X
تبلیغات
رودخانه وحشی

رودخانه وحشی

روزانه هایم

شاه

ولی دیگر بس است...دیگر شاه بودن برایم لذتی ندارد...می خواهم از این پس طعم ملکه بودن را بچشم...یک ملکه آرام و مطیع و لطیف برای شاهی که دیوانه وار دوستش دارم...!

الهی

نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی


در اگر باز نگردد نروم باز به جایی


پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی . . .


الهی...الهی...الهی...!


گلوله

 

 

اشکهایم قطره قطره نیست...گلوله گلوله است.


لنگ

 

پای اسب شاهم می شکند...لنگ می شود...لنگ می شوم.


دل

 

 

چقدر این روزها دلم برایت تنگ است... چقدر


احساس قیمتی

 

احساس من قیمتی داشت که تو برای پرداخت آن فقیر بودی ….


مازيار

 دل ديوونم از تو، تنها نشونم از تو

يه عکس يادگاري، که خودتم نداري


شده رفيق شبهام، وقتي که خيلي تنهام

ميگيرمش روبرو، بازم ميشي آرزو

وقتي تورو ندارم، وقتي که بيقرارم

چشامو باز ميبندم، شايد بياي کنارم

فریاد

 

دلم می خواست داد بزنم:"اون ایمانی که ازش حرف میزنی کو؟؟، همان ایمانی که

یک روز بهم داشتی ... چرا ایمانت را به بهای حرف مفت فروختی"


چشم

 

درد من از افکارم نیست،درد من بی فکری مردمی است که سالهاست چشمشان

جای عقلشان نشسته


رفيق

گاهی روزهایی در زندگی می آیند که از ته دل آرزو می کنی...ای کاش امروز روز آخر عمرم باشد..!

گاهی غم و غصه با چنان شدتی وجودت را تصرف می کنند که فکر می کنی از درد این سرطان ریشه دار...خواهی مرد...!


گاهی آنقدر دنیا سخت می گیرد...که فکر می کنی...به ترسهای گذشته ات...از مرگ..از قبر...از عذاب...و می بینی امروز...همان مرگ و قبر و عذاب را به این دست و پا زدنها و جان کندنها ترجیح می دهی...!

گاهی آسمان از بالا به پایین می آید...زمین از پایین به بالا می رود و تو درست در این بین...می مانی و درست...فشارِ این فشار را روی مهره های شکننده گردنت حس می کنی.

گاهی...در نیمه زندگیت...و شاید هم کمی زودتر...به این نتیجه می رسی...که باخته ای...بد هم باخته ای...از بیخ و بن هم باخته ای...و خودت را سرزنش می کنی...که این همه تلاش و دوندگی برای چه بود؟برای که بود؟

گاهی..درست همانجا که فکر می کنی...همه چیز از نو شروع شده...می بینی نه...درست پایان خطی...و دیگر هیچ جاده ای...حتی یک راه سنگلاخ هم برای ادامه دادن نمانده...!

گاهی...تمام باورهایت..اعتمادت...عشقت...ام یدت...زندگیت...خنجر تیز و زهرآلودی می شود...و مستقیم...بدون خطا...چشمت را نشانه می گیرد...و از قلبت بیرون می زند...!

گاهی...می بینی آنچه که می پرستیدی...ستایش می کردی...عبادت می کردی...خود شیطان بوده...و تو چقدر می شکنی از شیطان پرستی یک عمرت...و چقدر می شکنی..از اشتباه شناختن خدایت...!

گاهی می بینی...به چشم خودت می بینی...که خدا هم هاج و واج مانده...از عجایب مخلوقات خودش...! می بینی...اشکش را...برای بنده هایی که هرگز اینگونه بد...تا این حد مکار و حیله گر...اینقدر کثیف...نمی خواستشان...!

گاهی...روزها...ماهها...سالها... در اتاقت را به روی همه می بندی و فکر می کنی که...عجب صبری خدا دارد...! که اگر من جای او بودم...! اگر من جای او بودم...که ای کاش من جای او بودم...!

گاهی...تمام سالهای عمرت را می جنگی و می جنگی...می دوی و مبارزه می کنی...اهریمن را شکست می دهی...دیو و دد را له می کنی...اما یک دوست...کسی که سرت را هم به پایش می دهی...چنان کمرت را می شکند...که خود خدا هم نمی تواند به دادت برسد...!

و...امروز..برای من همان روز است...!


Weblog Themes By Pichak

........ مطالب قدیمی‌تر >>

  • خانه دوستی
  • بیا 2 اینجا