و در همان لحظاتي كه براي اجرايي كردن تفكراتم برنامه ريزي مي كردم ورق برگشت... نمي دانم تا حالا اين اتفاق برايتان رخ داده يا خير.. اتفاق ... اتفاق .. اتفاق
آري ارسال يك پيام كوتاه سهوي براي يك آدم خيلي بزرگ كه هيچ وقت حضورش در زندگيم در تصورم نمي گنجيد برگ زندگيم را تغيير داد... نمي گم كه تصميماتم را فراموش كردم اما حداقل در انجامش تاخير افتاد...
آري ورق برگشت!! حال شادم شاد شاد.. هر روز برايم روز تولدي است جديد آن را جشن مي گيريم و به شادي مي نشينم و خاطره آن شب سياه را كه كورسوي اميدي روشن شد را با تمام جزييات فراموش نشدني اش مرور مي كنم...
خاطرات پاك و معصومي كه براي حفظ طراوتشان آنها را در حريري از تنهايي مي پوشانم تا محفوظ بماند..
هنوز هم نمي دانم دست چه كسي بود.. نمي دانم چرا اينقدر دير اين اتفاق رخ داد.. چرا در همان شب كذايي!! اما بالاخره رخ داد..
حال هر شب منتظر شارژ روحي هستم .. حال هر شب يك درس جديد و دريچه جديدتر به اميد را مي بينم.. آري ديگر هر روز ميهمان تنهايي و تنهايي ميهمان من نيست...
حال هستم براي همه باز.. باز صداي خنده هايم آسمان را مي شكافد و باز هم شدم همان آدمكي كه لبخند يك لحظه از روي لبانش دور نمي شود...
حال درست است كه ناگفته هايم براي اين دوست همان طور سر به مهر باقي مي ماند براي هميشه .. اما حال مي خواهم در كنارش زندگي را زندگي كنم..
شايد هيچ گاه نداند كه حضورش در زندگي اين آدمك بدجنس چه تاثيري دارد اما هم اكنون مهم اين است كه امروز لبخند خودم را مي بينم و سكوت ديگران را...
حال با خود عهد بستم كه پيمان شكن نباشم..... پيمان شكن دوست داشتنم..
اين عشق و دوست داشتن زميني نيست و اين آدم هم يه پسر جوان نيست خيال همه دوستان راحت!!!... ها.ها.ها
پ.ن: به يك مهماني دعوت شدم كه بسيار بسيار بسيار خوش گذشت.. كلي خنديديم آخه مگه مي شه اين استاد كاظمي دينان جيگر جايي باشه و به آدم بد بگذره!! خوش تيپ.. باحال..
نتيجه اين مهماني براي يادگرفتن زبان شيرين مازندراني بعد از هر كلمه حرف "كه" مي گذاريم...
- امروز صبح راديو پيام اعلام كرد هركس را دوست داريد به راحتي ببوسيدش .. اي واي دمت گرم بابا زودتر مي گفتي ما اينقدر عذاب وجدان نداشتيم.. قربون تو برم من!! چچچچچچچچچشششششم
- براي آدم برفي: عمري است لبخندهاي بي رنگ و تلخ خود را در نهانگاه سينه ام ذخيره مي كنم براي روز مبادا.. هر چه باشد..آن روز ... روزي شبيه ديروز.. شبيه امروز يا فرداي من است!!
اما چه كسي مي داند شايد امروز، روز مباداست ، هر روز بي تو روز مباداست ...
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:53 توسط آدمک |