تبليغاتX
آدمک تنهاست بخند

آدمک تنهاست بخند

آدمک آخر دنیاست بخند... آدمک مرگ همین جاست بخند...

خوب به یاد دارم وقتی سال ۸۱ برای نخستین بار قلم به دست گرفتن تا بنگارم... تمام وجودم می لرزید .. کف دستهام به مانند همیشه عرق کرده بود و از سردی مثل گوله یخ بود.. دستم می لرزید.. سرم گیج می رفت.. وای نه نوشتن کار من نبود....

اما نوشتم به سختی ... به رنج .. به غم ... به غصه .. هر آن چه در درونم می جوشید نوشتم.. نوشتم از غم ایلیا کودک خیابانی با آدامس هایش.. این نخستین نوشته ام بود.. دستم همچنان عرق می کرد... احساس ناتوانی حس بدیه!!

 اما دست دیگری بر روی دستم قرار گرفت و آن را حرکت داد به مانند کودکی که تازه به مدرسه می رود تا بتواند بنویسد "بابا".. و به کمک دیگری قلم را بر روی کاغذ حرکت می دهد.. آری نوشتم به کمک استادم پیمان يغمايي .. نوشتم با حرکت دستهایش ...

دیگه مثل اون کودک نه جاه طلب بودم و نه هیچ آرزویی داشتم ... با یاد گرفتن ابتدایی نوشتن دیگر پرنده ای در پرواز توجهم را جلب می کرد... رنگهای زیبای یک پروانه آنا افسونم می کرد؟؟؟احساس می کردم رنگین کمان زیباترین خلق خدا برای به تصویر کشیدن است و نوشتن از شبی پر ستاره منتهای آرزویم شد..

آری همه چیز برایم معنی یافته بود!! رخنه کردن بین معتادان.. دوجنسی ها.. روسپیان و همه دردهای اجتماع کار همه روزم شد...

شدم گلی کنار جویبار و دردها به مانند آسمانی پر ستاره... به نظرم دردها بی همتا بود.. بی بدیل !! و هر رنجی فردیت خود را داشت..

توی همان سال ها بود که با بدبختی ها آشنا شدم و انس گرفتم و با همه دوست!! رشد کردم و بزرگ شدم.. استاد به آرامی دستش را برای نوشتن از روی دستم برداشت ... بازهم دستم لرزید.. اما با اخمش نشان داد "باید خودت بنویسی"!! تنهای تنها...

استاد فکر می کرد بالغ شدم یک بلوغ کاری.. درست بود به نظرم دیگر بلوغ حرکت در بعد زمان نبود.. اصلا حرکت نیست .. سکون است .. سکون در لحظه حاضر .. در بستر وجود و من ساکن ماندم...

سال ها کار کردم در بخش اجتماعی ۵ سال نوشتم از مترو.. اتوبوسرانی.. تاکسیرانی.. شهردار و آسیب های اجتماع!! دیگر ترس هم نداشتم ..

اما دست روزگار سال گذشته و در همین روز مرا با خودش همگام کرد و با تمام عشق به نوشتن اجتماع و دردهایش به گروه ورزشی کشاند.. صدای همه بلند شد که چرا؟ چرا؟ چرا؟

اونجا نه!! قلمت می میره.. روحت کشته می شه.. دروغ نویس می شی .. زرد نویس می شی.. نرو! نرو! نرو!

اما دست تقدیر بود و رسم روزگار بعد از ۵ سال جدا شدم .. و امروز دقیقا یکساله که ورزشی نویسم بدون مشکل با کارآیی بالا.. گزارشات و خبرهایم همیشه مورد تحسین بوده و هست.!!

البته قبول دارم که اجتماعی کار کردن بزرگم کرد.. روح و وجودم را با یکدیگر و قد کشیدم ...سکوتی عظیم بر من حکمفرما کرد.. آری این سکوت تنها موسیقی موزون و بی صدای وجودم بود که ماندگار شد...

اما ورزشی روحم را شاد کرد.. سر و کله زدن با یه سری آدم لمپن کلی شادم کرد.. و حالا من امروز ۶ ساله که خبرنگارم و یک ساله که ورزشی نویسم .. امروز سالگرد ۶ سالگی منه!!

و فهمیدم که نوشتن تولدی دوباره است به شکلی نو متولد شدن.. با دیدگاه نو به هستی نگاه کردن و بادلی سرشار از عشق با زندگی روبرو شدن.. با سکوت به بطن وجود رخنه کردن .. در نوشتن دیگر فقط  مغز نیستی تو از مغزت استفاده می کنی.. مغز خدمتکار توست..

ابتدا همه قلب می شوی و بعد حتی از قلب هم می گذری!!! و راز نوشتن این است..

پ.ن: مدیرعامل خبرگزاری باز هم تغییر کرد و نمی دونم چه اتفاقی قراره بیفتد.. اما بوی ائتلاف در سازمان به مشام می رسد.. البته لازم می دونم بگم مازندرانیه

- رفتم پیش علی کوچولو که معلمش با کتاب قطع نخاعش کرده اما حالا توانایی نوشتن ندارم می نویسم شاید وقتی دیگر...

- این جمله هم برای آدم برفی.. نگاهی به دور و برت بینداز.. نه شب پایان است و نه صبح آغاز.. صبح به طرف شب در حرکت است  شب به طرف صبح.. اما تو زندگی را زندگی کن..

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:26 توسط آدمک |
واي اگه من اينجا رو اگه من اينجا رو نداشتم چيكار مي كردم!!! دلم پوسيد خداييش!! طي چند روز گذشته خيلي ها باهام حرف زدن و ازم خواستن كه مقاوم باشم ... البته چند تا از آدم هاي عزيز و دوست داشتني هم در موردم حرفهايي زدن كه برام خيلي جالب بود.. يكي بهم گفت : مشكل اين نيست .. اين درد كشيده نيست!!!
من درد كشيده نيستم خداييش .. كسي چه مي دونه تو زندگي من چي مي گذره و چه اتفاق هايي رو پشت سر مي گذارم.. آخه يكي مي خواد بگه همه چيز كه گفتني نيست !!! بعضي از دردها كشيدني است اون هم در تنهايي!!!
كسي چه مي دونه آدمك طي چند روز گذشته كجاها كه نبوده!! عيب نداره اينم از بزرگي آدماست كه هميشه مي خندن!!! اگه ديدن يكي دو نفر سبب تغيير روحيم نمي شد.. زندگي هيچي نبود و نيست.. الان ديگه به هيچي اعتقاد ندارم .. نه بودن،‌ نه به ماندن و نه براي آينده گام برداشتن..
- تو يك هفته گذشته و جمع شدن بچه هاي قديمي در كنار هم .. همرو در يك حالت ديدم .. گوش كردن آهنگي كه پر است از خاطره ها.. خاطره هاي خوش.. هركس توي ماشين .. با موبايل يا ام.پي.تري داره يه آهنگ گوش مي كنه و آرام آرام اشك مي ريزه..
آخه اين آهنگ هم ياد شمال هاي دست جمعي رو براي ما به همراه داره و هم تولد بزرگ 30 سالگي كيمياي عزيز و خواندن آهنگ و فريادهاي شادي.. امروز فريادهاي شادي به غم تبديل شده و دست ها جاي خود را به چشم هاي خيس دادند... يك هفته است كه تمام شبها رو به كيميا كه خوابه نگاه مي كنم.. اين همه سختي براي چي؟؟ اين همه جنگيد براي كي؟؟؟
اين آهنگ و كامل براتون مي ذارم چون در حال حاضر با زندگي من پيوند عجيبي خورده.. واقعا دوستش دارم..
"می میرم برات... نمی دونستی می میرم بدون تو و بدون چشات
رفتی از برم... نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات،آرزومه که می دونستی که من می میرم برات ... می میرم برات میمیرم
عاشقم هنوز ... نمی خواستی که بمونی بسوزی به ساز دلم...گفتي من مي رم...تو می خواستی بری تا فرداها گل خوشگلم.. برو راهی نیست تا فرداها از آب و گلم
گل خوشگلم ....
سفرت به خیر... اگه می ری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور.... برو که رفتن بدون ما می رسه به یه دنیا نور به یک دنیا نور ... می میرم برات ...
سفرت به خیر .. برو گر شکستی زمن می تونی دوباره بساز دوباره بساز ...
از دلی شکسته و نا امید خسته تو بازم برون تو بازم برون می میرممممممممممم
نمی خوام بیای ... نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی... نمی خوام ازت.... نمی خوام مثل یه شمع بسوزی تا برام حروم بشی برو تا بزرگی می خوام فقط آرزوم بشی... آرزوم بشی.
عاشقم هنوز.. می میرم برات... نمی دونستی می میرم بی تو بدون چشات
رفتی از برم نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات آرزومه که می دونستی که من میمرم برات میمیرمممممممممممممممم"
پ.ن: آدم برفي عزيز بهم گفت زندگي مانند زنگ تفريح مي مونه.... اما يادمان باشد "زنگ بعد حساب داريم"...

- چند سال پيش توي اين روز يه دختر زشت به دنيا اومد... اين دختر حالا بزرگ شده و قد كشيده و براي خودش شده يه آدم كامل... حالا اين دختر امروز تولدشه و شونه هاي كوچكش شده مرهم دل يه دختر ديگه... امروز تولد نسرين عزيز منه.. كسي كه اميدوارم در تمامي لحظه هاي زندگي شاد باشد و سربلند.. ممنون از همه همراهيات و سنگ صبوريت... قد يه دنيا دوستت دارم و تولدت مبارك..
نسرين عزيزم حضور هيچ كس در زندگي ما اتفاقي نيست .. خداوند در هر حضوري راضي نهان دارد براي كمال .. خوش آنروز كه دريابيم راز حضور را.....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:43 توسط آدمک |
اي واي از اين همه درد.. در اين جاده هاي مه آلود همچون مسافري خسته با دلي آكنده ز غم هاي روزگار روي نيمكت مي نشينم..
اي خدا برايت مي نويسم از قلبي سوخته از قلبي كه با سكوتم فرياد مي زند.. اي خدا مي خواهم بدانم هستي؟؟ اي خدا آيا واقعيت داري؟
اين همه روز سختي براي روز خوشي .. حال تخت بيمارستان بايد پيكر كيمياي من را در آغوش بگيرد.. گناهش از چيست؟؟ از پاكي و صداقت؟؟؟
يادمه خوب يادمه كه چطوري قلب من با قلبش آشنا شد.. يادمه وقتي دست دوستي به هم داديم و گفتيم دوستي كه "تا" نداره!!
اي خدا چطور مي خواهي كيميا را از گلدان قلبم بچيني ؟؟ خدايا چرا در اوج بي پناهي رهايش كردي؟؟ اصلا ديگه به وجودت اعتقاد ندارم!!
چگونه بايد بهش بگويم اين آتش چشمانمان از مريضي اوست.. آري هنوز هم نمي داند كه ما بايد براي بودن و نبودنش تصميم گيري كنيم...
نه نمي گذارم. كيمياي من بايد عروس شود لباس بپوشد و من براي شادي اش شادي كنم.. نمي گذارم از من بگيريش..
كيميا مال من است... نه مال تو!!! نه ديگه اشك هم نخواهم ريخت.. آري بايد بداني خدايا ما باران را به خاطر كيميا دوست داريم..
هيچي ندارم بگم فقط بايد بگم باختتتتتتتتتتتمممممممممممم...

چه مانده است برايم؟ از تو به يادگار به جز دو قاب خسته اسير ديوار
به جز دو چشم افسون اسير يك نگاه دلم شكسته است چه مانده است برايم
بجز يك سنگ خشته اسير يك خاك بجز يك قبر كهنه عجين شده با تن تو

پ.ن:  هي با توام ، كاري نكن هرچي شايسته ات است نثارت كنم... كاري نكن دهنمو باز كنم و جفت پا بيام تو صورتت.. اونوقت فرق حرمت و بي حرمتي و مي بيني ها... پس بهتر دست از سرم برداري .. الان تو شرايطي نيستم كه جوابتو بدم جوابت بمونه واسه روز مبادا..
- الان تنها كسي كه مي تونه من و آروم كنه يك نفره .. دوست دارم باهام حرف بزنه اما نيست هيچ وقت نبود.. چرا نمي ياد ببينمش و باهام حرف بزنه!!!
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:33 توسط آدمک |
مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌ شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود.

 رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
-
"چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
-
اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند.

راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت:
"روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
* ما خیلی تشنه‌ایم. من، اسبم و سگم.مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید:
فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
_ بهشت
=
بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!_ آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:
"باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "_ كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

پ.ن: بازم ازت ممنون آدم برفی.. این جمله ت همش تو گوشمه سرازیری بعد از این سربالایی در انتظارمته.. معنای زندگی شیرین و واقعی از فرداست!!!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 18:46 توسط آدمک |
نمي دونم تا حالا شده كه از دست دنيا دلگير باشيد و دلتون بخواد با يه كسي حرف بزنيد... قطعا براتون اتفاق افتاده كه دلتون بخواد با يكي حرف بزنيد يه آدم جديد... آره من دقيقا الان اين احساس و دارم البته نه اين كه كسي نباشه كه باهاش حرف بزنم اما جديد نيست...
استادم كه ديگه روم نمي شه برم پيشش.. لطيفم كه خودش درگيره... نسرينم كه همه چيزو مي دونه و فكر جديد نيست.. زهره هم در تدارك مراسم عروسيه... ديگه ديگه !!! نه كسي كه بخوام باهاش حرف بزنم نيست!!!
البته يكي هست كه نمي تونم اينجا اسمشو ببرم و چند وقتيه فكر منو حسابي به خودش مشغول كرده ... يه آدمي با خصوصيات خاص خودش اما نمي دونم چرا فكر مي كنم مي تونم باهاش حرف بزنم.. حرف كه نه شايد تو سكوت اون حرف بزنه..
مي دونم الان لبخند كه خيلي هاتون مي زنيد نه بابا خدايي عشقو اين حرفها نيست بابا اين آدم ازدواج كرده و بچه هم داره خيالتون راحت!!! تيرتون به سنگ خورد... اما مشكل من اينه كه نمي دونم چطور بهش بگم!!
الته بايد بگم دو سه باري براش پيام كوتاه دادم اما مثل اينكه!!نمي دونم شايد اين وبلاگ و بخونه مي خوام كه اون پيش قدم شه و يك كم به من كمك فكري كنه؟؟؟ مي شه!!!

اين داستان زيبا رو هم براتون مي نويسم ... با فكر و تامل و حتي الامكان با چراغ خاموش بخونيد... هاها

"در روزگاري قديم جزيره اي دورافتاده بود كه همه احساسات در آن زندگي مي كردند ، شادي، غم، دانش، عشق و باقي احساسات...
روزي به آنها اعلام شد كه جزيره در حال غرق شدن است ، بنابراين هر يك شروع به تعمير قايقهايشان كردند، اما عشق تصميم گرفت كه تا لحظه آخردر جزيره بماند!!!
زماني كه ديگر چيزي از جزيره باقي نمانده بود.. عشق تصميم گرفت تا از ديگران براي نجات خود كمك بخواهد...
در همين زمان او از ثروت كه با كشتي باشكوهش در حال گذشتن از آنجا بود كمك خواست
"ثروت مرا هم با خود مي بري؟"
ثروت: "نه نمي توانم ، مقدار زيادي طلا و نقره در قايق هست من هيچ جايي براي تو ندارم "
عشق تصميم گرفت از غرور كه با قايق زيبايش در حال گذر بود كمك بخواهد!!
"غرور لطفا به من كمك كنيد؟"
غرور : " نمي توانم عشق، تو خيس شده اي و ممكن است قايقم را خراب كني!"
پس عشق از همان غم كه در آن نزدكي بود كمك خواست !
"غم لطفا مرا هم با خود ببر"
غم: " آه عشق، آنقدر ناراحتم كه دلم مي خواهد تنها باشم"
شادي هم از كنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در شادي بود كه اصلا عشق را نديد
ناگهان صدايي شنيده شد "بيا اينجا عشق من تو را با خود مي برم "
صداي يك بزرگتر بود عشق آنقدر خوشحال شد كه حتي فراموش كرد نام ناجي خود را بپرسد هنگامي كه به خشكي رسيد ناجي راه خود را رفت.
عشق از دانش پرسيد "چه كسي به من كمك كرد"
دانش لبخندي زد و جواب داد " او زمان بود"
"زمان؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما چرا به من كمك كرد؟؟؟؟؟؟؟؟"
دانش گفت: " چون تنها زمان بزرگي عشق را درك مي كند!!!"
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:44 توسط آدمک |
قول داده بودم يه پست بنويسم براي باغ جهان نما شيراز... جايي كه شايد نگاه ها براي يكبار گره مي خورد و آزاد مي شود....
زيبايي اين باغ به قدري است كه قلم نمي تواند ياري كند براي بيانش!!! مي نويسم بي آنكه اغراق كنم و مي دانم اين همه اون حسي نيست كه در آن باغ به من دست داد؟؟؟
"باغ جهان نماي شيراز جايي كه به راحتي بغض هاي فروخورده را مي تواند شماره كند؟ آري وقتي وارد اين محيط مي شوي بوي گل هاي اطلسي مشامت را مي نوازد و به روي فرو شكسته تو لبخند مي زند... در هر گام موزاييك هاي زيبايي را مي بيني كه حركتت را بر روي تاريخ تمدن ايران زمين در گوشت فرياد مي زند!!!
آري در اين باغ است كه ابرها را از نزديك به دست مي گيري تا برايشان حرف بزني!!! ابرهايي كه بازهم مي توانند پرهاي پروانه هاي مرده دلت را پيراهن ستاره كنند و اين است راز دل باغ..
درختان تنومندش دست كلمات دست نخورده ذهنت را در دست مي گيرد و آنها را به باغ شعر مي برد!!! درست است شكل شادي هايي را كه در راهند و روي آينه هاي ما خواهند نشست، نقاشي مي شود!!!
مي دانم زيباست مي دانم طراحي شكل گل ها و رنگهايشان غمهاي روزمره ات را به جاي فراموشي جاودانه مي كند، بي آنكه امروز و فردا را بهانه كنند!!
اين باغ منتظر من و توست تا مدادت را پيدا كني و براي وجودت نامه بنويسي!! ديگران را ببخشي و روح خودت را صيقل دهي؟؟
من هم نامه نوشتم براي آن عمارت قديمي جايي كه اين ديوارهاي سر سخت موازي را از پيش روي من و تو بر مي دارد...
آنجا ديگر لازم نيست در كنار آب روان و خنكش لبخند پر تكلف و تكراري بزني و نفس هاي يكنواخت بكشي.. اينجا بلند نفس مي كشي و حرفهاي خسته دلت را به كف پر شده از سنگ ريزه ها مي گويي و دستي به سرو رويت مي كشي!!

اينجا انگار همه جايش آيينه است، درختها آينه، پرنده ها آينه، آسمان و زمين آينه، آدم ها آينه ، ديوارها آينه و اينجا ديگر كسي نمي تواند خودش را پشت دروغ پنهان كند و مدام برايت شكللك در آورد ... البته مگر آنكه مكار باشد ولو اين كه بود!!!
دلت مي خواهد هر روز بروي به ديواري كج شده اش تكيه دهي و مشق هاي سرنوشتت تا را نشانش دهي.. آري اين باغ دست دارد و تو را با دستهاي با سخاوتش كه پر از گل هاي رز است به آغوش مي كشد..
درست است از او نمي ترسي و آنقدر جلو مي روي و در آن غرق مي شوي تا جانت معطر شود!!!
آه چقدر خوب مي شد اگر همه مي دانستند هر وقت كه بخواهند ميتوانند سر در آغوش باغ جهان نما بگذارد و تمام دلتنگي ها خود را گريه كنند!!!"
پي نوشت : با عرض سلام و احترام به تمامي دوستان عزيزي كه محبت مي كنند و به وبلاگ من سر مي زنن متاسفانه به دليل ابراز بيانات برخي از افراد كه رفتار و كردارشان نشات گرفته از تربيت خانوادگي آنها است مجبور شدم نظرات شما دوستان عزيز را پس از تائيد نويسنده نمايش دهم اما همچنان منتظر نظرات خوب شما هستم
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:19 توسط آدمک |