تبليغاتX
آدمک تنهاست بخند

آدمک تنهاست بخند

آدمک آخر دنیاست بخند... آدمک مرگ همین جاست بخند...

با اين كه اصلا حسش نيست اما چون يك دوست خوب از طريق وبلاگش من و به يك بازي دعوت كرده بي چون و چرا مي پذيرم....
بازي "ترسها... آرزوها و بهترين ها - بدترين ها" البته سعي كردم صادق باشم تو اين بازي... اصلا اگه قراره صادق نباشيم چه مرضي یه بازي كنيممم .. خواهشا جرزني ممنوع!!!

ترسها:
- از اين كه عزيزي از دست بدم اعم از خانواده و دوست در حد مرگ وحشت دارم... اصلا از جدايي مي ترسم.. تصور مراسم براي عزيزانم هميشه يك ترس بزرگ برام بوده و هست!!!
- از انواع بيماري كه سبب بشه لال شم يا نتونم راه برم مي ترسم آخه همه زندگي من مسخره بازيه!! بدون زبون كه نمي شه ...
- از آينده مي ترسم خوب مي دونم ارزش جنگيدن داره اما مي ترسم اون چيزي كه مي خوام نشه....
- از شوهر كردن مي ترسم اون هم در حد مرگ... هيچ علاقه اي ندارم بازي رو شروع كنم كه نمي دونم بازنده ام يا برنده...

آرزوها:
- هميشه ماشين مدل بالا اونم از نوع بي.ام.دبليو و بنز (انواع اون) دوست داشتم آرزو دارم يكي از اونها رو داشته باشم.
- آرزو داشتم يه آژانس خبري يا خبرگزاري داشته باشم خودمم مديرعاملش.. اون وقت نشون مي دادم رياست خبري يعني چه.. البته با تمامي امكانات براي كارمنداش.. خبرنگار آزاد هم نداشته باشه...
- وقتي مونا رو از دست دادم يك ساعت قبلش بهم زنگ زده بود.. پشت تلفن از عروسي تعريف كرد و كلي جيغ كشيد... از من خواسته بود باهاش برم اما نرفتم... دوست دارم زمان بگرده به سه سال پيش و باهاش برم شمال عروسي.. شايد اون موقع ديگه مونا تصادف نمي كرد (بيشتر شبيه حسرت بود)
- هميشه آرزو داشتم كشورهاي خوب اروپايي .. آفريقايي و آمريكاي خوبي رو ببينم به خصوص مكزيك و با اون كابوياش...
- همیشه دوست داشتم یه گزارشگر فوق عالی باشم اگه ماهی ۳۰۰هزار تومان ناقابل حقوق می گرفتم قطعا تمام وقتمو می گذاشتم واسه گزارش نویسی ماهی سه تا گزارش عالی اما هیهات که وضع بد مالی و هزار و یک دردسر
بهترين - بدترين
عزيزترين كس در زندگي (به جز پدر و مادر): خودم... سه تا از دوستام (براي جلوگيري از جنگ اسم نمي برم).. استادم پيمان
منفورترين كس در زندگي: فرشاد م و يكي ديگه كه علاقه اي به بردن اسمش ندارم.
بهترين لحظه عمر: ديدن حرم امام حسين(ع)
بدترين لحظه عمر: مرگ عزيزانم
بهترين اتفاقي كه ممكنه بيفته: معاون خبر اداره يك خورده با من مهربون باشه .. خوب مگه چي مي شه..خداييش ..اما افسوس
بدترين اتفاقي كه ممكنه بيفته: يك روز مجبور بشم براي تمام عمر خونه نشين بشم.
.
من هم بر طبق سنت بايد پنج نفر به اين بازي دعوت كنم... نسرين... مريم... سحر.... الميرا... فرشاد و محسن.. منتظرم... اما يادتون باشه جرزني ممنوع...
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 15:51 توسط آدمک |
1- اپيزود اول: يك خونه قديمي با ديوارهاي كاهگلي آري حدود 18سال پيش بود و منم كودكي شيطان ... تمام دوران كودكيم  توي همين خونه رقم خورد با لبخندهاي هميشگي "مامان حوا"... وقتي از درب چوبي داخل مي شدي گوشه حوض نشسته بود و براي ماهي هاي قرمز سال نو ما نوه ها غذا مي ريخت... بعد هم با اون دست هاي بلوري ما رو بغل مي كرد و مي برد...
قصه هميشگي ما حمام رفتن بود با "مامان حوا" !!! 9صبح از سوي والدين به ماماني تحويل داده مي شديم با كوله باري از لباس هاي تميز ساعت 9شب بابا مي اومد براي پس گرفتن فرزندي كه ديگر ناي تكان خوردن نداشت..
ماماني همه نوه ها رو با هم مي برد حموم.. من صادق سهيل زهرا مهديه  رضا و غيره ...
تازه نهارم كه هميشه يك قابلمه بزرگ پلوي قرمز بود... اما من بيچاره رو هميشه بيشتر مي شست هر چي مي گفتم ماماني من پوستم سياه ... مي گفت: نه نه تو كثيفي!!! واي كه تا يك هفته بعد خواب بوديم تا يك ماهم نوك دماغمون از تميزي برق مي زد..  حالا مامان حوا همه خاطرات كودكي من سرطان گرفته و خودش خبر نداره.. تموم موهاش ريخته و من هنوزم عاشقشم....

2- اپيزود دوم: روزهاي عيد هميشه بايد لباس خوبرو واسش مي پوشيديم .. از بچه هاي كثيف بدش مي اومد و راهمون نمي داد... اما اگه تميز مي رفتي پول هاي نو مهمون جيب هايي بود كه توش شپش ملق مي زد يه عالمه پول.. درسته "مامانجي" يكي از بهترين مادربزرگ هاي دنيا بود.. با اون اخم هميشگي و غذاهاي خوشمزش... آره حالا مامانجي سه ماه تو بستره و ديگه نمي تونه از جاش بلند شه... آره همون مامانجي كه دوستش داشتيم به خاطر تميزيش .. سه ماه كه!!!!

3 - اپيزود سوم: مردي ريز نقش با كلاهي قفقازي و چهره اي مردانه.. عاشق همسرش و بچه هاش.. به قول خودش "مرد بايد غيرت داشته باشه"... "مرد بايد مرد باشه"...
يه پيپ گوشه لبش ... يه دنيا عشق تو چشاش... بعد از بازنشستگي با اصرار خودش دوباره رفت مدرسه و شد باباي مدرسه بچه هاي مدرسه عاشقشن...
الان 16سال تو مدرسه هست و 80سال سن داره ... هميشه سر نماز تو مسجد هست و اگه نره نماز شروع نمي شه... آقاجون آسم گرفته و صداش يواش يواش در نمي ياد و راه مي ره و مي گه "تف به اين دنيا"...
اين چه دنياي بي وفايي بعد از اين همه زحمت مادر بزرگا و پدربزرگا و اين همه زجر و غم..
ب.ن: خوش به حالت تكه سنگ كه نداري دل تنگ حسوديم مي شه به تو كه سياهي و يك رنگ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 16:21 توسط آدمک |
از فرشاد به خاطر اين شعرقشنگ تشكر مي كنم از همه شما هم مي خوام كه اين شعر را خوب بخونيد.... خوب خوب

"با یه شکلات شروع شد ...من یه شکلات گذاشتم تو دستش. اونم یه شکلات گذاشت تو دست من.
- من بچه بودم اونم بچه بود... سرمو بالاکردم سرشو بالا کرد
- دید که منو می شناسه - خندیدم - گفت دوستیم - گفتم دوسته دوست..

 - گفت تا کجا؟؟؟ - گفتم دوستی که "تا"  نداره..  گفت تا مرگ - خندیدم و گفتم من که گفتم " تا"  نداره!!!  گفت باشه تا پس از مرگ...

گفتم : نه نه نه نه   تا  نداره..

گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده می شن یعنی زندگی پس از مرگ بازم باهم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم...

خندیدم و گفتم تو براش تا هرکجا که دلت میخواد یه تا بذار... اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا .. اما من اصلا براش تا نمی ذارم
- نگام کرد .. نگاش كردم باور نمی کرد
- می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه ... دوستی بدون "
تا"   رو نمی فهمید...

گفت بیا برا دوستیمون یه نشونه بذاریم

گفتم باشه تو بذار

گفت شکلات ؟؟؟
- هر بار که همدیگرو می بینیم یه شکلات مال تو یه شکلات مال من - باشه ؟

گفتم باشه...

هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یه شکلات میذاشت تو دست من .. باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم .. ددووسستته دددوووسسستتت

من تندی شکلاتمو باز میکردم میذاشتم تو دهنمو تندی تند می مکیدم
- می گفت شکمو!! تو دوست شکمو منی
- بعد شکلاتشو میذاشت تو یه صندوقچه کوچولوقشنگ
- می گفتم بخورش ... می گفت تموم میشه .. میخوام تموم نشه.. برا همیشه بمووونه !!! صندوقش پر از شکلات شده بود - هیچ کدومشو نمی خووردددد

من همشو خورده بودم

گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اونوقت چکار می کنی ؟

گفت مواظبشون هستم!!
- می گفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم - و من شکلاتامو می ذاشتم تو
دهنمو می گفتم نه نه نه نه
تا نه دوستی كه  تا  نداره...

1سال .. 2سال ..4سال ..7سال .. 10 سال.. 20 سالی شده - اون بزرگ شده منم بزرگ شدم - من همه شکلاتامو خوردم .. اون همه شکلاتاشو نگهداشت ....

اون اومده تا امشب خداحافظی کنه... می خواد بره .. بره اون دور دورا ... میگه میرم اما زود بر میگردم !!

 -  من که میدونم میره و دیگه بر نمی گرده

یادش رفت شکلات به من بده .. من که یادم نرفته ... یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم اين برا خوردنه... یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش ...اینم آخرین شکلات برا صندوق کوچیکت ... یادش رفته بود که صندوقی داره برا شکلاتاش - هر 2 تا رو خورد !!!
-  
خندیدم میدونستم دوستی من " تا " نداره

-  می دونستم دوستی اون "تا" داره . مثله همیشه
خوب شد كه همه شكولاتامو خوردم اما اون هيچ كدومشو نخورده.. حالابا يه صندوق پر از شكلاتاي
نخورده چی کار می کنه!!!!

ب.ن : فردا تولد بابامه اما پيشم نيست بازم من تنهام و بدون بابام...
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:47 توسط آدمک |
در افسانه اي آمده است كه پرنده اي تنها يكبار در عمر خود مي خواند و چنان شيرين مي خواند كه هيچ آفريده اي بر زمين به او نمي رسد... از همان دم كه از لانه خود بيرون مي آيد در پي آن مي شود كه شاخه هاي پر خاري بيايد و تا آن را نيابد آرام نمي گيرد...
آنگاه همچنانكه در ميان شاخه هاي وحشي آواز سر مي دهد بر درازترين و تيزترين خار مي نشيند و در حال مرگ با آوازي كه از نواي بلبلان و چكاوكان فراتر مي رود رنج جان كندن را زير پا مي گذارد...
آوازي آسماني كه به بهاي جان او تمام مي شود.. همه عالم براي شنيدن آوازش بر جاي خود ميخكوب مي شوند و خداوند در ملكوت آسمان لبخند مي زند .. آخر تا رنجي گران نباشد گنجي گرانبها يافت نمي گردد...
باري آن افسانه  اين چنين مي گويد...
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 16:45 توسط آدمک |
مثل هر دختر ديگري آرزوي رفتن به دانشگاه بعد از ديپلم گرفتن را در سر مي پروراندم و با رتبه تقريبا خوبي هم در دانشگاه سراسري و ازاد قبول شدم اما باز هم كارمندي پدرم يقه ام را گرفت و نشان داد كه زور بي پولي از آروزهاي من قوي تره...
براي ثبت نام اقدام كردم در دانشگاه آشتيان تا ارتباطات بخونم و به مدارج بالا برسم... ديگه هيچ آرزويي نداشتم جز موفقيت اما در لحظات آخر پدرم نتوانست هزينه را پرداخت كند و با دلي شكسته برگشتم!!!!
حدود پنج ماه در خانه بودم و در يك عمليات انتحاري تحت هيچ شرايطي از خونه بيرون نرفتم!! در اين زمان چند تا سفر از جمله شيراز و شمال و غيره را از دست دادم.. اما روزي رسيد و پدرم (عشقم) از من خواست حاضر شده و با او يك جايي بروم...
اول قبول نكردم چون چند ماه بود با هم حرف نزده بوديم!! اما با اصرار مامان راهي شدم... وارد يك ساختمان كوچك شديم و از پله ها بالا رفتيم ... يك محيط كوچك اما دلچسب!!!
وارد اتاق رييس مركز خبري شديم و مردي بلند قد و سيه چهره از جايش بلند شد و با پدرم دست داد... بعدم گفت اين دختر مال ماست به سلامت؟؟!!
پدرم رفت و من و با يك دنيا دلهره تنها گذاشت اما لبخند اين مرد و آرامش چهره اش من و رو از استرس بيرون آورد... تازه فهميدم رييس است و 20تا نيروي جوان دختر و پسر را اداره مي كند..
از من خواست كار را با يك گزارش شروع كنم... غم عالم بر دلم نشست و هنگام خروج از اتاقش تنها گفتم من هميشه انشام افتضاح بوده... بازم خنديد و گفت : عين جووني هاي من!
كار را شروع كردم و حدود يك ماه و نيم براي نوشتن يك گزارش در مورد كودكان كار وقت صرف كردم از سختي هاش مي گذرم اما 9تاگزارش نوشتم و همش در عرض چند ثانيه توسط اين رييس پاك شد...
بار آخر تصميم گرفتم بروم و ديگه نيايم گزارش را نوشتم و فردا رفتم تا خداحافظي كنم اما ديدم گزارش با اسم بر روي خروجي قرار گرفته و رييسم باز هم با لبخند از من تشكر كرد و گفت: انشات خوب شد...
از اون به بعد تازه فهميدم اين استاد در حق من چه كرد... تازه فهميدم چقدر براي من زحمت كشيد و تازه فهميدم كه چقدر ارزش داره ...
بعد از اين كه از ايران رفت براي ماموريت ديگه به واقع مي تونم بگم هيچ كاري ياد نگرفتم تا امروز هر آنچه به من ياد داد به قلم طلا در ذهنم حك شد...
باز هم بعد از گذشت اين همه سال دو باره در يك تصميم گيري بزرگ به كمكم آمد و بازهم با لبخندش آرامم كرد... برايم تصميم گرفت در برهه اي كه واقعا زندگي برايم دشوار شده بود...
نمي دونم چه زماني مي توانم از اين استاد بزرگ تشكر كنم و دستش را ببوسم.. اما همه عمر مديونشم ... از خدا خواستم موقعيتي براي تشكر از استادم برايم پيش آورد... 
استاد بزرگم "فرقي نمي كند گودال كوچكي باشي يا دريايي بيكران .. زلال كه باشي آسمان در توست". به واقع آسمان در استاد من است ...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 11:13 توسط آدمک |
نمی دونم چی شده اما حسابی خسته شدم ... از کار  از همه چیز این زندگی... این همه زحمت بکشی بعدم هی هر روز بیان بهت گیر بدن که آره و این حرفا....

هی می یان غیر مستقیم رو اعصابت راه می رن که گزارش اینجوری نباشه!!! اینطوری بنویس.. تازه از همه اینها گذشته از سر و ته حقوقت می زنن که آره کار کردن برای شما آسونه  و این داستان ها....

آخه یکی می خواد به این رییس بگه دست گذاشتی روی ما که چی؟؟ این همه آدم و نیرو داری واسه گیر دادن ... چی شده ما رو گرفتی ول نمی کنی خسته ام!!!

کاری می کنی تو روت وایسما یواش یواش ... بهتر منو عصبانی نکنی ... چون دوباره بعد می بینی ها دوباره داستان اون دفعه می شه ها... داشته باش؟؟؟

عید تن پوش کهنه باباست که مادر آن را به قد من کوک می زند...

و من آنقدر بزرگ می شوم که در پیراهن بگنجم...

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 20:50 توسط آدمک |
روزگاري شايد از اين روزها ياد كنيم
قطره اشكي آه سردي داد و بيراه كنيم
فكر امروز است و فردا خاطري ناپايدار
روزگاري گريه آرد حرف هاي خنده دار!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 15:11 توسط آدمک |