تبليغاتX
آدمک تنهاست بخند

آدمک تنهاست بخند

آدمک آخر دنیاست بخند... آدمک مرگ همین جاست بخند...

یک سال دیگه از عمر خجستمون گذشت و عید سال ۸۷در پیشه... یک سال به سن شناسنامه ایم افزوده شد و سن واقعی عقلیم شاید وقتی دیگر!! البته بازم سال سال تکرار مکررات بود و بس!

یک نکته اونم این که همیشه از عید تنفر داشتم و دارم به خصوص لحظه تحویل سال انگار یه غم بزرگ و یه بغض غریب می یاد می شینه تو گلوم ... واقعا عید و  دوست ندارم .. به نظرم بوی توت .. کاغذ رنگی هم نیست...

طبق قرار با بر و بچ های همیشگی باید یک سال گذشته و نکات مهم زندگیمو بنویسم و بگم من در سالی که گذشت چه کردم!!! حال تصمیم گرفتم بنگارم؟؟

" در سال گذشته مهمترین اتفاق زندگیم تغییر محیط کاریم بود بعد از هفت سال بالاخره با درگیری با یه آدم احمق محیط کارم تغییر کرد... البته دو ماه بیکاری بیچارم کرد ... بی پول و شپش تو جیبم ملق می زد!!

بعد از سال ها اجتماعی کار کردن دست قضا و قدر سبب شد به ورزشی برم... برای من البته که کار نشد نداره ... کار کردم الانم ۱۰ماهه ورزشی نویسم... خوب و بدش پای تصمیم گیرنده !! دو تا مصاحبه ام تو اداره اول شد اونم تو کل سازمان البته بدم نبود....

امسال هم سفر رفتم اما خیلی کم تقریبا می تونم بگم اصلا نرفتم ... آخه هر سال سر و سات سفر توپه توپ بود.. همش سه بار رفتم شمال... یکبار  دبی و یکبارم که این اواخر کیش..

امسال سال سیاهی بود مثل هر سال اما سیاهتر ... دو تا مادربزرگم در بستر و پدربزرگمم هم همین طور.. یکی عمل شد و دیگری تو بستره. پدربزرگمم که خیلی مریضه!!

امسال سال مرگ چند تا دوست خوب بود.. لیلا پر کشید... عمو بورقانی در بستر برای همیشه آرمید و مهران قاسمی پرواز کرد تا صفحش همچنان بی سنگر بمونه... و البته پدر نسرین عزیز...خدایم بیامرزدشان...

امسال زمستان هم بی رحم بود و برف بارید و بارید و بارید ... هوای امسال بس ناجوانمردانه سرد بود همه نگران بودیم که خدایی ناکرده سقف خونمون بازم بریزه اما خدا رو شکر امسال نریخت (قابل توجه اونایی که سقف خونشون ریخت و اونایی که چند ماه برای شیکی خونشون بنایی داشتند)

دیزاین امسال خونمون از زمین شروع شد آخه لوله ها ترکید و مجبور شدیم زمین بکنم ... ای وای خیلی شیک شدیم نه!!!

امسال کلاس های خیلی خوبی داشتیم و با استادهای خوب تر ... خیلی چیزها یاد گرفتیم  استادهایی مثل کاظمی دینان... حاتمی و البته استاد رستگار !! بر منکرش لعنت...

امسال از پول و مول خبری نبود هر چی درآوردیم دادیم بدهکاری ... هرچی هم داشتیم توی مدت بیکاری نوش جان کردیم

عروس هم نداشتیم و دامادم که قربون پسرهای قدیم .. داداش های ما همه ترشیدن و قر هم تو کمر ما خشکید والا بلا... هیچی امیدی هم به سال های بعد نیست.!!؟؟؟

شوخی شوخی امسال داشت بلا سرم می یاورد آخه تو وبلاگم یک مطلبی نوشتم که داشت سر سبزم را بر باد می داد ... البته باید بگم پشیمون نیستم ... به قول بچه ها گفتنی شوخی شوخی با دم شیر هم شوخی!!!

دیگه چیزی یادم نمی یاد اگه اومد حتما اضافه می کنم ... مطمئن باشید"

بازیها (آهنگهای مورد علاقه... خونه تکونی دل... و کتابهای قشنگ امسال که خوندم)

آهنگهای مورد علاقه: میمیرم برات رو خیلی دوست دارم البته که خیلی هم باهاش خاطره دارم

"میمیرم برات .. نمی دونستی میمیرم بی تو  و بدون چشات... رفتی از برم... نمی دونستی که دلم  بسته به ساز صدات..."

"فدای چشمات اگه چشمام بارونیه... فدای چشمات  اگه گریم پنهونیه... فدای چشمات  اگه هنوز پریشونم به خاطر تو... فدای چشمات تلخی لحظه های من.. فدای چشمات لرزیدن صدای من " این آهنگ راما عالیه !

"با شرمندگی از روی همه اونهایی که خز و خیل نیستند ... دلم و شکوندی برو حالشو... با من نموندی بروحالشو ببر.. تو من و فروختی برو حالشو ببر با من نموندی با من نساختی"

"اون که یه وقتی تنها کسم بود.. تنها پناه دل بی کسم بود ...تنهام گذاشت رفت..رفت از کنارم از درد دوریش من بی قرارم .. خیال می کردم پیشم می مونه ترانه عشق واسم می خونه خیال می کردم یه همزبونه نمی دونستم نامهربونه ..."

و همه آهنگ های ابی که عاشقشم ....

خونه تکونی دل: هنوز خونه تکونی نکردم اما قطعا چند نفری رو هر سال بیرون می ریزم هنوز هم نمیدونم امسال قرعه به نام کیه...

کتابهای قشنگ: کتاب قشنگ زیاد خوندم اما کتاب مرغان شاخسار طرب (مرغان خارزار) همیشه برام عالی بوده واقعا داستانشو دوست دارم.. دلبرکان غمگین من (گابریل گارسیا) فوق العاده توپ بود.. 

همین تا سال بعد بای .. شاد باشد

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:10 توسط آدمک |
ديدن يك دوست قديمي سبب شد كه اين مطلب و بنويسم... البته شايد خيلي ها نتونن اين حرف ها رو بپذيرن و اونو درك كنن اما من مي گم !صحبت من در مورد روزهايي خيلي دوره آغاز كارمه... روزهايي كه خيلي زود سپري شد و گذشت !!! روزهايي خوشي ... روزهايي شادابي و عشق...توي يك محيط جمع و جور با يه عالمه آدم و پدري بزرگ... پدري كه چتر حمايتش بر سرمان بود و همانند اسمش پیمان، پیمان بستیم که هرگز یکدیگر را فراموش نکنیم و این پیمان را، رضا پیمان یغمایی به ما آموخت که به خاطر وجودش توي اون محيط هيچ رابطه اي به جز خواهر و برادري تعريف نشد!!!همه جوونها در كنار هم خواهر و برادر بودند ... در شادي هم شاد و در غم هم غمگين... شايد روزي نبود كه از درد هم بي خبر باشيم و براي شادي هم تلاش نكنيم...توي اين دايره دوستي آدم سرسخت... با احساسات بي اندازه... مغرور... بدجنس...!! و همه نوع آدمي بود.. اما توي اين خانواده كوچك آنقدر دل آدم ها بزرگ بود كه همه با همين خصوصيات يكديگر را بپذيرند و دوست بدارند...
لطيف... داوود.. سيد جواد... نسرين... مصطفي.. مجيد.. فاطمه... بهار و ميس نبي از مهمترين آدم ها بودند كه حال بعد از اين همه سال هنوزم درد دوست داشتن همو يدك مي كشند... آدم هايي شيشه اي ...
آنقدر همديگر رو دوست داشتيم كه با عشق سر كار مي رفتيم و تا آخر شب در كنار هم مي آموختيم و مي خنديديم ... صداي خنده هايمان آسمان را مي شكافت و اشك هيچگاه به حرمت دوست داشتن اجازه جاري شدن نداشت...حقوق ها ناچيز بود با يك عالمه بدهكاري اما همش به لطف همياري حل مي شد... سختي هاي يكديگر را در آغوش مي كشيديم و براي نگاه نگران هم دعا مي خوانديم ... اما نمي دونم دست زمونه به اين دوستي ها حسادت كرد يا!!!..؟؟پدر خانواده رفت تا در كشور چين ماموريت خودش را به سر انجام برسونه !!! بعد از آن هم يكي يكي بال ها گشوده شد براي رسيدن به خواسته ها... فاطمه رفت تا در دنياي فاوا موفق شود ... نسرين رفت تا شايد گردشگري ايران زير نظرش گردش كند... لطيف رفت تا در دانشكده دبير شود... مجيد هم رفت قشم....مصطفي نيز پناه برد به جايي دور .. داوود و سيد جواد هم رفتند شيراز تا راهگشاي بي خبري آنجا شوند و من هم بعد از مدتي براي فرار از اين همه تنهايي به اتاق خبر پناه بردم ...دور شديم از يكديگر اما نه دلمان از هم دور شد نه وجودمان ... هنوز هم عاشقانه يكديگر را دوست داريم و شايد تنها خاك بتواند اين دوستي ها را ريشه كن كند...
البته تا بوده همين بوده.. آدم ها مي يان روي اين بوم نقاشي زندگي قلم موي عمرشونو بر مي دارن از رنگهاي خدا ياري مي گيرن و با نقاشي خاطرات خوش با هم بودن كوله بارشونو بر مي دارن و مي رن تا آستينهاشونو بالا بزنن براي خلق اثرهاي ديگري با رنگ هاي متفاوت قلم موهاي مختلف و البته آدم هاي ديگري...
همه ما نقاشيم در اين امانت خداوندي... اين مهمه كه طرح مونو با احساس بكشيم ....
از بودن در آن مركز خيلي چيزها ياد گرفتيم كه شايد مهمترين اونها اميد باشه .. اميد به بودن .. ماندن وبراي آينده گام برداشتن ...
اما همه ما خوشحاليم كه يك نقاشي زيبا از خاطرات دوستيمان را دست در دست يكديگر قلم زديم تا خدايي نگرده گرد و خاك روي آن نشينه... حقوق ها بالا رفت و دست ها باز شد اما دلها هر روز تنگ تر از ديروز چشمي بر درب دارد تا شايد برادري براي ديدن خواهرش بال بگشايد...

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 16:17 توسط آدمک |
طبق معمول هر روز توي اتاق خبر نشسته بودي و براي به دست آوردن يك لقمه نون حلال تلاش مي كرديم كه ييهو ديديم بعلههه... اتاق خبر همهمه شد ....
بازم طبق معمول ما بي خبر از همه جا كه دير مي گيريم چي شده !!! خبر دار شديم كه تند تند تلفن هاي مشكوك يكي پس از ديگري در خصوص بمب گذاري است كه زده مي شه!!!
خانم ها كه در حال غش بودن و من هم كه امروز تنها بودم اما نتونستم جلو خندمو بگيريم روده بر شدم ... خلاصه بدو بدو شروع شد كه چه كنيمچه كار كنيم  ساختمون رو تخليه كنيم يا نه !!!
اعلام شد بي سر و صدا بنشينيد دنبال كارتون ... البته در اين بين جون عزيزهايي ديده شدند كه يواش يواش از اتاق خارج شده و پا به فرار گذاشتن اما من كه جزو اونها نبودم..!!!
بعد از 20 دقيقه رييس اعظم اومد داخل اتاق با دو نفر همراه كه نشون بده قوت قلب شده و آماده هر گونه پيش آمد هست ...
سرتون در نيارم و واستون دعا كنم كه خدا بده از اين رييسا!!!
اومد دستي بر سر كارمندان كشيد و گفت اصلا نگران نباشيد هستم اگه تركيديم با هم مي تركيم... بعدم رفت!!! راستي باورتون مي شه رييس اينبار اصلا عصباني نبود شايدم ظاهر و حفظ كرد.. شايدم كه!!!
اما جاتون خالي از خنده مردم از اين به بعد قول مي دم اگه تهديد شديم كه فاشيست و قلم فروشيم .. سريع بگم بياييد كه جا نمونيد!!!
البته از مزاياي كار كردن در جاي مهم همينه ديگه بايد جان بر كف باشيد!!! نهههههههههه....

ب.ن: زندگي كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد و قلبها گراميتر از آنند كه بشكنند.. فردا طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم....
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:26 توسط آدمک |