يكبار اومدم توي اين دنياي مجازي درد و دل كردم با يه آدم بزرگ... اما يه سري آدم هاي مسخره اين دنياي مجازيه رو هم به لجن كشيدن و با انواع و اقسام حرف هاي بي ربط و احمقانه كار رو به تهديد رساندند!!
ديگه از اون روز تصميم گرفتم كه بي خيال درد و دل بشم ... اما امروز زير بارون دلم مي خواد كه حرف بزنم!! با يه آدم برفي شايد اين آدم برفي حقيقي باشه شايدم خيالي!!!
يه مدته كه مي خوام باهاش حرف بزنم... چند بار شماره موبايلشو گرفتم اما زنگ نخورده قطع كردم... چند بار اس.ام.اس براش نوشتم خواستم بفرستم پشيمون شدم!!
راستش مي خوام بهش بگم چه كار كنه و چه كار نكنه... دوست دارم باهاش درد و دل كنم.. آخه چشمهاي اين آدم برفي يه برق خاص داره!!!
دوست دارم باهاش حرف بزنم و تو چشاش نگاه كنم و همه واقعيت ها رو بهش بگم... دوست دارم آدم برفي برام يه دوست باشه ..دوستي كه تا نداشته باشه؟؟
نمي شه !!!...؟؟؟
آخه من معتقدم هر آدمي دوست داره تو زندگيش يه كسي به جز خانواده باشه و بهش كمك كنه!!! خوب منم مي خوام بهش بگم وابسته شدم!!! به چشماش به ...
مي خوام بهش بگم وقتي مي بينمش انگيزه مي گيرم براي كار براي زندگي براي موفق شدن... حالا آدم برفي هستي يا نيستي ؟؟؟
راستي بين ما يه ديوار بلنده... يه ديوار شيشه اي يه ديوار سبز بلند شيشه اي ....چي نوشتم خودم هم نمي دونم... حالا ديگه نوشتم ديگه پاكش نمي كنم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 9:19 توسط آدمک
|
روز گذشته و در پي يك عمليات انتحاري براي رسيدن به دانشگاه تصميم گرفتم نفس دروني خودم را در بوته آزمايش قرار داده تا ببينم چند مرده حلاجم!!! و با اتوبوسهاي B.R.T سفر كنم تا هم از شر تاكسي گرفتن (آخه من هنوز تاكسي سوارم).. راحتشم همين اين اتوبوسها را ببينم ...
شرح واقعه!!!
اولين گام رفتن به داخل ايستگاه هاي آبي رنگ و خوشگل بود ... ايستگاه بسيار شلوغ بود و خانمي چادري با صداي بلند: "انقلاب كرديم كه مرد و زن به هم بخورن تا از ايستگاه بيان بيرون!! آخه اين چه كاري؟ شماها همه دين گريزيد"
دست برداريد از اين قالب بيايد بيرون... تا كي مي خواهيد ادامه بديد.. واقعا كه!!! بعد هم رفت.
خلاصه 10تا اتوبوس توقف كرد و من نگاهش كردم آخه ياد اين زيارتگاه ها افتادم كه بعضي ها چادر به كمر مي بندن و بزن برو كه رفتيم!!
من هم ديگه نه راه پس داشتم نه راه پيش!!! از اونجايي كه عادت ندارم وقتي كاري رو شروع كردم نيمه كاره رها كنم!!! زدم و رفتم...
با فشار و فوشور سوار شدم بالاخره با يه دست آويزان از ميله هاي تقريبا به سقف چسبيدم .. تازه ام.پي.تري هم تو گوشم بود... داشته باشيد!!!
تكنولوژيهم منو و كشت نرسيده به ايستگاه اعلام مي كرد 200متر مانده به ايستگاه فلان ... بابا خارج !! اما از اينها گذشته تقريبا دل و رودم از دهنم اومد بيرون ...
داخل اتوبوس هم كه يكي سير خورده بود... يكي مسواك نزده بود... يكي هم كه سرما خورده و مدام تو صورتم سرفه كرد... تازه يك پسر جوون و با يه پير مرد هم دعواش شده بود..
پ: مي خواستي نري فحش بدي ؟
پيرمرد: دوست داشتم .. يه روزي يه غلطي كردم تا كي بايد بكشم
پ: تا آخر عمر
پيرمرد: اصلا به تو چه ربطي داره!!!
پ: آخه انقدر نگاه كردي فكر كردي از جام بلند مي شم .. نمي شم تا ديگه از اين كارا نكنيد و دعوا شروع شد
همه خانم ها هم كه طبق معمول در حال خنده...
راننده: پياده شيد بابا شما ها اصلا ارزش نداريد كه براتون از اين كارها كنند..
صداي مسافران برو بابا راحت تو جات نشستي حرفم مي زني!!!
ترمز اتوبوس و پياده كردن تمام مسافران از اتوبوس توسط راننده...
جهنم اين حرفا آخه يكي مي خواد بگه تا به كي بايد رفت از دياري به دياري ديگر...
واي ديگه از اين غلطا نمي كنم قول مي دم ....
ب:ن: امروز رفتم يه مصاحبه مطبوعاتي.. همكارم از من خواست خودش سووال كنه ما هم به دليل پيشكسوت بودن گفتيم اي به چشم... خواهش مي كنم بفرماييد!
سوال و پرسيد و آبروي ما رو براي هميشه جلوي روزنامه نگاران بر زمين ريخت!!! تا ديگه از اين دلسوزي ها نكنم...
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 16:14 توسط آدمک
|
نمي دونم چطوري بايد نوشت نمي دونم اصلا بايد بنويسم يا ننويسم الان ديگه واقعا نمي دونم ... نمي دونم.. نمي دونم...
استاد بهمن جلالي رو خوب مي شناسم از بزرگترين استادان عكاسي ... كسي است كه براي اولين بار دوربين دستم داد و از من خواست تا عكاسي كنم... لنز .. شات و بعد هم صحنه هاي يادگاري با ديد خبرنگاري!!!
وقتي خبر رو شنيدم شوكه شدم!!
"تنها دخترش داره پايان نامه مي نوشته از استاد مي خواد كه با هم تو اين روز قشنگ برفي برن عكاسي.. استاد خسته است و نمي تواند برود از دخترش مي خواد كه تنها بره!!!
دخترش با دوربين دوست داشتني پدرش براي عكاسي مي ره پشت خونه توي شهرك غرب ... سگ هاي هار بهش حمله مي كنن... و بعد هم جنازه تكه و پاره.."
استاد 48ساعت از دخترش بي خبره و بعد هم بهش خبر مي دن كه جنازه دخترش پشت خونس؟؟"
واي كه وقتي استاد جلالي رو ديدم باورم نمي شد كه خودش شكسته براي تموم عمر.. همون كسي كه مي گفت بخند دختر تا دنيا بهت بخنده ... حالا تموم روزاش سياه شده!!!
حالا ديگه دوربين و دوست نداره .. حالا ديگه زندگي رو دوست نداره... حالا ديگه استاد چشم شهر نيست و حالا ديگه...
دلم نيومد بهش چيزي بگم فقط ازم خواست سكوت كنم و منم همين كار رو كردم... حالا مي خواد فرياد بزنم استاد جلالي به زندگي برگرد...
ب.ن: امروز با آدم برفي تو گروه كلي پز داديم .. خيلي حال داد..
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 12:26 توسط آدمک
|
- مرخصی یک هفته ای گرفتم برای امتحان ها ... اونم چه امتحان هایی یکی از یکی دیگه خجسته تر.. البته استاد اونه که از شاگرد امتحان نگیره خوب کارکرد تو کلاس باید جوابگو باشه دیگه
نه !!
- یه دوستی که باهاش ارتباط دارم (ارتباط کامل ترین تماس بین انسانهاست
) این گفتم که ثابت کنم درس خوندما!! و خیلی از من دوره برام اس.ام.اس زده یه نفس عمیق بکش بذار مخت یه خمیازه بکشه تا درست شی؟؟ دستش درد نکنه به داشتن مخ در من ایمان داره مرسی عزیز
- تو جزو استاد روغنی ها نوشته مدیر خوب و موفق کسی است که در دل کارمندان نفوذ کنه و مشکلات اونهارو احساس کنه و در صدد حلش به پا خیزه (آخه واقعا این چی بود؟؟؟ واقعیت یا جک) من هی به این مدیرا می گم اینقدر زنگ نزن و حال من و جویا نشو ها گوش نمی دن !!!
اما قول می دم اگه آژانس خبری زدم و رییس شدم به مشکلات همه رسیدگی کنم !!
- حسش نبود به روز کنم همین جوری نوشتم!!
- اینم بی ربطه ها: "ماهی شده بود باورش.. تور اگه بندازن سرش... می شه عروس ماهی ها .. شاه ماهی می شه همسرش...
ماهی نبود تو باورش تور اگه بندازن سرش نگاه گرم ماهیگیر می شه نگاه آخرش !!! "
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 13:5 توسط آدمک
|
تنها به اين مكالمات توجه كنيد
- نمي شه به ما دستور دادند خانوم راه نديم براي ما مسووليت داره
- آخه چرا اين ها كشتي گيرن ما هم خبرنگار ضمنا همون لباس هايي تنشون كه تلويزيون نشون مي ده (دوبنده)
- نه خانم گفتم كه لختن نمي شه!!!
- چي هستن؟؟
- لباس تنشون نيست نمي تونيد بريد داخل
- چرا !! دارم كارم رو مي كنم مي خوام مصاحبه و عكس بگيرم
- گفتم كه براي ما مسووليت داره نمي شه..
(با بيسيم از اميد به حسن.. مي خوان بيان تو.. نه نمي شه)
- نمي شه خانوم تازه بايد بريد بيرون تو سرما وايستيد يا پشتتون و بكنيد به سالن
- چرا؟؟
- گفتن نبايد مشرف به صحنه باشيد.. گناه داره
- مشرف به چه صحنه اي .. صحنه تمرين ورزشي..
- آره ديگه مثل اين كه دوست داريد گناه كنيد!!
-.....( اينجا ترجيح به سكوت توسط خانم خبرنگار براي اين كه به اين آدما چي ميشه گفت... جز .....)
- بريد بيرون!!
اين ها مكالمه بين يك خبرنگار بود با يك مسوول حراست در خانه كشتي حالا مي خوام بدونم مملكت با اين طرز تفكرات درست مي شه واقعا...
ديدن و نديدن يك تمرين كشتي اينقدر گناه داره اگر داره چرا تلويزيون اين صحنه ها رو نشون مي ده..ها!!!
مي خواستم بگم اون زمان كه ما به خاطر سقوط هواپيما با موتور رفتيم به صحنه سقوط تو كجا بودي گفتم بي خيال آدم نفهم همين ديگه..اي بابا واقعا قرار به كجا برسيم به ناكجاآباد!!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 17:2 توسط آدمک
|