تبليغاتX
آدمک تنهاست بخند

آدمک تنهاست بخند

آدمک آخر دنیاست بخند... آدمک مرگ همین جاست بخند...

راستش اومدم اینجا با خودم حرف بزنم اما یه نکته رو لازم دونستم اینجا خیلی روشن و واضح بنویسم ... من با این وبلاگ خیلی راحتم و خیلی برام عزیزه...

تنها جایی که می تونم حرفامو بدون سانسور بهش بگم ... اومدم به همه اونهایی که این وبلاگ و می خونن و فکر می کنن که این مطالب مربوط به اونهاست بگم که "اصلا اینطوری نیست و زحمت بکشید اگه می خواهید به خودتون بگیرید.. خیلی راحت دیگه اینجا نیایید که هم اعصاب من و بهم نریزید هم به خودتون سخت نگیرید؟؟"

کلی حرف درگوشی دارم که به خودم بزنم اما حسش نیست .. مصاحبه دادم دانشکده خبر خیلی خوب... البته به خاطر رتبه پایینم امیدی به قبولی ندارم و فقط خوشحالم از این که یه دوست قدیمی رو خوشحال و سربلند کردم!!!

اما این مساله رو می خواستم براتون بگم که چندی پیش یک آدم آشنا که خیلی هم با هم رابطه نداریم با خودروش از کنارم گذشت و رفت!!! بعد از چند دقیقه ترمز زد و گفت : بازی !!

گفتم :بازی !!!

گفت : آره ... هرکس یک جمله می گه البته در جواب نفر اول !!!

با کله شقی گفتم : باشه... قبوله!!

گفت: من اول !!!

بازم گفتم: مهم نیست تو اول ....

گفت: "زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است که نخواهد آمد! تو نه در دیروزی و نه در فردایی!! ظرف امروز پر از بودن توست!!!"

نوبت من بود.. در جواب این جمله چی باید می گفتم: سکوت!! نه سکوت کارمن نیست ؟؟؟

گفتم: "وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها می کند... پرهایش سفید می ماند اما قلبش سیاه می شود!!! دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست ... اصراف محبت است!!!"

سرعت گرفت و رفت....

پی نوشت : با عرض سلام و احترام به تمامي دوستان عزيزي كه محبت مي كنند و به وبلاگ من سر مي زنن متاسفانه به دليل ابراز بيانات برخي از افراد كه رفتار و كردارشان نشات گرفته از تربيت خانوادگي آنها است مجبور شدم نظرات شما دوستان عزيز را پس از تائيد نويسنده نمايش دهم اما همچنان منتظر نظرات خوب شما هستم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 19:54 توسط آدمک |
روزگار است اين كه گه عزت دهد گه خوار دارد
                  چرخ بازيگر از اين بازيچه ها بسيار دارد
"يكبار ديگه حضور در دادگاه به همراه دوستان من و دست به قلم كرد... از همه به خاطر اين دعوت ممنونم... بازم درد اجتماع"

آخه مگر نه اينكه وقتي ازدواج كردي به اين معني است كه همسرت، همراهت، همرازت، دوستت، رفيقت و حتي شريكت رو انتخاب كردي؟
كاش مي دونستيم كه جامعه مان به كدامين سوي در حال حركت است و در چه لجنزاري قرار است گرفتار شويم؟
وقتي مي نشينيم پاي حرف قديمي ها كه مي گفتند "زمان ما دختر و پسرها را نديده و نشناخته به عقد همديگر در مي آوردند، زندگي بهتر بود" مي خنديم ... اما الان چطور؟ دقيقا شرايط از زمين تا آسمان فرق كرده و همه آزاد و مختاريم تا خود شريك زندگي مان را انتخاب كنيم.
اما انگار اون موقع كه نديده و نشناخته به عقد يكديگر در مي آمدند دوام و قوام خانواده ها بيشتر بود، اما الان وضع كاملا فرق كرده، با چشمان باز انتخاب مي كني اما سست ترين پايه هاي زندگي بنا مي شود!!!؟؟؟
نمي دونم شايد به جايي رسيده ايم كه علاوه بر اين كه به نظرات و عقايد ديگران احترام نمي گذاريم و براي آنها ارزشي قايل نمي شويم، به معيارها، ارزش ها و انتخاب هاي خودمان نيز بي حرمتي مي كنيم.
با زبان بي زباني اعتراف مي كنيم كه تمام آن چيزهايي را كه براي رسيدن به آنها با همه چيز و همه كس جنگيده و بحث كرده بوديم الان ذره اي ارزش سابق خودشان را ندارند و تنها زمان، وقت، انرژي و احساساتمان را بيهوده تلف كرديم.
چقدر زود ورق برگشته و تقريبا مي شه گفت هيچ فاصله اي بين اين دو نسل نيست.
به طوري كه همديگر را مي ببنند، درك مي كنند، مي شوند ، حس مي كنند و به راحتي به مقايسه يكديگر مي پردازند...
چقدر راحت عشق و دوستي هايمان را زيرپاله مي كنيم و حتي به له شدن آن هم نيم نگاهي نمي اندازيم.

صد حيف كه قدر اين آزادي انتخاب، انديشه و راي را نمي دانيم و اشتباهات خودمان را به پاي تقدير و سرنوشت مي گذاريم...
پس اراده و اختياري كه به ما دادند چه مي شود؟؟
اگر الان با وجود داشتن عشق عنوان مي كنيم همسرم مرا خوب نمي فهمد، دوست خوبي براي من نيست، شرايط و موقعيت من را درك نمي كند، از حرفهاي من سو استفاده مي كند و براي من ارزشي قايل نيست ، مگر فردي كه به عنوان همسر انتخاب كرديم غير از آن فردي است كه روزي براي رسيدن به او خود را به آب و آتش مي زديم؟؟؟
پس آن همه تقلا براي رسيدن به او چه شد؟؟
حالا همه چيز را به دست فراموشي مي سپاريم و براي جبران كمبودهايي كه از سوي وي اعمال مي شود به دنبال راه گريز هستيم نه راه حل؟؟
كاش مي فهميديم كه بايد عاقلانه انتخاب كنيم و عاشقانه زندگي!! و نخواهيم بعد از مدتي عيب ها و بدي هاي يكديگر را زير ذره بين گذاشته و آنها را بزرگتر از حد معمول ببينيم.
واقعا جاي سووال دارد، چرا فردي كه در تمام مدت زندگي مشتركش به مناسبت آشنايي با همسرش از سالگرد گذشته و ماه گرد مي گرفتند، حالا حاضر شده دو بچه بيگناه را قرباني كند و همسرش را اسير يك دنيا سوال بي جواب!!
چرا تا همين يك ماه پيش همين آدم بهترين مرد زندگيش بود و حالا تبديل شده به كابوس شبهايش!؟؟
چرا تا همين چند وقت پيش تنها تكيه گاهش شونه هاي همسرش بود و تنها دستهاي مردانه اي كه مي تونست به آنها اعتماد كنه، دستهاي پدر بچه هايش!!1
چرا تا ديروز وقتي "نياز" به چشماي بچه هايش نگاه مي كرد از اين كه حاصل زندگيش با "احمد" اين دو بچه بودند، لذت مي بردو آنها را ثمره عشق مي دانست اما حالا جز با نگاه نفرت انگيز و حاكي از خشم به آنها ديگر نگاهي نمي اندازد!!؟؟
چرا در اين 12سال گذشته وقتي احمد خسته و كوفته از كاربه خانه بازمي گشت اين لبخند نياز بود كه تمام آن خستگي ها را از تنش بيرون مي كرد و با تواني دو چندان براي حل مصايب زندگيش آماده مي شد ولي حالا تبديل شده به موجودي تكراري؟؟
حال احمد ...چرا طي اين چند سال زندگي لحظه شماري مي كرد تا لحظه اي را كنار همسرش بنشيند و براي او درد دل كند حالا از اين لحظات گريزان بود و فكر مي كرد كه حاصل درد دلهايش جز سو استفاده هاي بيشتر وي چيز ديگري را در بر نخواهد داشت.
يك زماني بود كه پدرها معتقد بودند تا فرزندان به خصوص دختران بايد تا حدي درس بخوانند و بعد از آن توي خانه بنشيند تا شوهر كند، چون اگر بيشتر از اين درس بخواند چشم و گوششان باز مي شه؟؟!!
با قدرت تمام مقابل اين منطق ايستادگي كرديم و خواستيم ثابت كنيم هر چقدر دختر بيشتر درس بخونه بچه هاي بهتري تحويل جامعه خواهد داد و راه و رسم شوهرداري را هم بهتر ياد مي گيره!!
اما گويا فقط و فقط آن كساني كه در اين گود بودند و وارد اين جدال نابرابر شده بودند توانستند حرف هايي را كه مي زنند به مرحله عمل برسانند و نسل بعد از آنها داره چيزهايي را اثبات مي كنه كه پدربزرگ هاي ما به آن ايمان داشتند.
اثبات اين مدعا هم اين شد كه احمد و نياز با داشتن تحصيلات به زمره افراد موفق خواهند پيوست اما هم اكنون در قهقراي شكست عاطفي اسير شده اند.
كاش مي فهميديم كه عشق و دوست داشتن لباس تن نيست كه هروقت از آن خوشمان نيامد ، درآورده و به كناري بيندازيم.
مگر نه اين كه احساسات ناب است و با خدشه دار شدن آن روح آدم ها هم خدشه دار مي شود پس چي شده؟؟
چه بلايي داره سر آدم ها مياد كه تا اين حد ابراز علاقه و دوست داشتن هاي يكديگر را ناديده مي گيرند؟؟
يعني نيروي مالي اينقدر قوي است كه پاكترين و زلالترين عشق ها را به زانومي آورد يا شايد هم بوالهوسي!!
توي دنيايي كه هم اكنون همه ما در آن دم از عشق و عاشقي ، دوستي و دوست داشتن مي زنيم ...
چرا به جاي ابراز علاقه وقتي نوبت به خودمان مي رسد همه چيز را فراموش مي كنيم.

چرا به جاي اين كه كمبودهاي يكديگر را جبران كنيم تا كمتر جاي خالي يكديگر را احساس كنيم، روز به روز به اين خلا دامن مي زنيم و فاصله هايمان را بيشتر مي كنيم؟؟ چرا؟؟ چرا؟
مگر نه اين كه خانه دل جاي هر بيگانه اي نيست!!
شايد بهتر است به خود نهيبي بزنيم، با چشمان بازتر جلو برويم و عمق لحظه ها را ببينيم تا نه تنها راه دل بلكه راه عقل را انتخاب كنيم..."
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 19:24 توسط آدمک |
"گل ها جواب زمينند به سلام آفتاب نه زمستاني باش كه بلرزاني نه تابستاني كه بسوزاني بهاري باش تا بروياني".. سال نو بر همه دوستان مبارك...
باز هم يكسال جديد شروع شد و 13روز تعطيلي و حالي به حولي .... عجب عيدي بود امسال باز هم ماركوپولو سوار بر تندر شديم و پيش به سوي صيقل روح در سفر با 10نفر دوست پايه اين كارا!!
از شهركرد و  موزه چالشتر بگير تا شيراز و باغ جهان نماو تخت جمشيد با صدا و نور بعدم اصفهان نصف جهان خوب بود و خوش گذشت البته به زودي دو تا پست در مورد باغ جهان نما و تخت جمشيد مي گذارم پيشنهاد مي كنم حتما بخونيد..
- از برخي ها كه نخواستند نامشان فاش شود و زحمت كشيدند خيلي ممنونممممممممم به اميد جبران
- "دووووووووباره نمي خوام... چشاي خيسم و كسي ببينه .. يه عمر حال و روز من همينه... كسي به پاي گريه هام نمي شينه " اين آهنگ طبق روال عادي برنامه سفرها حسابي خاطره شد!!؟؟؟
- توي سال جديد به اين نكته رسيدم كه خيلي ها پاشونو مي ندازن روپاشون و من و احمق و خنگ  و مغز فندقي  فرض مي كنند ... مي خواستم  توي اين دنياي مجازي فرياد بزنم كه من خيلي روح بزرگي ندارم  اما قلب كوچكم خيلي از روح هاي بزرگ و مغلوب كرد پس بدانند كه من اشتباهي نيستم شما اشتباهيد!!!
- يادت باشه "يه  روز  تلاقي  مي كنم هر چي بدي كردي به من  اين همه بي وفايي و جواب خوبي بود به من ... هر چي صبوري مي كنم مي گم يه روز درسته مي شه ... چقدر بايد ببخشمت اين كه زندگي نمي شه"...
- هي شكلات اين با تو هستم ... عهد و پيمان تو با ما و وفا با دگران...  ساده دل، من كه قسمهاي تو باور كردم
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:11 توسط آدمک |